برای آخرین بار وقتی بالای سررضا رسیدم، دورش حسابی خلوت شده بود و چهره اش زیباتر. آرامش بیشتری را می شد توی صورتش دید. خم شدم. بهش گفتم «آقا رضا طول مدت رفاقت ما به این دنیا قد نداد. حالا که سر به زانوی عمه سادات داری به رسم همین رفاقت به یاد من هم باش.» به امید دیدار و شفاعتش در جوار اهل بیت صورتش را بوسیدم.»
یونس سرش را بین دست هایش گرفت و گفت «همیشه برای این لحظه دلشوره داشتم. باید ما را ببخشید که دیر آمدیم. طول درمان من باعث شد دیر خدمت برسیم. دوستانی که این مدت برای ملاقات می آمدند می گفتند که خانواده اقا رضا خیلی منتظرند که از جزئیات شهادت رضا مطلع بشوند. خدا کنه حرف های ما که تمامش لحظه لحظه آخرین دیدارمون با رضا بود. تونسته باشه به دل شما آرامشی را هدیه کنه. هدیه کنه. رزق رضای خدا هستیم. خدا را شکر که سلامت هستید. به قول [[سردار سلیمانی]] اگر کسی شوق شهادت داره، فعلا آن را طلب نکنه. شهادت را در جنگ با اسرائیل از خدا بخواهید. شما باید برای جنگیدن با اسرائیل مقتدر و سلامت باشید. من همیشه برای تمام دوستان رضا و همه آنهایی که در این جبهه هستند، دعای سلامتی می کنم.
صدای ریختن چیزی باعث شد نگاه همه به سمت صدا برگردد. نخ تسبیح حاج خانم پاره شده بود. تمام دانه ها روی زمین بخش شدند. شنیده بودم که پاره شدن نخ تسبیح تعبیرش برآورده شدن حاجت است.<ref>سایت نوید شاهد</ref>==پانویس== rId5 rId6 منبع:سایت نویدشاهد<references />