ویرایش‌ها

شهید سید محمود حسینی فر

۲۴۴ بایت حذف‌شده، ‏۱۴ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۱۱
تاریخ تولد : 1347/03/14نام : سیدمحمود محل تولد : اسفراین نام خانوادگی : حسینی‌فر نام پدر : سیداحمد تاریخ شهادت : 1364/12/12نام پدر محل تولد : سیداحمد مکان شهادت اسفراینمسئولیت : رزمنده‌تحصیلات گلزار : نامشخص منطقه شهادت شهدازندگی نامه: شهيد سيد محمود حسيني فر در سال 1347 در شهرستان اسفراين ديده به جهان گشود او از همان بدو تولد آثار مهرباني و عطوفت در چهره معصومش نمايان بود و مکتر سخن ميگفت و هميشه دوست داشت به ديگران کمک کند . کم کم بزرگ شد و با علاقه زياد مشغول تحصيل شد دوران ابتدايي و راهنمايي را با موفقيت پشت سر گذاشت و وارد دبيرستان المهدي (عج) شد سال 1363 يعني سال اول دبيرستان سه ماه بعد از آغاز تحصيل عازم جبهه شد و در عمليات پيروز خيبر شرکت نمود . ا ز جبهه که بازگشت با جديت عقب ماندگي درسي خود را جبران نمود و در تاريخ 6 /10 / 1364 براي دومين بار به همراه جمعي از دوستان عازم جبهه شد . به گفته پدر شهيد چهره محمود طور ديگري جلوه ميکرد . چهره اش بشاش و نوراني شده بود . آنقدر مهربان و مظلوم شده بود که با هر کس برخورد ميکرد در اولين برخوردسعي ميکرد با او دوست شود . روزها گذشت 55 روز آموزش فشرده عملياتي کوهستاني و پارتيزاني تمام شد . سپس در تاريخ 25 / 11 / 64 جهت اجراي عمليات از اردوگاه (شهيد بزرگ بروجردي اهواز ) عازم غرب کشور شد . کم کم تيپ ويژه شهدا آماده عمليات در محور سليمانيه -چوارته شد ه بود و محمود با شغل : یگان خدمتی : کمک آر-پي-جي در گردان امام جعفر صادق در عمليات والفجر 9 مورخ 7 / 12 / 1364 شرکت نمود . يک شب از عمليات گذشته بود . روز بعد محمود بهمراه 7 تن از دوستان هدف يک خمپاره يا يک گلوله تانک مزدوران بعثي قرار گرفتند و اکثرا مجروح شدند ولي محمود از ناحيه پهلوي راست عمقي مجروح گشت و بعد از چند روز مقاومت و صبر سرانجام در بيمارستان توحيد (سنندج) به درجه رفيع شهادت نائل گشت . راهش پر رهرو باد و خاطرش فراموش ناشدني ××والسلام ××گروه مربوط خاطرات: سایر شهیدان استان خراساننوع عضویت : سایر در سال 64 بعد از اینکه در منطقه جنوب آموزش دیدم جهت شرکت در عملیات والفجر 9 به تیپ ویژه شهدا مسئولیت در مریوان اعزام شدیم و مقرما یک مدرسه راهنمایی دو طبقه بود و خداوند توفیق داد تا در کنار سردار رشید اسلام محمود کاوه باشم . یک دسته 23 نفری بسیار شجاع و مخلص گرد هم آمدیم که شهید سید محمود حسینی فر آر پی چی زن دسته ما بود. او پسری بسیار مهربان و در ورزش و نرمش فردی ورزیده بود . معمولا در وسط قرار می گرفت وبچه ها اطرف او حلقه می زدند و بچه ها را نرمش می داد. شب هنگام حدود ساعت 9 اعلام کرد که باید حرکت کنیم . اواخر پاییز بود و نزدیکیهای صبح هوا خیلی سرد و شبنم روی زمین می نشست . مینی بوس را به ما دادند . کوله پشتی، پتو، مهمات، قمقمه، فانسخه و... هم را به همراهمان داشتیم . وقتی روی صندلی می نشستیم به زور جا می گرفتیم . کوله آنقدر پر از گلوله و آذوقه بود که امکان نشستن وجود نداشت راننده مینی بوس دائم می گفت : رزمنده‌گلزار برادران من خوابم می آید وخیلی خسته ام در بین راه مواظب باشید از راه منحرف نشویم جاده ای بسیار پرپیچ و خم بود که توسط برادران جهادگر دامغان احداث شده بود و قریب به شاید 80-70 کیلومتر در عمق خاک عراق درازا داشت . من که در صندلی پشت سر راننده نشسته بودم به او قول دادم که مواظبش باشم و در صورت ضرورت او را تکان دهم و از خواب بیدارش کنم . از آنجاییکه هوا تاریک و ماشین را درست و حسابی گلمالی کرده بودند و بدون چراغ حرکت می کرد و هیچ روشنایی وجود نداشت خواب سراغ من هم آمد و بعد مدتی متوجه شدم که ماشین گاهی به سمت چپ جاده و گاهی به سمت راست جاده حرکت می کند راننده خوابش برده بود . تا آمدیم راننده را از خواب بیدار کنیم ماشین ما محکم به انتهای کامیونی که چادر و وسایل دیگر حمل می کرد برخورد و رادیات ماشین سوراخ شد و بالاجبار پیاده شدیم . وقتی اطراف را جستجو کردم با توجه به منور هاییکه می زدند دیدم در تیررس دشمن و در انتهای دشت شیلر هستیم . هوا بسیار سرد بود و به ناچار مینی بوس را ترک کرده و سوار ده تن شدیم و چادرهای برزنتی را در اطرافمان پیچیدیم آنچنان سرما بر ما مسلط شده بود که چانه و فک پایین ما خودکار به حرکت در آمده بود هنوز درست و حسابی گرم نشده بودیم که کامیون نگهداشت . موقع نماز صبح بود . از راه پله کامیون یک به یک پیاده شدیم و در کنار جوی آبی شروع به وضو گرفتن نمودیم و سپس با چفیه ها دست و صورتمان را خشک کردیم . روی زمین پر از برفکهای یخی بود . بهر ترتیب نماز را خواندیم و حرکت نمودیم . به محل مورد نظر رسیدیم و چادر ها را بر افراشتیم و چند روزی در آنجا ماندیم تا اینکه در یک شب کاملا مهتابی دستور حرکت بصورت پیاده صادر شد. قرار بود بعد از یک شبانه روز پیاده روی و استراحت مختصر از پشت به خط دشمن حمله کنیم لذا تا جای که توان داشتیم مهمات بر داشتیم . بچه ها احساس می کردند که شاید همدیگر رانبینند دست در گردن همدیگر انداخته و حلالیت می طلبیدند و گریه می کردند . عده ای با کش نارنجک را به فانسقه می بستند . عده ای بندهای پوتین را عوض می کردند . در همین اثنا دیدم که شهید محمود حسینی فر مقداری روغن در یقلبی ریخته و روی چراغ خوراکپزی خرما سرخ می کند گفتم : شهدامحمود همه دارند آماده می شوند باید به خط بزنیم مهمات و آذوقه بردار ! شهید با متانت خاصی جواب داد برای بچه ها خرما تف می دهم برای بین راه خیلی مفید است ! بالاخره خرما را تف دادو بین بچه ها تقسیم کرد تا بخورند و بین راه گرسنه نشوند . شب هنگام حرکت کردیم و تا ساعت 4 صبح فقط راه می فتیم تا به یک سراشیبی تندی رسیدیم . استان کردستان عراق پر از کوههای سر بفلک کشیده و دره های کم وسعت عمیق است . کوه از کوه کنده نمی شود. آن سراشیبی تندی که در آن مستقر شدیم منتهی به رودخانه قزلچه می شد که نوک این کوه چند تکه صخره بزرگ وجود داشت و مواضع عراقیها که قرار بود مورد حمله قرار گیرد از پشت کاملا دیده می شد. بچه ها با سر نیزه زیر درختان بلوط برای نشستن و یا خواب جایگاهی هموار ساختند و تا ساعت 6 عصر در همان محل استراحت کردیم بعد از خواندن نماز مغرب و عشا با صف ایستادیم و حرکت کردیم . هدف عمده پس از انهدام پایگاه دشمن مستقر شدن در شهر چوارته عراق بود . دو ارتفاع را پشت سر گذاشتیم و در سر بالائی ارتفاع سوم بودیم که کمین دشمن رو به ستون آتش گشود بلافاصله