==خاطرات==
[[اولین اعزام]] موضوع :اولين اعزام راوی :محمد رضا عباس زادهمتن کامل خاطره
قبل از اینکه پسرم محمد علی برای رفتن به جبهه اعزام شود مادرش با رفتن او به جبهه مخالفت می کرد و حتی اقوام هم سعی می کردند او را منصرف کنند. که همان شب مادرش خواب می بیند که سید و آقایی نورانی آمده و به او می گوید: چرا نمی گذاری سرباز من به جبهه بیاید. فردای آنروز صبح که مادر شهید از خواب بیدار می شود و رضایت می دهد که فرزندمان به جبهه برود.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14235 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />