شهید سعید بنایی: تفاوت بین نسخهها
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۲۴: | سطر ۲۴: | ||
مزار شهید قزوین - قزوین - بویین زهرا - قلعه هاشم خان | مزار شهید قزوین - قزوین - بویین زهرا - قلعه هاشم خان | ||
| − | |||
| − | |||
==زندگی نامه== | ==زندگی نامه== | ||
| سطر ۳۵: | سطر ۳۳: | ||
==وصیت نامه== | ==وصیت نامه== | ||
| − | شهید، سعید بنایى : ما همه از خداییم و به سوى او باز مى گردیم؛ پس چه بهتر در راه او کوشش کرده، با دشمنان او و قرآن و دین اسلام، بجنگیم تا کُشته شویم . همان طوری که خداوند در قرآن فرموده است، که هر موقع دین اسلام به خطر افتاد به جنگ با کفار برو و آن قدر بجنگ تا کُشته شوى و دین را از خطر نجات دهی، باید جلوى دشمن را گرفت . حال، آمده ایم تا دین را نجات داده، در راهش جهاد کنیم . راه امام و راه شهیدان را ادامه دهید . به جبهه هاى نبرد، کمک کنید . پدر جان ! مرا نزدیک مزار مطهر شهید ابراهیم نوروزى دفن کنید؛ زیرا قرار بود با هم به جبهه برویم، ولى او را بُردند و مرا نبردند . بعد پیکر پاک او را از جبهه آوردند؛ ولى من بعداً به آرزویم رسیدم . سخنى با پدر و مادر مهربانم؛ مادر جان ! تو مرا نُه ماه در شکم داشتى و بعد از به دنیا آوردن، براى پرورشم چه قدر بى خوابى و زحمت کشیدى تا توانستم بزرگ شوم و به این سن برسم؛ سپس مرا تحویل جامعه دادى . آفرین بر تو اى مادر خوبم ! امیدوارم هر حاجتى دارى، خداوند متعال برآورده نماید . نماز را اول وقت بجا آورید . پدر جان ! پانصد تومان به فقرا بدهید . پدر جان و مادر جان ! مى رویم که - ان شاء الله - راه کربلا را باز کنیم . من براى رضای خدا به جبهه رفته ام؛ چنان چه در راهش کُشته شوم، به سعادت بسیار بزرگى دست پیدا کرده ام . من به نداى « هل من ناصر ینصرنى؟ » حسین زمانم لبیک گفته ام .۱ (۱۱۲۱۸۰۶) سعید بنایى ۱۵/۱۱/۶۴ | + | شهید، سعید بنایى : ما همه از خداییم و به سوى او باز مى گردیم؛ پس چه بهتر در راه او کوشش کرده، با دشمنان او و قرآن و دین اسلام، بجنگیم تا کُشته شویم . همان طوری که خداوند در قرآن فرموده است، که هر موقع دین اسلام به خطر افتاد به جنگ با کفار برو و آن قدر بجنگ تا کُشته شوى و دین را از خطر نجات دهی، باید جلوى دشمن را گرفت . حال، آمده ایم تا دین را نجات داده، در راهش جهاد کنیم . راه امام و راه شهیدان را ادامه دهید . به جبهه هاى نبرد، کمک کنید . پدر جان ! مرا نزدیک مزار مطهر شهید ابراهیم نوروزى دفن کنید؛ زیرا قرار بود با هم به جبهه برویم، ولى او را بُردند و مرا نبردند . بعد پیکر پاک او را از جبهه آوردند؛ ولى من بعداً به آرزویم رسیدم . سخنى با پدر و مادر مهربانم؛ مادر جان ! تو مرا نُه ماه در شکم داشتى و بعد از به دنیا آوردن، براى پرورشم چه قدر بى خوابى و زحمت کشیدى تا توانستم بزرگ شوم و به این سن برسم؛ سپس مرا تحویل جامعه دادى . آفرین بر تو اى مادر خوبم ! امیدوارم هر حاجتى دارى، خداوند متعال برآورده نماید . نماز را اول وقت بجا آورید . پدر جان ! پانصد تومان به فقرا بدهید . پدر جان و مادر جان ! مى رویم که - ان شاء الله - راه کربلا را باز کنیم . من براى رضای خدا به جبهه رفته ام؛ چنان چه در راهش کُشته شوم، به سعادت بسیار بزرگى دست پیدا کرده ام . من به نداى « هل من ناصر ینصرنى؟ » حسین زمانم لبیک گفته ام .۱ (۱۱۲۱۸۰۶) سعید بنایى ۱۵/۱۱/۶۴<ref>[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1460 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]</ref> |
| − | |||
| − | + | ==پانویس== | |
| + | <references /> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۱ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۳۴
بسمه تعالی
نام سعید بنایی
نام پدر عبدالله
نام مادر عفت
محل شهادت فاو
محل تولد بوئین زهرا - قلعه هاشم خان تاریخ تولد ۱۳۴۶/۰۵/۰۵
محل شهادت فاو تاریخ شهادت ۱۳۶۴/۱۱/۲۳
استان محل شهادت بصره شهر محل شهادت فاو
وضعیت تاهل مجرد درجه نظامی بسیجی
تحصیلات دوم راهنمائی رشته -
عملیات سال تفحص 1394
محل کار بنیاد تحت پوشش بویین زهرا
مزار شهید قزوین - قزوین - بویین زهرا - قلعه هاشم خان
زندگی نامه
بنایی، سعید : پنجم مرداد ۱۳۴۶ ، در روستای قلعههاشمخان از توابع شهر بوئینزهرا به دنیا آمد . پدرش عبدالله، کشاورز بود و مادرش عفت نام داشت . تا دوم راهنمایی درس خواند . به عنوان پاسدار وظیفه در جبهه حضور یافت . بیست و سوم بهمن ۱۳۶۴ ، در فاو عراق به شهادت رسید . اثری از پیکرش به دست نیامد . سرانجام پیکر مطهرش در اسفند سال ۱۳۹۴ شناسایی و در زادگاهش تشییع و به خاک سپرده شد .
وصیت نامه
شهید، سعید بنایى : ما همه از خداییم و به سوى او باز مى گردیم؛ پس چه بهتر در راه او کوشش کرده، با دشمنان او و قرآن و دین اسلام، بجنگیم تا کُشته شویم . همان طوری که خداوند در قرآن فرموده است، که هر موقع دین اسلام به خطر افتاد به جنگ با کفار برو و آن قدر بجنگ تا کُشته شوى و دین را از خطر نجات دهی، باید جلوى دشمن را گرفت . حال، آمده ایم تا دین را نجات داده، در راهش جهاد کنیم . راه امام و راه شهیدان را ادامه دهید . به جبهه هاى نبرد، کمک کنید . پدر جان ! مرا نزدیک مزار مطهر شهید ابراهیم نوروزى دفن کنید؛ زیرا قرار بود با هم به جبهه برویم، ولى او را بُردند و مرا نبردند . بعد پیکر پاک او را از جبهه آوردند؛ ولى من بعداً به آرزویم رسیدم . سخنى با پدر و مادر مهربانم؛ مادر جان ! تو مرا نُه ماه در شکم داشتى و بعد از به دنیا آوردن، براى پرورشم چه قدر بى خوابى و زحمت کشیدى تا توانستم بزرگ شوم و به این سن برسم؛ سپس مرا تحویل جامعه دادى . آفرین بر تو اى مادر خوبم ! امیدوارم هر حاجتى دارى، خداوند متعال برآورده نماید . نماز را اول وقت بجا آورید . پدر جان ! پانصد تومان به فقرا بدهید . پدر جان و مادر جان ! مى رویم که - ان شاء الله - راه کربلا را باز کنیم . من براى رضای خدا به جبهه رفته ام؛ چنان چه در راهش کُشته شوم، به سعادت بسیار بزرگى دست پیدا کرده ام . من به نداى « هل من ناصر ینصرنى؟ » حسین زمانم لبیک گفته ام .۱ (۱۱۲۱۸۰۶) سعید بنایى ۱۵/۱۱/۶۴[۱]