شهید رضا اسماعیلی ۱۳۴۱: تفاوت بین نسخهها
Jafarpor97 (بحث | مشارکتها) |
|||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۵۷: | سطر ۵۷: | ||
وقتی در زندگی مشکلی برایم پیش می آید می روم امامزاده حسن (علیه السلام) سر مزارش و از او یاری می خواهم و ایشان به خوابم می آِید و جوابم را می دهد. | وقتی در زندگی مشکلی برایم پیش می آید می روم امامزاده حسن (علیه السلام) سر مزارش و از او یاری می خواهم و ایشان به خوابم می آِید و جوابم را می دهد. | ||
پسرمان علیرضا موتور می خواست و من به او می گفتم: موتور خطرناک است او قبول نمی کرد. سرمزار همسرم رفتم و از او خواستم که مرا یاری کند. ایشان شب به خوابم آمد و دیدم که خانه مان بسیار نورانی و قشنگ شده است و نماز امام زمان (عج الله فرجه) را در خانه ما می خوانند. فردای همان روز رفتم برای علیرضا موتور خریدم؛ چون در خواب دیدم که پدرش راضی است. | پسرمان علیرضا موتور می خواست و من به او می گفتم: موتور خطرناک است او قبول نمی کرد. سرمزار همسرم رفتم و از او خواستم که مرا یاری کند. ایشان شب به خوابم آمد و دیدم که خانه مان بسیار نورانی و قشنگ شده است و نماز امام زمان (عج الله فرجه) را در خانه ما می خوانند. فردای همان روز رفتم برای علیرضا موتور خریدم؛ چون در خواب دیدم که پدرش راضی است. | ||
| − | یک روز از بنیاد شهید آمده بودند وسایل شهید را می خواستند ولی دلم نمی آمد وسایلش را به کسی بدهم، چون هر از گاهی وسایلش را می آوردم و باهاش حرف می زدم، به آنها چیزی ندادم. شب آقا رسول به خوابم آمد و وقتی خواست برود پوتین نپوشید. پرسیدم چرا پوتین نمی پوشی؟ گفت: من پا ندارم و احتیاجی به آن ندارم ببر این ها را به آنها بده؛ من فردای آن روز رفتم و وسایل را تحویل بنیاد دادم. | + | یک روز از بنیاد شهید آمده بودند وسایل شهید را می خواستند ولی دلم نمی آمد وسایلش را به کسی بدهم، چون هر از گاهی وسایلش را می آوردم و باهاش حرف می زدم، به آنها چیزی ندادم. شب آقا رسول به خوابم آمد و وقتی خواست برود پوتین نپوشید. پرسیدم چرا پوتین نمی پوشی؟ گفت: من پا ندارم و احتیاجی به آن ندارم ببر این ها را به آنها بده؛ من فردای آن روز رفتم و وسایل را تحویل بنیاد دادم.<ref>سایت نوید شاهد</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references /> | |
| − | + | == ردهها == | |
| + | {{ترتیبپیشفرض:رضا_اسماعیلی}} | ||
| + | [[رده: شهدا]] | ||
| + | [[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی]] | ||
| + | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | [[رده: شهدای استان تهران]] | ||
| + | [[رده: شهدای شهر تهران]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۹ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۴۳
تاریخ تولد :1341/02/01
تاریخ شهادت : 1362/01/23
محتویات
زندگینامه :
شهید رضا اسماعیلی، متولد تاریخ، 1341/04/03، در تهران، در منطقه ی شمیران است. پدرش حسن و مادرش خدیجه نام داشتند، رضا فرزند دوم خانواده، و 1 برادر و 2 خواهر داشت، پدرش راننده وانت بود و اوضاع مالی ضعیفی داشتند، رضا در سن 7 سالگی به مدرسه رفت و درس را تا دوران اول راهنمایی ادامه داد، او فردی معتقد، اهل مسجد، و در مسجد صاحب الزمان (عج) نماز اول وقت و جماعت می خواند.
در دوران انقلاب، در راهپیمایی و تظاهرات شرکت می کرد و عضو بسیج پایگاه مقداد بود، از لحاظ اخلاقی بسیار مهربان، محجوب و سر به زیر بود، و به پدر و مادر احترام فراوان می گذاشت، و در صافکاری ماشین مشغول به کار گردید. در سن 19 سالگی جهت گذراندن دوران سربازی ثبت نام نمود و در محل شهرام، بعد از دو سال در تاریخ، 1362/01/22 در عملیات والفجر 1 با اصابت تركش خمپاره به ناحیه ی سینه اش به درجه رفیع شهادت رسید. مزارش این شهید گرامی در بهشت زهرا، قطعه ی 28 قرار دارد.
روحش شاد و یادش همواره گرامی باد
وصیت نامه :
بسم الله الرحمن الرحیم درود بى پایان بر تو باد مهدى جان، اى امید بخش مستضعفین جهان، سلام و درود بر تو اى خمینى بت شكن نائب امام زمان عجل الله تعالى، درود بر شما اى امت حزب الله، درود بر شما اى خانواده هاى داغ دار همیشه خندان، اى امت حزب الله در هم بكوبید این منافقین از خدا بىخبر را كه پیروزى از آن شماست.
پدر و مادر عزیزم، كه تا آخرین لحظه زندگیم خوبی هاى شما را فراموش نخواهم كرد، امیدوارم كه مرا ببخشید چون كه فرزند خوبى براى شما نبودم، امید آن دارم كه سرباز خوبى براى امام زمان عجل الله تعالى باشم و خدمتى به مستضعفین كنم.
حال كه این وصیت نامه را در سنگر مى نویسم نمى دانم كه به چه نحوى از دنیا مى روم ولى از درگاه ایزد متعال خواستارم كه در جبهه جنگ از دنیا بروم شاید خداوند لطفى و نظرى بر من پر گناه كند و در این جبهه حق علیه باطل به شهادت رساند رضایم به رضاى الله.
پدر و مادر، من اگر كشته شدم برایم گریه نكنید، برایم خرج ندهید، پولى كه مى خواهید خرج كنید به حساب جنگ زدگان بریزید. دوست دارم كه شب هاى جمعه سرى به مزارم بزنید و از من یادى كنید. پدر و مادر، من 61 روز روزه بدهكار هستم اگر مى توانید خریدارى كنید، از دوستانم بپرسید از من چه كسى طلبكار است؟ و اگر من از كسى طلبى دارم نگیرید، از اقوام و آشنایان براى من حلالیت بطلبید.
سفارشى كه مى كنم تا آخرین لحظه پشتیبان ولایت فقیه باشید تا این انقلاب به انقلاب حضرت مهدى عجل الله تعالى برسد.
خدایا، خدایا تو را به جان مهدى تا انقلاب مهدى خمینى را نگهدار.
وصیت نامه سرباز امام زمان عجل الله تعالى
یا صاحب الزمان ادركنى
درود بر امام خمینى
رضا اسماعیلى
09/07/1361
منبع سایت شهدای ارتش خاطرات همسر شهید: در واقع شهدا زنده اند و من به این حقیقت رسیده ام. وقتی در زندگی مشکلی برایم پیش می آید می روم امامزاده حسن (علیه السلام) سر مزارش و از او یاری می خواهم و ایشان به خوابم می آِید و جوابم را می دهد. پسرمان علیرضا موتور می خواست و من به او می گفتم: موتور خطرناک است او قبول نمی کرد. سرمزار همسرم رفتم و از او خواستم که مرا یاری کند. ایشان شب به خوابم آمد و دیدم که خانه مان بسیار نورانی و قشنگ شده است و نماز امام زمان (عج الله فرجه) را در خانه ما می خوانند. فردای همان روز رفتم برای علیرضا موتور خریدم؛ چون در خواب دیدم که پدرش راضی است. یک روز از بنیاد شهید آمده بودند وسایل شهید را می خواستند ولی دلم نمی آمد وسایلش را به کسی بدهم، چون هر از گاهی وسایلش را می آوردم و باهاش حرف می زدم، به آنها چیزی ندادم. شب آقا رسول به خوابم آمد و وقتی خواست برود پوتین نپوشید. پرسیدم چرا پوتین نمی پوشی؟ گفت: من پا ندارم و احتیاجی به آن ندارم ببر این ها را به آنها بده؛ من فردای آن روز رفتم و وسایل را تحویل بنیاد دادم.[۱]
پانویس
- ↑ سایت نوید شاهد