همه نشستیم . برگهای درختان بلوط که ریخته شده و خشک بودند در هنگام راه رفتن خش خش و صدا می کرد. استغفرا ... می گفتیم و از خدای بزرگ می خواستیم که دشمن متوجه ما نشود . ساعت که حدود 8/5 تا 9 شد کمین دشمن بعد از چند لحظه آتش با توجه به اینکه باورشان نمی شد که کسی در این منطقه وارد عمل شود از آتشباری دست کشیدند . خدا نیز به یاری مستقیم ما شتافت . تکه های ابرهای سیاه در آسمان ظاهر شدند و نرمه باران شروع به باریدن کرد . آهسته حرکت کردیم و دقیقأ از کنار سیم رابط کمین با مقر اصلی دشمن به حرکت خودمان ادامه دادیم و زیر پای کار رسیدیم . گروه تخریب شروع به جمع آوری مین و بریدن سیم خادردار نمودند . پس از یکربع مسیر باز شد ولی دشمن که در داخل سنگری بلوکه ای در رو به رو ما مستقر بود ما را دید و بسوی بچه ها تیر اندازی کرد اما با اولین آر پی جی بچه ها توسط اصغری زده شد به درک واصل گردید . وارد کانال عراقیها شدیم . آن شب با گرفتن اسیر و کشتن عراقیها که در داخل سنگر کاملا غافلگیر شده بودند سپری شد . و روز بعد برای گرفتن رشته کوهی مرتفع بنام ساردسی به جلو حرکت کردیم . آنجا منتظر نیرو ماندیم تا با یک حمله وسیع ارتفاع ساردسی را از وجود صدامیان پاکسازی کنیم در نوک ارتفاع پادگانی بزرگ با دوربین دیده می شد که تانکهایی از آنجا به طرف دره سرازیر می شدند و در دره و در لابه لای درختان پنهان می گشتند و به سمت ما تیراندازی می کردند . با کندن سنگر یک شب در کنار دره باقی ماندیم و در ساعت 12/5 ظهر متأسفانه تانکی سنگر ما را هدف قرار داد و در این سنگر که بنده و شهید محمود حسینی فر و جواد کریمی و مهدی استیری بودیم همه مجروح شدیم منتهی جراحت شهید محمود از ناحیه شکم وسیع بود که در نهایت منجر به شهادتش گردید .
==زندگینامه==
شهيد سيد محمود حسيني فر در سال 1347 در شهرستان اسفراين ديده به جهان گشود او از همان بدو تولد آثار مهرباني و عطوفت در چهره معصومش نمايان بود و مکتر سخن ميگفت و هميشه دوست داشت به ديگران کمک کند . کم کم بزرگ شد و با علاقه زياد مشغول تحصيل شد دوران ابتدايي و راهنمايي را با موفقيت پشت سر گذاشت و وارد دبيرستان المهدي (عج) شد سال 1363 يعني سال اول دبيرستان سه ماه بعد از آغاز تحصيل عازم جبهه شد و در عمليات پيروز خيبر شرکت نمود . ا ز جبهه که بازگشت با جديت عقب ماندگي درسي خود را جبران نمود و در تاريخ 6 /10 / 1364 براي دومين بار به همراه جمعي از دوستان عازم جبهه شد . به گفته پدر شهيد چهره محمود طور ديگري جلوه ميکرد . چهره اش بشاش و نوراني شده بود . آنقدر مهربان و مظلوم شده بود که با هر کس برخورد ميکرد در اولين برخوردسعي ميکرد با او دوست شود . روزها گذشت 55 روز آموزش فشرده عملياتي کوهستاني و پارتيزاني تمام شد . سپس در تاريخ 25 / 11 / 64 جهت اجراي عمليات از اردوگاه (شهيد بزرگ بروجردي اهواز ) عازم غرب کشور شد . کم کم تيپ ويژه شهدا آماده عمليات در محور سليمانيه -چوارته شد ه بود و محمود با شغل کمک آر-پي-جي در گردان امام جعفر صادق در عمليات والفجر 9 مورخ 7 / 12 / 1364 شرکت نمود . يک شب از عمليات گذشته بود . روز بعد محمود بهمراه 7 تن از دوستان هدف يک خمپاره يا يک گلوله تانک مزدوران بعثي قرار گرفتند و اکثرا مجروح شدند ولي محمود از ناحيه پهلوي راست عمقي مجروح گشت و بعد از چند روز مقاومت و صبر سرانجام در بيمارستان توحيد (سنندج) به درجه رفيع شهادت نائل گشت . راهش پر رهرو باد و خاطرش فراموش ناشدني ××والسلام ××
==خاطرات==• در سال 64 بعد از اینکه در منطقه جنوب آموزش دیدم جهت شرکت در عملیات والفجر 9 به تیپ ویژه شهدا در مریوان اعزام شدیم و مقرما یک مدرسه راهنمایی دو طبقه بود و خداوند توفیق داد تا در کنار سردار رشید اسلام محمود کاوه باشم . یک دسته 23 نفری بسیار شجاع و مخلص گرد هم آمدیم که شهید سید محمود حسینی فر آر پی چی زن دسته ما بود. او پسری بسیار مهربان و در ورزش و نرمش فردی ورزیده بود . معمولا در وسط قرار می گرفت وبچه ها اطرف او حلقه می زدند و بچه ها را نرمش می داد. شب هنگام حدود ساعت 9 اعلام کرد که باید حرکت کنیم . اواخر پاییز بود و نزدیکیهای صبح هوا خیلی سرد و شبنم روی زمین می نشست . مینی بوس را به ما دادند . کوله پشتی، پتو، مهمات، قمقمه، فانسخه و... هم را به همراهمان داشتیم . وقتی روی صندلی می نشستیم به زور جا می گرفتیم . کوله آنقدر پر از گلوله و آذوقه بود که امکان نشستن وجود نداشت راننده مینی بوس دائم می گفت : برادران من خوابم می آید وخیلی خسته ام در بین راه مواظب باشید از راه منحرف نشویم جاده ای بسیار پرپیچ و خم بود که توسط برادران جهادگر دامغان احداث شده بود و قریب به شاید 80-70 کیلومتر در عمق خاک عراق درازا داشت . من که در صندلی پشت سر راننده نشسته بودم به او قول دادم که مواظبش باشم و در صورت ضرورت او را تکان دهم و از خواب بیدارش کنم . از آنجاییکه هوا تاریک و ماشین را درست و حسابی گلمالی کرده بودند و بدون چراغ حرکت می کرد و هیچ روشنایی وجود نداشت خواب سراغ من هم آمد و بعد مدتی متوجه شدم که ماشین گاهی به سمت چپ جاده و گاهی به سمت راست جاده حرکت می کند راننده خوابش برده بود . تا آمدیم راننده را از خواب بیدار کنیم ماشین ما محکم به انتهای کامیونی که چادر و وسایل دیگر حمل می کرد برخورد و رادیات ماشین سوراخ شد و بالاجبار پیاده شدیم . وقتی اطراف را جستجو کردم با توجه به منور هاییکه می زدند دیدم در تیررس دشمن و در انتهای دشت شیلر هستیم . هوا بسیار سرد بود و به ناچار مینی بوس را ترک کرده و سوار ده تن شدیم و چادرهای برزنتی را در اطرافمان پیچیدیم آنچنان سرما بر ما مسلط شده بود که چانه و فک پایین ما خودکار به حرکت در آمده بود هنوز درست و حسابی گرم نشده بودیم که کامیون نگهداشت . موقع نماز صبح بود . از راه پله کامیون یک به یک پیاده شدیم و در کنار جوی آبی شروع به وضو گرفتن نمودیم و سپس با چفیه ها دست و صورتمان را خشک کردیم . روی زمین پر از برفکهای یخی بود . بهر ترتیب نماز را خواندیم و حرکت نمودیم . به محل مورد نظر رسیدیم و چادر ها را بر افراشتیم و چند روزی در آنجا ماندیم تا اینکه در یک شب کاملا مهتابی دستور حرکت بصورت پیاده صادر شد. قرار بود بعد از یک شبانه روز پیاده روی و استراحت مختصر از پشت به خط دشمن حمله کنیم لذا تا جای که توان داشتیم مهمات بر داشتیم . بچه ها احساس می کردند که شاید همدیگر رانبینند دست در گردن همدیگر انداخته و حلالیت می طلبیدند و گریه می کردند . عده ای با کش نارنجک را به فانسقه می بستند . عده ای بندهای پوتین را عوض می کردند . در همین اثنا دیدم که شهید محمود حسینی فر مقداری روغن در یقلبی ریخته و روی چراغ خوراکپزی خرما سرخ می کند گفتم : محمود همه دارند آماده می شوند باید به خط بزنیم مهمات و آذوقه بردار ! شهید با متانت خاصی جواب داد برای بچه ها خرما تف می دهم برای بین راه خیلی مفید است ! بالاخره خرما را تف دادو بین بچه ها تقسیم کرد تا بخورند و بین راه گرسنه نشوند . شب هنگام حرکت کردیم و تا ساعت 4 صبح فقط راه می فتیم تا به یک سراشیبی تندی رسیدیم . استان کردستان عراق پر از کوههای سر بفلک کشیده و دره های کم وسعت عمیق است . کوه از کوه کنده نمی شود. آن سراشیبی تندی که در آن مستقر شدیم منتهی به رودخانه قزلچه می شد که نوک این کوه چند تکه صخره بزرگ وجود داشت و مواضع عراقیها که قرار بود مورد حمله قرار گیرد از پشت کاملا دیده می شد. بچه ها با سر نیزه زیر درختان بلوط برای نشستن و یا خواب جایگاهی هموار ساختند و تا ساعت 6 عصر در همان محل استراحت کردیم بعد از خواندن نماز مغرب و عشا با صف ایستادیم و حرکت کردیم . هدف عمده پس از انهدام پایگاه دشمن مستقر شدن در شهر چوارته عراق بود . دو ارتفاع را پشت سر گذاشتیم و در سر بالائی ارتفاع سوم بودیم که کمین دشمن رو به ستون آتش گشود بلافاصله همه نشستیم . برگهای درختان بلوط که ریخته شده و خشک بودند در هنگام راه رفتن خش خش و صدا می کرد. استغفرا ... می گفتیم و از خدای بزرگ می خواستیم که دشمن متوجه ما نشود . ساعت که حدود 8/5 تا 9 شد کمین دشمن بعد از چند لحظه آتش با توجه به اینکه باورشان نمی شد که کسی در این منطقه وارد عمل شود از آتشباری دست کشیدند . خدا نیز به یاری مستقیم ما شتافت . تکه های ابرهای سیاه در آسمان ظاهر شدند و نرمه باران شروع به باریدن کرد . آهسته حرکت کردیم و دقیقأ از کنار سیم رابط کمین با مقر اصلی دشمن به حرکت خودمان ادامه دادیم و زیر پای کار رسیدیم . گروه تخریب شروع به جمع آوری مین و بریدن سیم خادردار نمودند . پس از یکربع مسیر باز شد ولی دشمن که در داخل سنگری بلوکه ای در رو به رو ما مستقر بود ما را دید و بسوی بچه ها تیر اندازی کرد اما با اولین آر پی جی بچه ها توسط اصغری زده شد به درک واصل گردید . وارد کانال عراقیها شدیم . آن شب با گرفتن اسیر و کشتن عراقیها که در داخل سنگر کاملا غافلگیر شده بودند سپری شد . و روز بعد برای گرفتن رشته کوهی مرتفع بنام ساردسی به جلو حرکت کردیم . آنجا منتظر نیرو ماندیم تا با یک حمله وسیع ارتفاع ساردسی را از وجود صدامیان پاکسازی کنیم در نوک ارتفاع پادگانی بزرگ با دوربین دیده می شد که تانکهایی از آنجا به طرف دره سرازیر می شدند و در دره و در لابه لای درختان پنهان می گشتند و به سمت ما تیراندازی می کردند . با کندن سنگر یک شب در کنار دره باقی ماندیم و در ساعت 12/5 ظهر متأسفانه تانکی سنگر ما را هدف قرار داد و در این سنگر که بنده و شهید محمود حسینی فر و جواد کریمی و مهدی استیری بودیم همه مجروح شدیم منتهی جراحت شهید محمود از ناحیه شکم وسیع بود که در نهایت منجر به شهادتش گردید .یکی از دوستان تعریف می کرد :" من خواب دیده بودم که پدر محمود آمده و ترخیصی ایشان را گرفته ، من به او گفتم: ترخیصی من را هم بگیر ، پدرش گفت: من فقط آمده ام او را ببرم چون او تنها فرزندم است . فردا که برای شهید باز گو کردم گفت : " ترخیصی مرا امام زمان می گیرد و من فقط دوتا سه روز دیگر در خدمت شما هستم .همرزم شهید می گوید :" پس از عملیات والفجر 2 و اتمام پاتک عراق در گردان حدود 13 تا 14 نفر مانده بودیم که ناگهان یک خمپاره در نزدیکی ما به زمین خورد و سید محمود مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت ، و بلافاصله چند نفری که مجروح شده بودند را توسط آمبولانس به بیمارستان اعزام کردند . سید محمود دوتا سه روز بود ، که به علت عمق جراحت از ناحیه شکم به شهادت رسیدند و شربت گوارای شهادت را سر کشیدند .من با شهید سید محمود حسینی فر در سال 1364 در یک دسته و در یک گروهان بودیم ، او تعریف می کرد : که در عملیات خیبر هنگامی که ما پیشروی می کردیم و دشمن را عقب می راندیم . سه لشکر قرار بود عملیات کنند که متأسفانه ما بی خبر از طرفین که موفق به شکستن خط شده بودند . هم چنان پیشروی می کردیم تا به رود خانه دجله رسیدیم ، که اگر یادتان باشد از سیما هم پخش نشد که ، رزمندگان اسلام در دجله وضو ساختند ، چند لحظه ای نگذشته بود که دیدیم از پشت سرمان تانکهای عراقی به سمت ما می آیند ، که ناگهان زمین و زمان پر شد از خمپاره و آتش و تحمل ،پنجاه تا تانک از پشت سر و از روبه رو ، رودخانه را کاملاً در محاصره گرفته بودند . لحظه به لحظه بر تعداد شهدای ما اضافه می شد و تنها راه رهایی و نجات قرار از بین تانکها به پشت بود . بچه ها مانند پلنگی که راه و چاره ای جزء رو به رو شدن با شکاچی ندارند به سمت تانکهای دشمن هجوم می آورند ، ما در مسیری صاف و هموار و عراقیها تا دندان مسطح و داخل ماشینهای زره پوش بودند . متأسفانه تعداد زیادی از بچه های ما تار و مار شدند و چند تا از تانکهای عراقی هم مندم شد . خیلی از بچه ها خود من موفق به فرار از بین تانکهای عراقی شدیم و حدوداً 5 کیلومتر دویدیم و تانکهای عراقی ما را تعقیب می کردند . نفسمان بریده بود و هر کس می ایستاد یا شهید می شد یا اسیر ، من چون مسابقه ورزش داشتم با یکی دیگر از بچه ها همچنان می دویدم تا اینکه به لب هور رسیدیم . حالا دیگر چاره ای برای ما نبود ، قایق هم نبود ، تانکها چند صد متری ماند . بود به مابرسند که ناگهان هلی کوپتر از نیروهای خودی سر و کله اش پیدا شد و به محض نشستن آنقدر نیروسوارش شد که نمی توانست حرکت کند . تانکهای عراقی هم در زدن هلی کوپتر با هزار زحمت از زمین بلند شد . متأسفانه چند نفر موفق نشد ند که سوار شوند ، که بعداً فهمیدیم اسیر شده اند و بعد به میهن اسلامی باز گشتند. من در حالی که به پایه های چرخ هلی کوپتر چسبیده بودم ، گاهگاهی آنقدر پایین می آمد که پایمان به آب می خورد ، بلاخره به خشکی رسیدیم ، هلی کوپتر فرود آمد و ما جان سالم به در بردیم ، و به محض اینکه به جای بی خطری رسیدیم آنقدر خسته بودم که 20 ساعت خوابیدم و ناگهان با صدای غرش انفجار از خواب پریدم که هواپیمای عراقی جهت بمباران پادگان ما چند تا بمب در بیرون از پادگان ما ریخته بودند ، که صدای مهیبی بلند شده بود . بعد از انجام عملیات تسویه حساب کردم و به اسفراین برگشتم . منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7287سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش