ویرایش‌ها

شهید خدابخش بخشی رزگی

۴۷ بایت اضافه‌شده، ‏۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۲۸
==زندگینامه== 
سردار شهید«خدابخش‌ بخشی‌» در دومین‌ روز از مرداد ماه‌ سال‌ 1340 هجری‌شمسی‌ در روستای‌ کوهستانی‌ «رَزَگ‌» از بخش‌ بایگ‌ شهرستان‌ تربت‌حیدریه‌ به‌ دنیا آمد. وی پس‌ از آن‌ که‌ تحصیلات‌ دوره‌ی‌ ابتدایی‌ را در زادگاهش به‌ پایان‌ رساند، ترک‌ تحصیل‌ کرد و به‌ کار قالی‌بافی‌ پرداخت‌. او در کنار کار قالی‌بافی، کمک‌ به‌ پدر در بادامستان‌های‌ «رزگ‌» را هم‌ تجربه‌ کرد.
دورة سربازی «خدابخش‌» در نیروی هوایی گذشت و یک‌ سال‌ بعد با دختردایی‌اش‌ ازدواج‌ کرد. پس‌ از پایان‌ دوره‌ی‌ سربازی‌ به‌روستای‌ «رزگ‌» بازگشت‌ اما در سال‌ 1362 به‌ استخدام‌ سپاه‌ پاسداران تربت‌ حیدریه‌ در آمد و مسؤولیت ناحیه‌ی‌ ظفربخش‌ بایگ‌ را‌ به عهده گرفت. او که در بسیج‌ نیروها و اعزام‌ آنان‌ به‌ جبهه‌های‌ جنگ‌ بسیار تلاش‌ کرد بالاخره در تیرماه‌ سال‌ 1362، بعد از اعزام‌ به جبهه، فرماندهی‌ یک‌ گروهان رزمی‌ را در لشگر پنج نصر به‌ عهده‌ گرفت‌. «خدابخش» پس‌ از هشت‌ ماه‌ حضور در جبهه به‌ تربت‌ حیدریه‌ بازگشت‌ ودر مسؤولیت‌ قبلی‌ به انجام وظیفه پرداخت.
وی در دی ماه 1364 دوباره‌ به‌ جبهه‌ اعزام‌ شد و در سمت‌ معاون گردان‌ انجام وظیفه کرد. در عملیات‌های «فتح المبین»، «والفجر یک، والفجر سه و والفجر چهار» شرکت کرد و سرانجام در 25 اردیبهشت 1365 در منطقة «حاجی‌عمران» به شهادت رسید.
«خدابخش بخشی» در حالی به شهادت رسید که 30 درصد جانبازی داشت و مجروحیت‌های نواحی پشت و سینة او در بدن نشانگر پایمردی او بود.
منبع:‌کتاب سیب‌های کوچه باغ
==خاطرات== 
اهمیت بیت‌المال‌
نزدیکی‌های‌ غروب‌ بود که‌ با موتور بسیج‌ خسته‌ از کار روزانه‌، غبارآلوده‌ به‌ خانه‌ برگشت. وقتی موتور را بر پایه‌ استوار می‌کرد، برای استقبالش‌ به‌حیاط‌ آمدم سلام‌ و خسته‌ نباشید گفتم‌. خدابخش‌ به‌ گرمی‌ جواب سلامم‌ را داد. بعد بی‌‌آن‌ که‌ منتظر صحبت‌ من‌ باشد گفت‌: «کم‌کم‌ باید فکر خرید یک‌ موتور برای‌ خودمان‌ باشیم‌.» با تعجب‌ گفتم‌: «موتور! شما که‌ موتوردارید» او بی‌درنگ‌ گفت‌: «موتور که‌ مال‌ من‌ نیست‌؛ از بیت‌المال‌ است‌. موتور را برای کارهای بسیج‌ داده‌اند امّا بعضی‌ وقت‌ها مجبورم‌ دنبال‌ کاری‌ بروم‌ که‌ ربطی‌ به‌ کار بسیج‌ ندارد؛ کار شخصی‌ است‌. آن‌ وقت‌ مدیون‌ خون‌ شهدا می‌شوم‌.» حق‌ را به‌ او دادم‌ و برای نوشیدن‌ یک‌ استکان‌ چای‌ داغ‌ دعوت‌اش کردم‌.
