ویرایش‌ها

شهید رضا کارگر برزی

۳۴ بایت اضافه‌شده، ‏۸ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۱۲
ترم ششم بود در هنرستان ها مشغول تدریس بود و در زیرزمین خانه ی ما هم کلاس خصوصی دروس برق و الکترونیک برگزار می کرد! رضا اهل کارهای فرهنگی و مذهبی بود، اهل پایگاه و مسجد بود و مقید به دین.
اما ماجرای عجیبی برای ما در سالهای قبل رخ داد. یادم هست رضا سال اول دبیرستان بود که به شدت مریض شد. یک روز نزدیک های ظهر بود که لرزش شدیدی همه وجود رضا را گرفت و بی هوش شد!
هر طور بود او را به بیمارستان امام ا[[مام خمینی (ره) ]] کرج رساندیم. حدود یک ماه و آزمایشات فراوان به ما گفتند که رضا فلج شده!
البته این فلج شدن به گونه ای بود که از سر انگشتان پا آغاز شده و به سمت بالای بدنش در حرکت بود، به گونه ای که دکترها معتقد بودند باید صبر کنیم تا این بی حسی و فلجی از کمر گذشته و به قلب برسد و در نهایت مرگ رضا را شاهد باشیم!
آن زمان این بیماری به گونه ای ناشناخته بود. هر کدام از بچه ها نذری می کردند تا رضا خوب شود. من هم با خودم فکر کردم، کسی مصیبت دیده تر از حضرت زینب علیه السلام در اهل بیت علیه السلام نیست، از خدا خواستم و به خانم زینب کبری علیه السلام متوسل شدم.
رضا متخصص داروهای گیاهی بود، البته به صورت تجربی. خواص همه ی گیاهان را می شناخت. رضا کارشناسی ارشد برق- الکترونیک بود و کارشناسی ارشد اطلاعات امنیت را هم در همین سال گذشته اخذ کرد.
به چند زبان زنده دنیا هم تسلط داشت. نه اینکه فرزند من است این را بگویم اما رضایم خیلی به اسلام خدمت کرد. شاید نشود در اینجا درباره اقدامات او حرف زد. ما رضا را بعد از شهادتش شناختیم. رضا هر چه از دستش برمی آمد انجام می داد.
وقتی در [[سوریه ]] بود به همسرش زنگ زدند که حکم تدریس رضا صادر شده و ایشان باید برای تدریس به دانشگاه امام حسین علیه السلام برود، اما او در خیل مدافعان سالار شهیدان قرار گرفت و در مکتب حسین تلمذ نمود.
رضا بیشتر کارها و ماموریت هایش را به من گفت، یک جورایی بنده امین او بودم. ان شاء الله به وقتش همه آنها را خواهم گفت.
مادر شهید نیز این گونه از فرزندش می گوید: رضا بعد از فارغ التحصیلی با مدرک لیسانس برق و الکترونیک، باز در زمینه های مختلفی مشغول به تحصیلی شد. بیشتر اوقات در حال مطالعه بود. به یاد دارم که زبان عربی را به خوبی صحبت می کرد، در سفر کربلا که رفته بودیم همه جا عربی صحبت می کرد. سال گذشته [[رحیم صفوی ]] از دانشگاه امام حسین علیه السلام گرفتیم. آن روز محل تحصیل رضا را به ما نشان دادند.یکی از استادان رضا گفت: رضا یک دانشجو دچچانشجو ممتاز و منظم بود. تنها زمانی که در ماموریت بود در کلاس حضور نداشت. از درس من نمره ی بیست گرفت. در سه سال آخر عمر دنیایی رضا متوجه شدیم ک بیشتر توی ماموریت های خارج از کشور فعالیت می کند. همین هم یک نگرانی در من ایجاد کرد. چه می شود کرد، مادر هستم و دلبسته ی بچه هایم. من که دل نگران بودم ولی چه کنم کارش این بود.آخرین دیدار حضوری ما روز دوازدهم تیر ماه سال پیش بود، آن روز رضا را برای آخرین بار دیدم و شب هم منزل برادرش با هم بودیم. خیلی از کارهای ما را سروسامان داد؛ مثلاً، برای دستگاه تست قند خون من باتری مناسب خرید و ... انگار می خواست بی دغدغه برود. البته سه روز قبل از شهادتش تماس گرفت و با من و پدرش صحبت کرد، همه اش می گفت: من حالم خوبه. خیلی با بغض با او صحبت کردم، به من گفت:ن مادر هر وقت دسترسی به تلفن داشته باشم باز زنگ می زنم.
خلاصه دیدار بعد ما شد روز دوازدهم مرداد ماه که پیکر رضا را برایم آورند!
پیکرش را دیدم، سالم بود. آرام خوابیده بود انگار.
برای آخرین بار وقتی بالای سررضا رسیدم، دورش حسابی خلوت شده بود و چهره اش زیباتر. آرامش بیشتری را می شد توی صورتش دید. خم شدم. بهش گفتم «آقا رضا طول مدت رفاقت ما به این دنیا قد نداد. حالا که سر به زانوی عمه سادات داری به رسم همین رفاقت به یاد من هم باش.» به امید دیدار و شفاعتش در جوار اهل بیت صورتش را بوسیدم.»
یونس سرش را بین دست هایش گرفت و گفت «همیشه برای این لحظه دلشوره داشتم. باید ما را ببخشید که دیر آمدیم. طول درمان من باعث شد دیر خدمت برسیم. دوستانی که این مدت برای ملاقات می آمدند می گفتند که خانواده اقا رضا خیلی منتظرند که از جزئیات شهادت رضا مطلع بشوند. خدا کنه حرف های ما که تمامش لحظه لحظه آخرین دیدارمون با رضا بود. تونسته باشه به دل شما آرامشی را هدیه کنه. هدیه کنه. رزق رضای خدا هستیم. خدا را شکر که سلامت هستید. به قول [[سردار سلیمانی]] اگر کسی شوق شهادت داره، فعلا آن را طلب نکنه. شهادت را در جنگ با اسرائیل از خدا بخواهید. شما باید برای جنگیدن با اسرائیل مقتدر و سلامت باشید. من همیشه برای تمام دوستان رضا و همه آنهایی که در این جبهه هستند، دعای سلامتی می کنم.
صدای ریختن چیزی باعث شد نگاه همه به سمت صدا برگردد. نخ تسبیح حاج خانم پاره شده بود. تمام دانه ها روی زمین بخش شدند. شنیده بودم که پاره شدن نخ تسبیح تعبیرش برآورده شدن حاجت است.<ref>سایت نوید شاهد</ref>==پانویس== rId5 rId6 منبع:سایت نویدشاهد<references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش