متن کامل خاطره
یادم هست یک روز به دیدن فرزند شهیدم محمد عمرانی که در مشهد در حال تحصیل بود رفتم و مقداری اثاثیه و لوازم همراه خود داشتم وقتی به مشهد رسیدم مستقیماً به درب مدرسه آنها رفتم و از آنجا با او به طرف حرم مطهر امام رضا (ع) رفتیم ما از سمت دارالزهد وارد حرم شدیم و خواستیم که لوازممان را به کفشداری بسپاریم اما آنها قبول نکردند. پسرم محمد به من گفت: لوازم را من نگهداری میکنم شما بروید و زیارت کنید. من هم قبول کردم و وارد حرم شدم و طبق معمول بعد از زیارت نماز خواندم و زیارتنامه هم قرائت کردم و آنقدر غرق در این کار شده بودم که از پسرم محمد فراموش کرده بود. یک دفعه یادم از او آمد و بلند شدم و با احترام به حرف شریف امام هشتم به داخل صحن آمدم و دیدم که او در همان نقطه به حالت سرپا ایستاده است و منتظر من است و به پیش او رفتم و گفتم: خوب پسرم نمازت را خواندهای گفت: نه، در منزل میخوانم. گفتم: شما مکان به این عظمت و مقدس را رها میکنی و در منزل نماز میخوانی. برو الان وضو بگیر و نمازت را بخوان . گفت: نه پدر جان در منزل میخوانم وقتی علت را جویا شدم با اصرار زیاد من گفت: شما از راه آمدهاید و خستهاید درست نیست من شما را سرپا نگه دارم و خودم مشغول نماز خواندن شوم با هم به خانه میرویم و شما استراحت میکنید من هم نمازم را میخوانم. با شنیدن این حرف او رو به حضرت کردم و گفتم: یا امام رضا (ع) غریب من این بچه را با این طرز فکر تحویل تو میدهم نگهدارش خودت باش و برای سعادت او دعا کردم.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15237 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />