شهید رضا اسدالهی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
سطر ۲۰: سطر ۲۰:
 
او با صحبت هایش مرا آرام کرد و گفت: ان شاء الله که صلح و آرامش برقرار شود و ریشه این دولت از بیخ کنده شود و انگار از چیزهایی خبر داشت و در صدایش آرامش خاصی بود.
 
او با صحبت هایش مرا آرام کرد و گفت: ان شاء الله که صلح و آرامش برقرار شود و ریشه این دولت از بیخ کنده شود و انگار از چیزهایی خبر داشت و در صدایش آرامش خاصی بود.
 
بعد از پیروزی انقلاب تازه داشتیم طعم یک زندگی آرام را احساس می کردیم، که جنگ شروع شد و او بیشتر وقت ها در منطقه بود. وقتی از او سوال می کردیم که در آنجا چه می کنید؟ می گفت: ما کاری نمی کنیم، باید بیایی ببینی بچه های دیگر چه می کنند و ما در واقع شرمنده آنها هستیم.
 
بعد از پیروزی انقلاب تازه داشتیم طعم یک زندگی آرام را احساس می کردیم، که جنگ شروع شد و او بیشتر وقت ها در منطقه بود. وقتی از او سوال می کردیم که در آنجا چه می کنید؟ می گفت: ما کاری نمی کنیم، باید بیایی ببینی بچه های دیگر چه می کنند و ما در واقع شرمنده آنها هستیم.
بچه ها را خیلی دوست داشت و همیشه در نامه هایش می نوشت که عکس های آنان را برایم ارسال کن، و می گفت: عکس هایی که برایم می فرستی جدید باشد؛ حدود سه ماه بود که بچه ها را ندیده بود. من بچه ها را به عکاسی بردم و عکاس گفت: عکس ها 10 روز دیگر آماده می شود. سربازی که به مرخصی آمده بود و می خواست عکس ها را برای شهید ببرد 4 روز دیگر باید می رفت. به عکاس شرایط را که گفتم قول داد که زودتر عکس ها را آماده کند و من عکس ها را به همراه نامه ای برایش فرستادم.
+
بچه ها را خیلی دوست داشت و همیشه در نامه هایش می نوشت که عکس های آنان را برایم ارسال کن، و می گفت: عکس هایی که برایم می فرستی جدید باشد؛ حدود سه ماه بود که بچه ها را ندیده بود. من بچه ها را به عکاسی بردم و عکاس گفت: عکس ها 10 روز دیگر آماده می شود. سربازی که به مرخصی آمده بود و می خواست عکس ها را برای شهید ببرد 4 روز دیگر باید می رفت. به عکاس شرایط را که گفتم قول داد که زودتر عکس ها را آماده کند و من عکس ها را به همراه نامه ای برایش فرستادم.<ref>سایت نوید شاهد</ref>
 
+
==پانویس==
 
+
<references />
 
+
 
+
 
+
 
+
منبع:سایت نویدشاهد
+

نسخهٔ کنونی تا ‏۷ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۰۷

زندگی نامه

در تاریخ 1336/06/03 در شهرستان فسا ، روستای بانیان متولد شد. پدرش امان الله اسدالهی، در روستا شغل کشاورزی داشت، شهید فرزند چهارم از یک خانواده مذهبی بود و دو برادر و چهار خواهر داشت. دوران ابتدایی را در سال 1349 در مدرسه ملاصدرا در همان روستا به پایان رساند. برای ادامه تحصیل به شهر آمد و در سال1353 آموزش متوسطه را در مدرسه فردوسی ها به پایان رساند. همان سال وارد ارتش شد و دوره آموزشی را در تهران گذراند سپس به شیراز آمده و در همان جا ساکن و در تیپ 37 زرهی مشغول به کار گردید. سه سال بعد در تاریخ 1356/08/23 ازدواج کرد که حاصل این ازدواج دو فرزند دختر و یک فرزند پسر می باشد. این شهید عزیز در دوران اشتغال در دبیرستان هشترودی شیراز مشغول به تحصیل نیز بود. با شروع جنگ تحمیلی موفق به اتمام تحصیلات نشد و در تاریخ 1359/07/05 به جبهه های جنگ اعزام گردید و در آنجا به عنوان فرمانده خمپاره انداز خدمت می کرد. سرانجام در تاریخ 1361/01/07 در عملیات فتح المبین در منطقه دشت عباس ، به خاطر اصابت موشک به تانکی که داخل آن بود با سوختگی کامل به شهادت رسید مدفن این شهید سرافراز میهن، در شهرستان فسا ، امامزاده حسن (علیه السلام) قطعه شهدا می باشد؛ و به هنگام شهادت دارای درجه استوار یکم بود.

آثار

  • نامه شهید خطاب به همسر:

خدمت همسر مهربانم سلام عرض می کنم، ضمن تقدیم عرض سلام، سلامتی شما را از خداوند یکتا خواهان و خواستارم. باری اگر جویای حال این جانب، رضا باشید ملالی ندارم و به دعاگویی شما مشغول. باری لازم دانستم که چند خط از احوال و سرگذشت خودم برایتان بنویسم تا بدایند فراموشی در کار نیست. عزیزم! امیدوارم که حالتان خوب باشد و هیچ گونه کسالتی نداشته باشید. امیدوارم که پریسا و پریوش جان حالتان خوب باشد و همیشه شاد و خندان و سر حال باشید. خوب من حالم خوب است و در همان جای قبلی هستم هیچ نگران نباشید از قول من سلام خدمت تمام اقوام و خویشان برسان و احوالپرسی کن. پدر و مادر، برادر و خواهر، همگی سلام می رسانم و عمو و زن عمو رضا و فرحناز سلام می رسانم، سلامتی همگی شما آرزو می کنم. آقای شاکری کجاست؟ آقای رنجبر نصیری، همگی با اهل منزل سلام می رسانم. مشهدی نعمت با اهل منزل سلام می رسانم. می بخشی که در آن نامه اسم شما یادم رفته بود. خوب عبدالرضا با اهل منزل سلام می رسانم، هیچ نگران من نباشید جواب نامه نمی خواهد. محمد و علی و دایی ها را همه سلام می رسانم. قربان شما، رضا اسدالهی عزیزم! امیدوارم که حالت خوب باشد کسی که شما را فراموش نمی کند. می بخشی که نامه بد شده است. والسلام

خاطرات

  • خاطره از زبان همسر شهید:

حکومت نظامی بود و شرایط زندگی بسیار سخت، نفت نمی دادند و همسرم چند روز بود که به خانه نیامده و من او را ندیده بودم. به صف نفت رفتم و آنجا اذیت شدم، در بین راه به علت ناراحتی شدید پیت نفت از دستم رها شد، به خانه برگشتم و پوتین های او را دیدم، خوشحال شدم. او با صحبت هایش مرا آرام کرد و گفت: ان شاء الله که صلح و آرامش برقرار شود و ریشه این دولت از بیخ کنده شود و انگار از چیزهایی خبر داشت و در صدایش آرامش خاصی بود. بعد از پیروزی انقلاب تازه داشتیم طعم یک زندگی آرام را احساس می کردیم، که جنگ شروع شد و او بیشتر وقت ها در منطقه بود. وقتی از او سوال می کردیم که در آنجا چه می کنید؟ می گفت: ما کاری نمی کنیم، باید بیایی ببینی بچه های دیگر چه می کنند و ما در واقع شرمنده آنها هستیم. بچه ها را خیلی دوست داشت و همیشه در نامه هایش می نوشت که عکس های آنان را برایم ارسال کن، و می گفت: عکس هایی که برایم می فرستی جدید باشد؛ حدود سه ماه بود که بچه ها را ندیده بود. من بچه ها را به عکاسی بردم و عکاس گفت: عکس ها 10 روز دیگر آماده می شود. سربازی که به مرخصی آمده بود و می خواست عکس ها را برای شهید ببرد 4 روز دیگر باید می رفت. به عکاس شرایط را که گفتم قول داد که زودتر عکس ها را آماده کند و من عکس ها را به همراه نامه ای برایش فرستادم.[۱]

پانویس

  1. سایت نوید شاهد