به عید فطر خیلی علاقه داشت روز عید به خانه پدرم می رفتیم و خانه ی مادرش هم می رفتیم قبل از روز عید هم می رفت ، خرید می کرد و عید فطر مثل عید نوروز برای او بود حتی خانه تکانی هم می کردیم. ما همسایه بودیم مادر و خواهرش به خانه ی ما رفت و آمد داشتند یک سری همدیگر را دیدیم او به خواستگاری من آمد پدرم به خاطر وضعیت کاری اش مخالفت می کرد ما خیلی به هم علاقه داشتیم او خیلی پیگیری کرد و بعد با هزار مکافات پدرم راضی شدند او هیچ چیزی نداشت ، مراسم عقد و عروسی را یک شب گرفتیم پول قرض کرد و رفتیم محضر عقد کردیم و بعد هم عروسی گرفتیم در یک اتاق با مادرش زندگی می کردیم او حتی فرش هم نداشت که رفت از همسایه قرض کرد و بعد پس دادیم او این قدر تلاش کرد تا توانست زندگی آرامی برای من فراهم کند ما 5 سال با هم زندگی کردیم و من 3 تا پسر از او دارم زندگی که او با تلاش فراهم کرد من در دوران جنگ مجبور شدم بگذارم و بیایم در دوران انقلاب در همه ی تظاهرات ها شرکت می کرد. مغازه اش را تعطیل می کرد و به تظاهرات می رفت. روز عید قربان برادرش خانه ی ما بود گفت من به مغازه می روم که به تظاهرات رفته بود و تیر خورده بود ظهر گفتند او تیر خورده و در بیمارستان است وقتی رفتیم دیدیم شهید شده است او اولین شهید خرمشهر بوده است. دفعه آخری که می خواست برود گفتم میوه می خواهیم که رفت خرید و آورد در حیاط خانه گذاشت گفتم برادرت می خواهد بیاید کجا می روی گفت می روم مغازه و زود برمی گردم که رفته بود و در مغازه را بسته بود و به تظاهرات رفته بود بعد به خانه ی برادر بزرگش رفته بود زن برادرش به او گفته بود بیا داخل گفته بود نه می خواهم بروم جایی کار دارم که یک لیوان شربت خورده بود و دوباره به تظاهرات رفته بود که تیر خورده بود و شهید شده بود.
یک مدتی در کشتیرانی کار می کرد قبل از اینکه مغازه بزند و شب ها آنجا نگهبانی می داد وقت هایی که قرار بود الله اکبر بگوییم زود تر از همه روی پشت بام می رفت و تکبیر می گفت بزرگترین آرزویش این بود که بچه هایش را به جایی برساند و با هم به مکه برویم دو روز قبل از شهادتش خواب دیدم آقایی دنبالم کرده رفتم داخل یک غار تاریک قایم شدم بعد یک مرد خیلی جوان و قشنگی دستم را گرفت و مرا بیرون آورد بعد که تعبیر کردم گفتند اتفاقی می افتد و نجات پیدا می کنی بعد که شهید شد یک سال بعد از شهادتش با برادرش ازدواج کردم.
بعد از شهادتش ماه رمضان بود برایش خیرات درست کردم و افطاری دادم من خودم مریض بودم خواب دیدم آمد کنارم نشست گفت چرا این قدر از بین رفتی گفتم من دیگر خسته شدم می خواهم پیش تو بیایم گفت من تو را نمی برم بچه هایم به تو احتیاج دارند.<ref>[http://khayyen.ir/shahid/890 سایت خین]</ref>==نگارخانه تصاویر==<gallery>
منبعImage: سایت خین890.jpghttp: </gallery>==پانویس==<references /khayyen.ir/shahid/890>
== ردهها ==
{{ترتیبپیشفرض:داریس_عبدالجبار}}