ویرایش‌ها

شهید سید احمد حسینی-متولد سال 1345

۳۵ بایت اضافه‌شده، ‏۱۲ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۲۵
• برای اولین بار که سید احمد به جبهه رفت بعد از مدتی به مرخصی آمد، یکی از همسایه ها به من گفت: بی بی فهمیدی که به بالای پیشانی اش تیرخورده و از کلاهش رد شده و آن را سوراخ کرده است. وقتی پیگیری کردم دیدم کلاه نو گرفته، از او پرسیدم چرا کلاهت اینطورشده است؟ گفت: پاره شده مادرجان، دیگر نزدیک است که مادرشهید بشوی. گفتم: دل ما را خون نکن ، این حرفها را نزن.
• به خاطردارم یک روز یکی ازبرادرهایم که چهارسال از من بزرگتراست مرا کتک زد. داشتم گریه می کردم که احمد آقا آمد و پرسید چه شده. چرا گریه می کنی؟ گفتم: اکبرمرا زد. رفت و اکبر را آورد و او را محکم نگه داشت و به من گفت: حالا هر چه دلت می خواهد اکبر را بزن و دیگر گریه نکن. من هم خوب اکبر را زدم و گریه نکردم.
• گشت هایی که ما درتربت جام داشتیم بیشتر مرزی بود و با افرادی که کالای قاچاق از مرز می آوردند درگیر می شدیم. در آن هفت، هشت ماهی که گشت می رفتیم یکی دو بار درگیر شدیم. به خاطر دارم در مرز دوقارون به اتفاق سید احمد حسینی بودیم که مشاهده کردیم از دور افرادی می آیند وقتی درحلقه محاصره ما قرار گرفتند 60 ـ 70 نفر با الاغ که بار داشتند در همان نیمه های شب یکی دو نفر را ضرب و شتم کردیم. یکی از آنها از دهانش کمی خون آمد البته افغانی نبود از بچه های خود مرز بود. وقتی که شهید حسینی دید از گوشه لب این جوان خون می آید با پنبه و وسایل موجود دهان او را شست و گفت: چیزی نشده دندانت یک مقدار به گوشه لبت گرفته و پاره شده مشکلی نیست.منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7105سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش