ویرایش‌ها

شهید سید محمد حسینی بهشتی

۲۵ بایت اضافه‌شده، ‏۱۴ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۱۳
==زندگی نامه==
مروري بر زندگي شهيد مظلوم و ..
راستي , استقامت را از كه بايد آموخت ؟ از انسانهائي كه در طول سالهاي پس از پيروزي انقلاب آماج شديدترين حملات ، در اجراي دشوارترين ماموريتها بوده ‌ اند يا از افرادي كه در كنار گود نظاره ‌ گر و تشويق كننده تضعيفها و تصميمات هستند؟ اگر پاسخ اول جواب ماست پس بايد استقامت زير بنائي باشد و پايداري در مقابل آماج تهمتها مروري بر زندگی شهيد مظلوم و... را اتصالي به حق تعالي ‌ ، از اين رو سير در زندگي رئيس ديوان عالي كشور مي ‌‌‌ تواند انسان را با نحوة تربيتي كه ميتواند استقامت را الگو باشد آشنا سازد و شما را به مرور اين انسان سراسر پايداري فرا مي ‌ خوانيم:
من محمد حسيني بهشتي راستی, استقامت را از كه گاه به اشتباه محمد حسين بهشتي مينويسند . نام اولم محمد و نام خانوادگي تركيبي است بايد آموخت ؟ از حسيني بهشتي.انسانهائی كه در دوم آبان 1307 در شهر اصفهان در محلة لومبان متولد شدم . منطقه زندگي ما يك منطقه قديمي طول سالهای پس از مناطق بسيار قديمي شهر است . خانواده من يك خانواده روحاني است . پدرم روحاني بود . پدرم پيروزی انقلاب آماج شديدترين حملات ، در هفته چندر روز در شهر به كار و فعاليت مي اجرای دشوارترين ماموريتها بوده پرداخت و هفته ‌ اي يك شب به يكي اند يا از روستاهاي نزديك شهر براي امامت جماعت وكارهاي مردم مي افرادی كه در كنار گود نظاره رفت گر و سالي چند روز به يكي از روستاهاي دور كه نزديك حسين آباد بود تشويق كننده تضعيفها و روستاي دورتر از آن حسن آباد نام داشت . آمد تصميمات هستند؟ اگر پاسخ اول جواب ماست پس بايد استقامت زير بنائی باشد و پايداری در مقابل آماج تهمتها و رفت افراديكه از آن روستاي دور به خانه ما مي ‌ آمدند برايم بسيار خاطره انگيز است . پدرم وقتي .. را اتصالی به آن روستا مي ‌ رفت ، حق تعالی، از اين رو سير در منزل يك پنبه زن بسيار فقير سكونت مي ‌ كرد ، آن پيرمرد اتاقي داشت زندگی رئيس ديوان عالی كشور می‌تواند انسان را با نحوه تربيتی كه پدرم در آن زندگي مي ‌ كرد . اين پيرمرد نامش جمشيد بود ، داراي محاسن سفيد ، بلند ميتواند استقامت را الگو باشد آشنا سازد و باريك ، چهره ‌ اش بياباني روستائي ، و نوراني بود . پدرم مي ‌ گفت ما با جمشيد نان و دوغي مي ‌ خوريم و صفا مي ‌ كنيم و هميشه مي ‌ گفت : من سفره سادة ‌ نان و دوغ اين جمشيد شما را به هر جلسه ديگري ترجيح مي ‌ دهم و مرور اين جمشيد هر سال دو بار از روستا به شهر و به خانه ما مي ‌ آمد و من بسيار به او انس داشتم . انسان سراسر پايداری فرا می‌‌خوانيم:
تحصيلاتم را در يك مكتب خانه در سن چهار سالگي آغاز كردم من محمد حسينی بهشتی كه گاه به اشتباه محمد حسين بهشتی مينويسند . خيلي سريع خواندن و نوشتن و خواندن قرآن را ياد گرفتم نام اولم محمد و نام خانوادگی تركيبی است از حسينی بهشتی.در جمع دوم آبان 1307 در شهر [[اصفهان]] در محله لومبان متولد شدم . منطقه زندگی ما يك منطقه قديمی از مناطق بسيار قديمی شهر است . خانواده بعنوان من يك نوجوان تيز هوش شناخته شدم خانواده روحانی است . پدرم روحانی بود . پدرم در هفته چندر روز در شهر به كار و شايد سرعت پيشرفت فعاليت می پرداخت و يادگيري ، اين برداشت را در خانواده بوجود آورده هفته‌ای يك شب به يكی از روستاهای نزديك شهر برای امامت جماعت و كارهای مردم می‌رفت و سالی چند روز به يكی از روستاهای دور كه نزديك حسين آباد بود و روستای دورتر از آن حسن آباد نام داشت . تا اينكه قرار شد آمد و رفت افرادي كه از آن روستای دور به دبستان بروم خانه ما می‌آمدند برايم بسيار خاطره انگيز است . پدرم وقتی به آن روستا مي ‌ رفت ، دبستان دولتي ثروت در منزل يك پنبه زن بسيار فقير سكونت می‌كرد ، آن موقع پيرمرد اتاقی داشت كه بعدها بنام 15 بهمن ناميده شد پدرم در آن زندگی می‌كرد . وقتي آنجا رفتم از من امتحان ورودي كردند اين پيرمرد نامش جمشيد بود ، دارای محاسن سفيد ، بلند و گفتند كه : بايد به كلاس ششم برود باريك ، ولي از نظر سن نمي چهره تواند اش بيابانی روستائی ، و نورانی بود . بنابراين در كلاس چهارم پذيرفته شدم پدرم می‌گفت ما با جمشيد نان و تحصيلات دبستاني دوغی میخوريم و صفا می‌كنيم و هميشه می‌گفت : من سفره ساده نان و دوغ اين جمشيد را در همانجا به پايان رساندم هر جلسه ديگری ترجيح می‌دهم و اين جمشيد هر سال دو بار از روستا به شهر و به خانه ما می‌آمد و من بسيار به او انس داشتم .
تحصيلاتم را در آن سال يك مكتب خانه در امتحان ششم ابتدائي شهر نفر دوم سن چهار سالگی آغاز كردم . خيلي سريع خواندن و نوشتن و خواندن [[قرآن]] را ياد گرفتم و در جمع خانواده بعنوان يك نوجوان تيز هوش شناخته شدم . و شايد سرعت پيشرفت و يادگيری، اين برداشت را در خانواده بوجود آورده بود . تا اينكه قرار شد به دبستان بروم ، دبستان دولتی ثروت در آن موقع همة كلاسهاي ششم را يكجا امتحان مي ‌ كردند كه بعدها بنام 15 بهمن ناميده شد . از وقتي آنجا به دبيرستان سعدي رفتم . سال اول و دوم را در دبيرستان گذراندم از من امتحان ورودی كردند و اوائل سال دوم بود گفتند كه حوادث شهريور 20 پيش آمد : بايد به كلاس ششم برود ، ولي از نظر سن نمی‌تواند . با حوادث 20 شهريور علاقه بنابراين در كلاس چهارم پذيرفته شدم و شوري تحصيلات دبستانی را در نوجوانها براي يادگيري معارف اسلامي بوجود آمده بود همانجا به پايان رساندم .
دبيرستان سعدي هم در نزديكي ميدان شاه آن سال در امتحان ششم ابتدائی شهر نفر دوم شدم . آن موقع و ميدان امام كنوني قرار دارد ، نزديك بازار است ، جائيكه مدارس بزرگ طلاب هم همانجاست همه كلاسهای ششم را يك‌جا امتحان می‌كردند . مدرسه صدر ، مدرسه جده و مدارس ديگر از آنجا به دبيرستان سعدی رفتم . البته بطور طبيعي بين اينجا سال اول و منزل ما حدود چهار ، پنج كيلومتر فاصله دوم را در دبيرستان گذراندم و اوائل سال دوم بود كه معمولاً پياده مي ‌ آمديم و برمي ‌ گشتيم حوادث شهريور 20 پيش آمد . اين سبب شد كه با بعضي از نوجوانها كه درسهاي اسلامي هم مي ‌ خواندند آشنا شوم . علاوه بر اينكه در يك خانواده روحاني بودم حوادث 20 شهريور علاقه و شوری در خانواده خود ما هم طلاب فاضل جواني بودند ، يك همكلاسي داشتم يادم مي ‌ آيد كه او هم فرزند يك روحاني نوجوانها برای يادگيری معارف اسلامی بوجود آمده بود . نوجوان بسيار تيز هوشي بود و پهلوي من مي ‌ نشست . او در كلاس دوم به جاي اينكه به درس معلم گوش كند ، كتاب عربي مي ‌ خواند . يادم هست و اگر حافظه ‌ ام اشتباه نكند او در آن موقع كتاب معالم الاصول مي ‌ خواند كه در اصول فقه است . خوب اينها بيشتر در من شوق به وجود مي ‌ آورد كه تحصيلات را نيمه كاره رها كنم و بروم طلبه بشوم .
دبيرستان سعدی هم در نزديكی ميدان شاه آن موقع و ميدان امام كنونی قرار دارد ، نزديك بازار است ، جائي‌كه مدارس بزرگ طلاب هم همانجاست . مدرسه صدر ، مدرسه جده و مدارس ديگر . البته بطور طبيعي بين اينجا و منزل ما حدود چهار ، پنج كيلومتر فاصله بود كه معمولاً پياده می‌آمديم و بر می‌گشتيم . اين سبب شد كه با بعضی از نوجوانها كه درسهای اسلامی هم می‌خواندند آشنا شوم . علاوه بر اينكه در يك خانواده روحانی بودم و در خانواده خود ما هم طلاب فاضل جوانی بودند ، يك همكلاسی داشتم يادم می‌آيد كه او هم فرزند يك روحانی بود . نوجوان بسيار تيز هوشی بود و پهلوی من می‌نشست . او در كلاس دوم به جای اينكه به درس معلم گوش كند ، كتاب عربی می‌خواند . يادم هست و اگر حافظه‌ام اشتباه نكند او در آن موقع كتاب معالم الاصول می‌خواند كه در اصول فقه است . خوب اينها بيشتر در من شوق به وجود می‌آورد كه تحصيلات را نيمه‌كاره رها كنم و بروم طلبه بشوم . به اين ترتيب در سال 1321 تحصيلات دبيرستاني دبيرستانی را رها كردم و به مدرسه صدر اصفهان تحصيلات ادبيات عرب ، منطق ، كلام و سطوح فقه و اصول را با سرعت خواندم كه اين سرعت و پيشرفت موجب شده بود كه حوزه آنجا با لطف فراواني فراوانی با من برخورد كند . و چون پدر مادرم مرحوم حاج مير محمد صادق مدرس خاتون آبادي آبادی از علماي برجسته ‌ اي علمای برجسته‌ای بود و من يكساله يك‌ساله بودم كه او فوت شد و اين تداعي مي ‌ كرد تداعی می‌كرد در ذهن اساتيد من كه شاگردهاي شاگردهای او بودند به اينكه اين مي ‌ تواند يادگاري می‌تواند يادگاری باشد از آن استادشان . در طي طی اين مدت تدريس هم ميكردم . در سال 1324 از پدر و مادرم خواستم كه اجازه بدهند در يك حجره ‌ اي حجره‌ای كه در مدرسه داشتم ، شبها هم در آنجا بمانم و به تمام معنا طلبه شبانه روزي روزی باشم . از يك نظر هم فاصله منزل تا مدرسه 4-5 كيلومتري مي ‌ شد و هر روز رفت و آمد مقداري وقت از بين مي ‌ رفت و هم بيشتر به كارهايم مي ‌ رسيدم و هم در خانه ‌ اي كه بوديم پرجمعيت بود و من اتاق تنها نداشتم و نمي ‌ توانستم به كارهايم بپردازم . البته من در آن موقع فقط يك خواهر داشتم ولي با عموها و مادر بزرگ همه در يك خانه زندگي مي ‌ كرديم ، به اين ترتيب خانه ما شلوغ بود و اتاق كم .
سال 1324 و 1325 را در مدرسه گذراندم و اواخر دوره سطح بود كه تصميم گرفتم براي ادامه تحصيل به قم بروم . اين را بگويم كه در دبيرستان در سال اول و دوم زبان خارجي ما فرانسه بود و در آن دو سال فرانسه خوانده بودم ولي در محيط اجتماعي آن روز آموزش زبان انگليسي بيشتر بود و در سال آخر كه در اصفهان بودم تصميم گرفتم يكدوره زبان انگليسي ياد بگيرم . يك دوره كامل ً ريدر ً خواندم پيش يكي از منصوبين و آشنايانمان كه او زبان انگليسي را مي ‌ دانست ، و با انگليسي آشنا شدم .
==وصیت نامه== 
بسمه تعالى
وصيت نامه
اينجانب محمد حسينى بهشتى ، دارنده شناسنامه شماره 13707 از اصفهان وصيت ميكنم به همسرم و فرزندانم و ساير بستگانم كه در زندگى بيش از هر چيز به فروغ الهى كه در دل انسانهاست اهميت دهند و با ايمان به خداى يكتاى عليم ، قدير، سميع، بصير، رحمان و رحيم و پيامبران بزرگوارش و پيروى از خاتم پيامبران و كتابش قرآن و از ائمه معصومين سلام الله عليهم اجمعين اهتمام به ذكر و ياد خداى و نماز با حضور قلب و روزه ، عبادات ديگر و انفاق و ايثار و صدق و امانت و خيرخواهى براى همه خلق و ستيز با باطل در راه پيروزى حق و جهاد بى امان در اين راه و حضور پيگير در جماعت و انس با مردم راه سعادت را بروى خود باز گردانند . و وصيت مى كنم كه پس از ارتحال من بسوى خدا يك سوم ا زخانه مسكونيم در تهران ،قلهك ، خيابان تورج ، كوچه منطقى 8/6 و اثاث خانه متعلق به همسرم خانم عزت الشريعه مدرس مطلق است و از خداى متعال براى او و فرزندانم سعادت و در راه خدا زيستن را خواستارم .
 
 
 
27 رجب 1400هجرى
 
روز فرخنده مبعث
 محمد حسينى بهشتى  منبع سایت شهدای خین .<ref>[http://khayyen.ir/shahid/89سایت خین]</ref>==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:89 (1).jpg</gallery>==پانویس==<references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش