ویرایش‌ها

شهید سید محسن حسنی

۳۴ بایت اضافه‌شده، ‏۱۴ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۲۸
==زندگینامه==
سال هزار و سیصد و چهل و سه در مشهد الرضا (ع) کودکی پا به عرصه وجود نهاد که خانواده حسنی، نام مبارک محسن را برایش برگزید.
محسن چهارمین فرزند خانواده بود. اما هر بار دست تقدیر، فرزندان قبل از او را از دامان پدر و مادر به خاک سرد می سپرد. این امر سبب شد تا خانواده حسنی با به دنیا آمدنش گوسفندی ذبح کرده نو رسیده را به حرم طواف دهند و مجلس روضه برپا کنند. او که با نذر و نیاز متولد شد، در سایه پدری زحمتکش و مادری پاکدامن رشد نمود. به خاطر تربیت بدنی او را به مدرسه عسگریه که مدیریتی متدین داشت سپردند و بدین ترتیب دبستان را به شایستگی گذراند. از همان اوان کودکی، هم پای در مجالس مذهبی حضور می یافت. از آن جا که پدر با شغل بنایی روزگار می گذراند، اوقات فراغتش را به کمک او شتافت، تا آجر بر آجر نهاده و مرهمی باشد بر زخم های روزگار، بر پیکر خانواده. پس از پایان دوره ابتدایی، مقطع راهنمایی را نیز به اتمام رساند.
می رفت و ز دل خدا خدا داشت به لب
*امید شهادت و دعا داشت به لب
همرزمانش می گویند: سید محسن فرمانده گردان روح الله بود. روزها در چادر به سر می برد و غروب، زمانی که نور به حداقل ممکن می رسید، در منطقه ظاهر می شد و به توجیه نیروها می پرداخت. شهید غزنوی فرمانده ارشد ایشان در تشریح شب شهادت سید محسن چنین می گفت: از آن جا که سینه بسیجی صندوق اسرار الهی است. خدا دست رد بر چنین سینه ای نخواهد زد. با حمایت خداوند مهران به تصرف نیروهای اسلام درآمد. بچه ها با چنگ و دندان از شهر محافظت می کردند. شب عملیات شهید حسنی اجازه خواست تا به رودخانه رفته و غسل شهادت کند و چنین هم کرد. هنگام کارزار چنان چهره اش برافروخته شده بود و ذکر آقا عبدالله را زمزمه می کرد که حین عملیات با صدای بلند گریه می کردیم. سید محسن حسنی با تمام وجود به امام عشق می ورزید و در شب وداع تنها سفارشش این بود: عزیزان امام را تنها نگذارید. به پاس زحمات مخلصانه اش در جنگ از سوی فرماندهی برای اعزام به سفر حج انتخاب شد، اما لباس رزم را بر لباس احرام ترجیح داد و خدای کعبه را در جهاد یافت. سرانجام سید محسن حسنی پس از شش سال حضور در جبهه های نبرد، در حالی که مسرور از آزادی مهران و انجام فرمان امام بود در چهارمین ماه از سال شصت و پنج خواب عاشورایی اش تعبیر شد و در حین فتح ارتفاعات قلاویزان مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت و به اجداد بزرگوارش پیوست. پیکر زلالش به وصیت خودش، پس از قرائت زیارت عاشورا در تربت بهشت رضا جاودانه جای گرفت و از همان دیار به جایگاه ربانی صعود کرد.
==وصیت نامه==
 
بسم رب الشهدا و الصدقین
سلام بر یگانه منجی عالم بشریت حضرت مهدی (عج) و نایب بر حقش امام امت و سلام بر شما امت حزب الله و شهید پرور که با ایثار و جان فشانی امام عزیز را راضی و خشنود نموده اید. انشاءالله اجر و پاداش شما، پیروزی رزمندگان و بعد هم زیارت قبر شش گوشه آقا امام حسین (ع) باشد. سلام بر شما پدر و مادر مهربانم که عمری برایم زحمت کشیدید. از شما تشکر می کنم که هیچ وقت مانع من برای رفتن به جبهه نشدید. چه موقعی که بسیجی بودم و چه در زمانی که پاسدار شدم. اگر به فیض شهادت نائل گشتم مانند کوه استوار باشید. شهادت من باعث نشود که خدای ناکرده غرور شما را بگیرد. باید بیش از پیش نزد خداوند خاضع بوده و خود را بدهکار انقلاب بدانید. سخنی با برادرانم:
• یک شب قبل از عملیات خواب دیدم، به مشهد آمدیم و به همراه شهید توکلی و چند تن دیگر از بچه های گردان به حرم حضرت رضا(ع) رفتیم. در آنجا داشتند حرم را می ساختند و تمامی اطراف آن را بسته بودند و هیچ کس را به داخل حرم راه نمی دادند. بعد به اتفاق بچه ها از یک دیوار بالا رفتیم و داخل صحن را نگاه می کردیم و بالای دیوار نشسته بودیم. همانطور که مشغول نگاه کردن داخل صحن بودیم دیدیم یک نفر برای ما دست تکان می دهد و ما را صدا می کند، جلوتر که آمد دیدیم آقا محسن است با یک لباس سفید آمد نزدیک و به ما گفت:" به این طرف بیایید شما مجوز عبور دارید." چون ارتفاع دیواری که روی آن نشسته بودیم خیلی زیاد بود، من ترسیدم بپرم ولی شهید توکلی فوراً پرید پایین و خیلی خوشحال به همراه آقا محسن رفتند. من هر چه سعی کردم از دیوار بِپُرم، ترسیدم و نتوانستم و می دیدم تمامی بچه هایی که قبلاً به شهادت رسیده اند دارند در انجا قدم می زنند و من از شدت ناراحتی و غصه ناگهان از خواب پریدم و درست در همان عملیات که قرار بود انجام شود این دو مرد بزرگوار به شهادت رسیدند.
• بعد از آموزشهای لازم که دیدیم، یک روز همة ما را جمع کردند و آقای حسنی آمد تا تقسیم بندی ها صورت گیرد. در آنجا آقا محسن برای بچه ها سخنرانی کردند و گفتند:" ما از میان برادران کسانی را می خواهیم که با ما به خط مقدم بیایند برای شهادت و امیدی برای برگشت آنها نیست اما نیروهایی که می خواهند خود را سالم نگه دارند و برای زنده ماندن خود تلاش می کنند را نمی خواهیم، اگر واقعاً کسی در خودش این توان را نمی بیند از صف بیاید بیرون و در خط دوم در آشپزخانه، ترابری و ... مشغول بشود" و طوری با بچه ها برخورد کردند که آنهایی که نمی خواهند بیایند خط مقدم در صورت بیرون آمدن از صف خجالت نکشند.
• چند دقیقه قبل از شهادت آقا محسن به محلی رسیدیم که همانجا با عراقیها درگیر شدیم. بعد از چند ساعت درگیری برای اینکه کمی استراحت کنیم در یک شیاری مستقر شدیم و کاملاً خود را پنهان کرده بودیم که از ترکشهای خمپاره های دشمن در امان باشیم. در آن لحظه من ایشان را کاملاً زیر نظر داشتم، یک حال و هوتی عجیبی داشت، با اینکه گلوله های توپ اطراف او برخورد می کرد ولی ایشان کوچکترین عکس العملی نسبت به ترکشهای آنها از خود نشان نمی داد. بعد از چند لحظه نیروها همگی حرکت کردند، هنوز چند متری جلوتر نرفته بودیم که به ما خبر دادند آقای حسنی در همان لحظه به درجة رفیع شهادت نائل شده است.منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6768سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش