==خاطرات==
در عملیات والفجر 8 بنده جزو واحد اطلاعات و عملیات لشگر 17 علی ابن ابی طالب(ع) بودم. مدتها از جنگ می گذشت. مدت زیادی بود که از آقا مهدی بی خبر بودم. در مرحلة دوم عملیات که منطقة جاده امقصر، فاو وکارخانة نمکو سایت مورد نظر بود، روزی خسته وک وفته از مأموریت آمده بودم.یکی از بچه های واحد به من گفت فلانی یک نفر آمده و می خواهد شما را ببیند. با تعجب گفتم خدایا یک ست؟ وقتی وارد سنگر شدم، دهانم از شدت تعجب باز ماند. بله، برادر مهدی بود. یک دیده بوس مفصل و احوالپرسی و اینکه اینجا کجا تو کجا؟ بله، ایشان پس از فراغت از امتحانات میان ترم دانشگاه به قرارگاه رفته بود؛ ولی روح سرگشتة او در آنجا آرام نداشت. پس از بحث زیاد سرانجام مسؤولان قرارگاه به او اجازه می دهند به لشکر 17 علی بن ابی طالب(ع) بیاید. در لشگر هر چه دنبال بچه ها گشته بود و اسمشان را گفته بود، اثری از ایشان پیدا نکرده بود، تا سرانجام اسم من را در واحد اطلاعات پیدا کرده بود و به ما پیوسته بود.آخرین باری که او را دیدم صحبتهای زیادی با هم کردیم، از روزهای خوش سومار، از گردان عاشقان ولایت فقیه، از غم از دست دادن بچه های گروهان. او می پرسید و من م یگفتم: رضا شهید شد،ا حمد هم در عملیات رمضان شهید شد و محمود در خیبر و اواش کدر دیدگانش حلقه می زد. کی شب به من گفت:- خیلی دلم می خواهد با بچه ها به خط اول بروم. دلم بدجوری هوای جنگ دارد. از او اصرار، از ما انکار. سرانجام موفق شد. آن شب قرار بود گردان علی بن ابی طالب(ع) از بچه های اراک به فرماندهی برادر شهید کاوه از سه راهی امقصر کارخانة نمکبه دشمن حمله کنند. مسؤول عملیات گردان برادر شهید ترابیان از شاهرود بود. با ایشان صحبت کردم که فلانی، امشب مهدی را هم با خود ببر تا در عملیات شرکت کند. ساعت 10 شب به راه افتادند. هنوز لحظاتی به ساعت 2 نیمه شب باقی بودکه درگیری شروع شد.بچه های گردان در یک غافلگیری از چپ و یگ گرداناز تیپ 55 قدس از سمت راست با دشمن درگیر شدند. درگیری به شدت ادامه داشت و من نگران حال برادر مهدی بودم که اگر اتفاقی برای او بیفتد، فردا شرمندة پدر و مادر و خانواده او خواهم بود. فقط از این ناراحت بودم که من سبب این کار شدم؛ نه اینکه منتی بر مهدی داشته باشم. نزد یک سپیدة صبح، پس از نماز دیدم بچه های واحد برگشته اند، سراغ برادر ترابیان رفتم و سراغ مهدی را گرفتم، برادر ترابیان گفت شبکه درگیر شدیم، تا لحظات آخر با هم بودیم، ولی دم صبح که به دلایلی عقب نشینی شد، در لحظة عقب نشینی درکنار جاده امقصر مهدی را دیدم که در اثر اصابت چند گلوله مجروح شده بود. وقتی به او گفتم: برادر اسماعیلیان شما را به عقب می برم، نگران نباش، او به من گفت:- شما برو، من خودم را به عقب می رسانم.ولی پس از ساعاتی، در اثر شدت جراحت به شهادت رسید. برادر ترابیان شب بعد برای پیدا کردن و انتقال جسد بچه ها، به خصوص آقا مهدی به جلو رفت و شهید شد. پس ازمدت ها، شاید ماه ها که در فاو بودم، چند بار به شناسایی منطقه رفتم؛ اما از مهدی اثری نبود. نیروهای عراقی همة جنازه ها را دفن کرده بودند و دست ما کوتاه بود.
یکی از همسنگران شهیدمنبع:.<ref>سایت نویدشاهدنوید شاهد</ref>==پانویس==<references />