*همسر شهید
فقط‌ خط‌شکن‌
قرار شده‌ بود تغییراتی‌ در رده‌ی‌ فرماندهان‌ صورت‌ بگیرد. از جمله‌ این‌که‌ فرماندهان‌ گردان‌های‌ خط‌شکن‌ به‌ گردان‌های‌ پدافندی‌ بروند. یکی‌ از آنان‌شهید بخشی‌ بود که‌ فرمانده‌ی‌ گردان‌ خط‌ شکن‌ بود. وقتی به‌ ایشان‌ پیشنهاد شد که‌ به‌ گردان‌ پدافندی‌ برود، با ناراحتی‌ گفت‌: «هرگز! هرگز قبول‌ نمی‌کنم‌؛ فقط‌ فرماندهی‌ گردان‌ خط‌شکن،‌آن‌ هم‌ فرماندهی‌ اولین‌ گردان‌ها.» در برابر این خواستة او کسی‌ چیزی‌ نگفت‌ و همه‌ پذیرفتند که شهید بخشی همچنان‌ خط‌شکن‌ باشد. او دوست‌ داشت‌ همیشه‌ در نوک‌ عملیات‌ باشد.
آخرین‌ حرفهای‌ خدابخش‌
راضیه‌ تب‌ شدیدی‌ داشت‌. دیگر تاب‌ نیاوردم‌. لباس‌ پوشیدم‌ و ازخانه‌ بیرون‌ آمدم‌ تا دخترم را هر چه‌ زودتر به‌ دکتر برسانم‌. آن‌روز همه‌ چیز در نگاه‌ من‌ غمگین‌ بود. چند زن‌ را در کوچه‌ دیدم‌ که‌ به‌ محض دیدن‌ من‌ در گوشی‌ با هم‌ صحبت‌ کردند. نگرانی‌‌ام بیشتر شد. مدتی بود که‌ از خدابخش‌ هیچ‌ خبری‌ نداشتم‌. با عجله‌ خود را به‌ ماشینی‌ که‌ به‌سمت‌ شهر می‌رفت‌ رساندم‌. زن‌ و مرد در ماشین‌ زیر چشمی‌ به‌ من‌ نگاه‌می‌کردند و به‌ آرامی‌ در گوش‌ هم‌ چیزی‌ می‌گفتند. به‌ تربت‌ که‌ رسیدم‌ تب‌راضیه‌ را فراموش‌ کردم‌ و یک‌ راست‌ به‌ سمت‌ سپاه‌ رفتم‌ تا از وضع‌خدابخش‌ آگاه‌ شوم‌.
پا به‌ سپاه‌ گذاشتم‌ در جا خشکم‌ زد. پدر و برادرم‌ همه‌ آن‌ جا بودند باچشمانی‌ گریان‌ و پیراهنی‌ سیاه‌ بر تن‌، دیگر چیزی‌ نفهمیدم‌... پس‌ از مدتی‌که‌ چشم‌ باز کردم‌ دیدم‌ مادرم‌ بالای‌ سرم‌ ایستاده‌ و پیراهن‌ تن‌ من‌ نیز سیاه‌ شده‌ است‌. می‌خواستم‌ به‌ صدای‌ بلند گریه‌ کنم‌ اما آخرین‌ حرف‌های‌خدابخش‌ را به‌ یاد آوردم‌ که‌ گفته‌ بود «مدیون‌ هستی‌ اگر بعد از شهادت‌ من گریه‌ کنی‌.»
همسر شهید
==وصیت نامه== 
ان‌َّ حزب‌اللّه‌ِ هُم‌ُ الغالبون‌. «به‌ درستی‌ که‌ گروه‌ خدا غالب‌ است‌.»
ما وارثان‌مکتب‌ سرخ‌ شهادتیم‌. با درود و سلام‌ به‌ پیشگاه‌ خداوند بزرگ‌ و امام‌ زمان‌(عج‌) و با درود و سلام‌ بر نایب‌ بر حقش‌ پیر جماران‌ - امام‌خمینی‌ - وصیت‌نامه‌ خود را می‌نویسم‌، چون‌ بر هر مسلمانی‌ واجب‌ است‌ که‌وصیت‌نامه‌ی‌ خود را بنویسد. اول‌ چند تا دعا می‌کنم‌. خدایا به‌ جلال‌ و شوکتت‌ سوگند که‌ مرا در هدفم‌ که‌ همان‌ راه‌ الله است‌ ثابت‌ قدم‌ دار و اگر می‌خواهی‌ لطفی‌ کنی‌ که‌ من‌ شهید شوم‌ شهید در راه‌ تو باشم‌. خدایا مرا تا آن‌ لحظات‌ شهادت‌ به‌ خودم‌ وامگذار.
«عزیزان‌ این‌ جهان‌ مهمان‌‌سرایی‌ است
که‌ دل‌ بستـن‌ بـه‌ آن‌ کار خطایی‌ است‌
خطـاکـاری‌ بــود دنیـــا پــرسـتـــی
خدا را ایـن‌ چـه‌ کـار ناروایـی‌ اسـت‌».<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3797 سایت شهدای ارتش]</ref>==نگارخانه تصاویر==<gallery>
Image:3797.jpg
منبع سایت یاران رضاhttp:<//yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SIDgallery>=3797=پانویس==<references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش