ویرایش‌ها

شهید سید عباس بهنام تقدسی

۲۱ بایت حذف‌شده، ‏۱۲ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۴۳
گلزار : بهشت‌رضا
 
rId6
 
- دوست شهیدم عباس بهنام تقدسی قبل از شهادتش برای تعریف می کرد که: زمانی که ما عراق ها را اسیر می گرفتیم و به عنوان اسیر جنگی آنها را به اردوگاه انتقال می دادیم چند برادر بسیجی به دلایلی نا معلوم با آنها رفتار بدی داشتند و آنها را اذیت و آزار می کردند ومی گفتند این کافران تا وقتی که بتوانند افراد ما را می زنند ولی تا مهمات تمام می کنند یا که می بینند راهی ندارند خود را تسلیم می کنند و اینطور مظلوم نمایی می کنند من به آنها گفتم : ما باید به فرمان رهبرمان که گفته اند آنها مهمان ما هستند و باید با آنها مدارا کنید، عمل کنیم و من با چشم خودم دیدم وقتی که می دیدند ما نماز می خوانیم گریه می کردند و می گفتند به ما اطلاع داده اند که شما آتش پرستید و ما به همین خاطر به جنگ با شما پرداختیم اگر نه ما به جنگ در برابر برادر همدین خود نمی رویم آنها می گفتند اگر بعضی از ما هم این موضوع را می دانند به اجبار اینجا آمده اند .
- یکدفعه با پسرم عباس بهنام تقدسی در مغازه مان بودم وقتی مشتری می آمد و جنس کشیدنی می خواست او حدود 200، 300 گرم بیشتر می ریخت و تحویل مشتری می داد من به او اعتراض کردم و گفتم : مگر ما در این اجناس چقدر سود می کنیم که شما برای مشتری اینقدر می کشی؟ ایشان در جواب گفت : پدر جان وقتی مشتری از ما راضی باشد خدا نیز از ما راضی است و روزی را اوست که می رساند و خودش ضامن رزق و روزی ما است
- پسرم عباس بهنام تقدسی حدود 10 سال سن بیشتر نداشت و درماه روزه که بودیم تمام روزها را روزه می گرفت یک دفعه به مادرش گفتم : که ایشان خیلی کوچک است و حالا زود است تا روزه بگیرد امشب او را برای سحری بیدار نکن و مادرش او را بیدار نکرد صبح که از خواب بیدار شد مادرش برای او صبحانه آماده کرد ولی از خوردن امتناع کرد و گفت : که روزه ام . گفتم : پسرم شما سحری نخورده اید و نمی توانی امروز را از گرسنگی طاقت بیاوری . اما او گفت : اگر من نتوانم این روز را بدون سحری روزه بگیرم پس نمی توانم در کار های دیگرم موفق باشم . خدا خودش به من کمک کند. آن روز را حتی یکدفعه ندیدم که شکوه کند یا بگوید که گرسنه ام و تا افطار با بچه ها بازی کرد و روزه اش را نیز نگه داشت .
- بعد از شهادت فرزندم عباس ، یکروز وسایل او را جا به جا می کردم و خاطراتش را مرور می کردم که یکدفعه در لابه لای یکی از کتابهایش دفتر چه ای را دیدم که داخل آن درباره تعیین سال و سهم سادات توضیح داده بود . او قبل از رفتن به جبهه پیش یکی از مراجع رفته بود و برای خود سال (خمس و زکات ) تعیین کرده بود و در دفتر نوشته بود که من سهم امام و سادات را دادم و چیزی نسبت به سهم ایشان بدهکار نمی باشم . این موضوع برای من خیلی جالب بود که او اینقدر به موضوع خمس و زکات و مسایل دینی خود مقید بود .
- یکی از همرزمان دوستم عباس تقدسی برایم تعریف کرد که در یکی از عملیاتها که با ایشان همراه بودیم از زمان شروع عملیات که آخرهای شب بود تا نزدیکی صبح در حال نبرد با دشمن بودیم تا اینکه صبح حدود ساعتهای 10 گروهانی جانشین گروهان ما شد و ما به عقب برگشتیم تا استراحت کنیم وقتی به سنگر ها رسیدیم همه بچه ها وارد سنگر شدند و به علت خستگی همگی خوابیدند. بعد از ساعتی که خوابیدم بلند شدم تا کمی آب بخورم که دیدم دم سنگر یک نفر نشسته است بیرون آمدم تا او را ببینم متوجه شدم شهید تقدسی است که در حال کندن اسماء متبرکه و آرم جمهوری اسلامی اریان از روی قوطی های کنسرو و کمپوت است که بچه ها مصرف کرده و به بیرون انداخته بودند است ایشان با اینکه فرمانده گروهان بودند تمام شب را بیدار بودند ولی تا این اسمها و آرمها را دیده بودند شروع به جدا کردن آن ها شدند تا یک دفعه مورد بی احترامی قرار نگیرد یا ناخواسته کسی آنها را لگد کند و او با این کار نهایت خلوصش را به من فهماند .
- آخرین باری که دوست شهیدم عباس بهنام تقدسی را دیدم در حال اعزام به جبهه بود به او گفتم : شما معلوم هست کجا هستید هنوز نیامده قصد رفتن به جبهه را دارید کمی فرصت بدهید تا بقیه هم بتوانند از این سفره الهی که پهن شده است استفاده کنند . ایشان در جواب می گفت : در آنجا جا برای همه است هر کس عاشق ولایت باشد می تواند به آنجا برود . به او گفتم : شما خیلی شیفته ی جبهه شده ای و مواظب باش که شهید نشوی ، در جواب من گفت : شما پی به معنی شهید ببرید بعد ببینید که من لایق این مفهوم هستم یا نه؟ هر کس که این لیاقت را داشته باشد، به آن می رسد. بعد خداحافظی کرد و رفت و از او خبر نداشتم تا اینکه درب منزلشان عکس او را دیدم که نوشته بودند عباس جان شهادتت مبارک .
- قبل از شهادت دوستم عباس همراه او به خانه آنها رفتیم وقتی او برای انجام کاری از اتاق بیرون رفت پدرش به من گفت : عباس آلبومی دارد که عکس دوستانش را در آن نگه می دارد وقتی دیروز آن را دیدم روی بعضی از عکسها را خط کشیده است . علت این کار را نفهمیدم . شما که دوست او هستید از او سوال کنید ؟ وقتی عباس به اتاق برگشت به او گفتم آلبوم را بیاور تا عکسهایی که در جبهه گرفته ای ببینم . وقتی عکسها را آورد از او علت این کارش را پرسیدم ؟ او گفت : آنهایی که می بینی خط کشیدم شهید شده اند . می بینی که بیشتر دوستانم به این مقام والا رسیده اند اما من هنوز در این دنیای فانی گرفتارم . شما برای من دعا کنید تا به جمع آنها بپیوندم . - زمانی که در جبهه با شهید عباس بهنام تقدسی همراه بودیم یک روز به شوخی به ایشان گفتم : حالا دیگه وقت داماد شدن شماست و باید بروید و زنی اختیار کنید ولی ایشان با حالت تواضع خاصی گفتند : نه حاج آقا ، گفتم : چرا ؟ همه برادران که سن و سال شما هستند به مرخصی می روند و ازدواج می کنند شما چرا داماد نمی شود ، گفت : به خاطر اینکه ازدواج باعث وابستگی در انسان می شود و مانع می شود تا انسان به آن هدف متعالی که دفاع از دین و انقلاب است برسد و من هیچ دوست ندارم به این خاطر کوتاهی در این راه انجام دهم .
- زمانی که عملیات میمک تمام شد و من و در جبهه با شهید عباس بهنام تقدسی به همراه دو نفر از همرزمانمان بودیم یک روز به سمت عقب بر می گشتیم یکی از آنها مسئول گردان تخریب بود همراه شهید بهنام و یکی دیگر همراه من راه می رفتیم و نمی دانم چه اتفاقی افتاد که بین ما و آن دو حدود 20 متری فاصله افتاد و در همین حین صدای گلوله توپی شنیده شد. ما خودمان را روی زمین انداختیم وقتی گلوله منفجر شد برگشتیم تا از شهید بهنام خبر بگیریم که دیدیم آنها بلند نشده اند. سریع خودمان را شوخی به آنجا رساندیم که دیدیم ایشان ترکش به پلو گفتم : حالا دیگه وقت داماد شدن شماست و پیشانی اش اصابت کرده باید بروید و در حال خونریزی شدیدی است . مسئول گردان تخریب نیز در اثر اصابت ترکش به پایش قطع شده بود . ما سریع آنها را به کنار تپه ای کشیدیم . مسئول تخریب گردان به من گفتزنی اختیار کنید ولی ایشان با حالت تواضع خاصی گفتند : پایم چیکار شده است من به او نه حاج آقا ، گفتم : چیزی نیست فقط یک ترکش کوچک خورده است چرا ؟ همه برادران که سن و سال شما هستند به او دلداری مرخصی می دادم روند و ازدواج می کنند شما چرا داماد نمی شود ، گفت : به بالای سر شهید بهنام رفتم هر چه او را صدا زدم جوابی نمی داد خاطر اینکه ازدواج باعث وابستگی در انسان می شود و فقط زیر لب چیزی زمزمه مانع می کرد که هر چه گوش کردم متوجه نشدم بعد از دقایقی هر دو نفر آنها شود تا انسان به علت خون زیادی آن هدف متعالی که دفاع از بدنشان رفته بود به شهادت رسیدند. دین و انقلاب است برسد و ما متاسفانه نتوانستیم برای آنها کاری انجام دهیم حتی من هیچ دوست ندارم به این خاطر شرایط بد منطقه جنازه آنها نیز کوتاهی در همانجا ماند و بعد از دو روز جنازه را به عقب بردیم این راه انجام دهم .
- یکی از همرزمان پسرم زمانی که عملیات میمک تمام شد و من و شهید عباس بهنام تقدسی تعریف به همراه دو نفر از همرزمانمان به سمت عقب بر می کرد گشتیم یکی از آنها مسئول گردان تخریب بود همراه شهید بهنام و یکی دیگر همراه من راه می رفتیم و نمی دانم چه اتفاقی افتاد که شب قبل بین ما و آن دو حدود 20 متری فاصله افتاد و در همین حین صدای گلوله توپی شنیده شد. ما خودمان را روی زمین انداختیم وقتی گلوله منفجر شد برگشتیم تا از عملیات شهید بهنام خبر بگیریم که دیدیم آنها بلند نشده اند. سریع خودمان را به آنجا رساندیم که دیدیم ایشان مرا صدا زد ترکش به پلو و با هم کمی صحبت کردیم پیشانی اش اصابت کرده و در ادامه صحبتش حال خونریزی شدیدی است . مسئول گردان تخریب نیز در اثر اصابت ترکش به پایش قطع شده بود . ما سریع آنها را به کنار تپه ای کشیدیم . مسئول تخریب گردان به من گفت: پایم چیکار شده است من در این عملیات به او گفتم : چیزی نیست فقط یک ترکش کوچک خورده است و به او دلداری می دادم و به بالای سر شهید بهنام رفتم هر چه او را صدا زدم جوابی نمی داد و فقط زیر لب چیزی زمزمه می شوم کرد که هر چه گوش کردم متوجه نشدم بعد از دقایقی هر دو نفر آنها به پدرم بگوئید علت خون زیادی که مرا در بهشت رضا از بدنشان رفته بود به شهادت رسیدند. و در گلزار شهداء دفن کنند چون بیشتر دوستانم که شهید شده اند در آنجا هستند ما متاسفانه نتوانستیم برای آنها کاری انجام دهیم حتی به خاطر شرایط بد منطقه جنازه آنها نیز طبق وصیت ایشان او را در بهشت رضا همانجا ماند و در گلزار شهداء بعد از دو روز جنازه را به خاک سپردیم عقب بردیم .
- آخرین دیدار من با یکی از همرزمان پسرم عباس بهنام تقدسی سه ماه تعریف می کرد که شب قبل از شهادتش بود که عملیات ایشان جهت یک مرخصی 5 روزه مرا صدا زد و با هم کمی صحبت کردیم و در ادامه صحبتش گفت: من در این عملیات شهید می شوم به مشهد آمده بودند . حدود سه روز از مرخصی او نمی گذشت پدرم بگوئید که از طرف سپاه تماس گرفتند مرا در بهشت رضا و به گفته بودند در گلزار شهداء دفن کنند چون بیشتر دوستانم که سریع باید حرکت کنی . شهید شده اند در آنجا هستند ما نیز طبق وصیت ایشان او پیش من آمد و ماجرا را تعریف کرد در بهشت رضا و گفت باید بروم و با او خداحافظی کردم و رفت . دیگر او را ندیدم تا اینکه جنازه ی مطهرش را به معراج در گلزار شهداء آوردند و من برای شناسایی او به آنجا رفتم خاک سپردیم .
- بعد از شهادت دوستم آخرین دیدار من با پسرم عباس بهنام تقدسی و در سال 1364 در کنار خیابان دانشگاه مشهد و روبروی مسجد امام صادق (ع) نمایشگاه کتابی برگزار کردیم که با استقبال زیادی روبرو شد و دانشجویان و اقشار مختلف مردم سه ماه قبل از آنجا خرید می کردند یک روز که مصادف با نیمه شعبان نیز شهادتش بود ما مراسمی برگزار کردیم و در پایان مراسم و زمانی که قصد بستن نمایشگاه را داشتیم آن روز ایشان جهت یک مرخصی 5 روزه به خاطر مشکلات زیادی که داشتیم و مسایل مالی که اختلافی پیش مشهد آمده بود قصد جمع کردن نمایشگاه را داشتیم بودند . حدود سه روز از مرخصی او نمی گذشت که این موضوع موکول به روز بعد شد از طرف سپاه تماس گرفتند و ما به خانه برگشتیمگفته بودند که سریع باید حرکت کنی . همان شب عباس را در خواب دیدم که به من می گفت : این کار شما باعث خشنودی خداست این کار را ادامه دهید به او گفتم : نمی توانیم چون بین شرکاء اختلافی پیش آمده من آمد و نمی توانیم آنجا ماجرا را باز نگه داریم . ایشان گفتند : اختلاف شما را می دانم و این مشکل حل می شود شم کارتان را ادامه دهید . اگر مشکلی بزرگتری نیز پیش آمد من حل می کنم . از خواب بیدار شدم و تا صبح به این خواب فکر می کردم و صبح که شد و به نمایشگاه رفتم ودیدم که شریکم آنجا نشسته تا مرا دید از جا بلند شد و بعد از احوال پرسی از من معذرت خواهی تعریف کرد و گفت : آن مشکلات باید بروم و اختلافات مالی حل شده است با او خداحافظی کردم و کسری ما پیدا شده استرفت . اگر اجازه بدهید این کار دیگر او را ادامه دهیم ندیدم تا اینکه جنازه ی مطهرش را به معراج شهداء آوردند و من یاد خواب گذشته افتادم و با خودم گفتم: واقعا راست می گویند که شهیدان زنده اند برای شناسایی او به آنجا رفتم .
- قبل بعد از شهادت فرزندم دوستم عباس بهنام تقدسی یک شب و در خواب دیدم که سال 1364 در صحنه نبرد کنار خیابان دانشگاه مشهد و در جبهه فرزندم روبروی مسجد امام صادق (ع) نمایشگاه کتابی برگزار کردیم که با استقبال زیادی روبرو شد و دانشجویان و اقشار مختلف مردم از ناحیه جلوی سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت آنجا خرید می کردند یک روز که مصادف با نیمه شعبان نیز بود ما مراسمی برگزار کردیم و در پایان مراسم و زمانی که قصد بستن نمایشگاه را داشتیم آن روز به زمین افتاد خاطر مشکلات زیادی که داشتیم و مسایل مالی که اختلافی پیش آمده بود قصد جمع کردن نمایشگاه را داشتیم که این موضوع موکول به سمت او دویدم تا او روز بعد شد و ما به خانه برگشتیم. همان شب عباس را بلند کنم ولی از در خواب بیدار شدم. صبح دیدم که شد صدقه ای برای سلامتی به من می گفت : این کار شما باعث خشنودی خداست این کار را ادامه دهید به او دادم گفتم : نمی توانیم چون بین شرکاء اختلافی پیش آمده و اتفاقا تقویم نمی توانیم آنجا را نگاه کردم و آن روز را علامت زدم ولی دلشوره عجیبی مرا گرفته بودباز نگه داریم . خودم ایشان گفتند : اختلاف شما را دلداری می دادم دانم و این مشکل حل می گفتم انشا الله که طوری نشده استشود شم کارتان را ادامه دهید . اگر مشکلی بزرگتری نیز پیش آمد من حل می کنم . از آن ماجرا چند روزی گذشت خواب بیدار شدم و تا اینکه یک روز از برادران سپاه صبح به خانه ما آمدند این خواب فکر می کردم و بعد از مقدمه چینی گفتند صبح که پسرتان شهید شده است وقتی تاریخ شهادتش را سوال کردم متوجه شدم همان شبی شد و به نمایشگاه رفتم ودیدم که شریکم آنجا نشسته تا مرا دید از جا بلند شد و بعد از احوال پرسی از من در خواب دیده بودم تیری به سر او خورده معذرت خواهی کرد و در همان شب عباس شهید گفت : آن مشکلات و اختلافات مالی حل شده است و نحوه ی شهادتش نیز مثل خوابی که دیده بودم بود و کسری ما پیدا شده است. اگر اجازه بدهید این موضوع کار را زمانی ادامه دهیم و من یاد خواب گذشته افتادم و با خودم گفتم: واقعا راست می گویند که جنازه را آ وردند متوجه شدم شهیدان زنده اند .
-قبل از شهادت فرزندم عباس بهنام تقدسی یک شب در خواب دیدم که در صحنه نبرد و در جبهه فرزندم از ناحیه جلوی سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به زمین افتاد به سمت او دویدم تا او را بلند کنم ولی از خواب بیدار شدم. صبح که شد صدقه ای برای سلامتی او دادم و اتفاقا تقویم را نگاه کردم و آن روز را علامت زدم ولی دلشوره عجیبی مرا گرفته بود. خودم را دلداری می دادم و می گفتم انشا الله که طوری نشده است. از آن ماجرا چند روزی گذشت تا اینکه یک روز از برادران سپاه به خانه ما آمدند و بعد از مقدمه چینی گفتند که پسرتان شهید شده است وقتی تاریخ شهادتش را سوال کردم متوجه شدم همان شبی که من در خواب دیده بودم تیری به سر او خورده و در همان شب عباس شهید شده است و نحوه ی شهادتش نیز مثل خوابی که دیده بودم بود و این موضوع را زمانی که جنازه را آ وردند متوجه شدم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%204445 سایت یاران رضا]</ref>
منبع سایت یاران رضا
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 4445=پانویس==<references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش