زمان انتخابات که بنی صدر هم جزء کاندیدها بود وقتی برای رای گیری به روستا آمدند ظاهرا یکی از مسئولین در جمع آوری رای ها تقلب کرده بود آن هم به نفع بنی صدر خائن. قربانعلی،فرزند شهیدم متوجه می شود و به آن شخص اخطار می دهد که چرا به نفع کسی کار می کنید که شایسته انتخاب نیست بعد وقتی آن شخص به حرف قربانعلی توجه نمی کند و گوش نمی دهد طوری با او برخورد می کند که دیگران از شدت برخوردش جلوگیری می کنند.
آخرین باری که قربانعلی به مرخصی آمد به خاطر این که به مجروحان خون داده بود حالش کمی بد بود پس کنارش خوابیدم گفت: مادر امشب تا صبح نخواب بیا بیدار باشیم و با یکدیگر حرف بزنیم بعد گفت: مادر جان بعد از شهادت من این لحظات را به یاد آور که چه طور در کنار هم خوابیدیم و با هم صحبت کردیم تمام این لحظه ها همه یادگاری در ذهنت می ماند همین طور که در حال صحبت کردن با پسرم قربانعلی بودم ناگهان خوابم برد و خواب دیدم که دیوار خانه روی دو تایی ما خراب شد فورا از خواب پریدم قربانعلی گفت: مادر چه شد؟ گفتم هیچ چی خواب دیده ام. دوباره دستهایش را به دور گردنم گره زد و کلی با هم حرف های زیادی زدیم .صبح که شد گفتم قربانعلی نمی شود حالا نروی؟ دفعه ی بعد برو، گفت: چرا؟ گفتم هیچی همین طوری چون نمی خواستم فکر کند که مخالف غیبتش هستم گفتم اگر دفعه ی بعد بروی بهتر است گفت: نه مادر الان وقتش است شما اشتباه می کنی؟ منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5921سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />