==خاطرات==
توصیه به نماز
موضوع توصيه به نماز
متن کامل خاطره
شب ما براى خواندن نماز به مسجد روستایمان مىرفتم. در آن زمان نماز خواندن را بلد نبودم. شهید بلال را مىشناختم. ایشان دست مرا گرفتند و کنار خود نشاندند و آن وقت گفتند: من بلند نماز مىخوانم و تو نیز همین چیزهایى که من مىگویم بگو و همین حرکت هایى که من انجام مىدهم انجام بده. من نیز همین اذکار را مىگفتم و حرکتها را انجام مىدادم که بالاخره توسط ایشان نماز خواندن را فرا گرفتم بدون اینکه از او خواهش کرده باشم تا به من نماز یاد بدهد.
زندگی مشترک
موضوع زندگي مشترک
راوی محمد خارستانی
متن کامل خاطره
یک روز با برادرم حسن خارستانى قصد رفتن به مزرعه و کمک به پدر را داشتیم. مزرعه ما از کنار مزرعه شهید قاسم )بلال( علیایى مىگذشت و چون ما مقدارى دیر حرکت کرده بودیم، نزدیک به اذان ظهر به مزرعه شهید بلال علیایى رسیدیم. ایشان آن روز با تیلر کشاورزى کار مىکردند که وقت اذان فرا رسید. تیلر را خاموش کرد و روى آن ایستاد و با وجودى که پدر و برادرانش مشغول خوردن نهار شدند، شروع به گفتن اذان نمود و به حرفهاى دیگران هیچ توجهى نمىکرد و کار خودشان را انجام مىدادند.
منبع سایت: یک روز با برادرم حسن خارستانى قصد رفتن به مزرعه و کمک به پدر را داشتیم. مزرعه ما از کنار مزرعه شهید قاسم )بلال( علیایى مىگذشت و چون ما مقدارى دیر حرکت کرده بودیم، نزدیک به اذان ظهر به مزرعه شهید بلال علیایى رسیدیم. ایشان آن روز با تیلر کشاورزى کار مىکردند که وقت اذان فرا رسید. تیلر را خاموش کرد و روى آن ایستاد و با وجودى که پدر و برادرانش مشغول خوردن نهار شدند، شروع به گفتن اذان نمود و به حرفهاى دیگران هیچ توجهى نمىکرد و کار خودشان را انجام مىدادند.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15064سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />== ردهها =={{ترتیبپیشفرض:قاسم(بلال)_علیایی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]]