ویرایشها
شبی که قرار بود فردایش علی آقا به جبهه برود تعدادی از فامیلها به خانه ما آمده بودند ایشان خودش بلند شد و از مهمانها پذیرایی می کرد. مهمانها به ایشان گفتند بشین یک دقیقه چرا خودت پا شدی گفت امشب آخرین شبی است که اینجا هستم بعد فردایش رفت و بعد از مدتی شهید شد وقتی ایشان جبهه بود یک شب خیلی گریه کردم گفتم اگر دردم بگیرد (چون حامله بودم ) چکار کنم شب خواب دیدم که من را علی آقای از خواب بیدار کرد و با 2 انگشت شکمم را گرفت و گفت پاشو همین که پاشدم فهمیدم که می خواهم وضع حمل کنم بعد گریه ام گرفت گفتم خدایا این وقت شب به چه کسی بگویم هی راه می رفتم و گریه می کردم در ضمن بچه بزرگم وقتی باباش شهید شده دو ساله بود دائم گریه می کرد به او نگفته بودم پدرت شهید شد همش می گفت عکس بابام را بده می گفتم عکس پدرت را میخواهی چکار کنی؟ می گفت می خواهم نماز بخوانم گفتم مهر بدهم گفت مهر می خواهم چکار کنم عکس بابا م را بده وقتی عکس را دادم گفتم با عکس نماز نمی خوانند با مهر نماز می خوانند عکس را گذاشت جلوی پیشانیش روی پیشانی باباش همین جوری نیم ساعت واستاد مثلا داشت نماز می خواند هیچ کس در خانه نبود به جز خدا تنهای تنها بودم گفتم خدایا چه جوابی دارم نمی دانستم چه جوابی دارم بگویم بابات میاد بگم یا بگم نمیاد آن موقع حرف آقای برقبانی را که می گفت هر وقت می روم درب خانه مفقودین را می زنم دل خون هستند را فهمیدم و می گفت دلم نمی خواهد بروم دم خانه شان خوب من به این بچه چه جوابی بدهم از من سوال کند بگویم است بگویم نیست خدایا چکار کنم نه جنازه اش آمده نه نامه آمده نه کسی آمده پیش من حامله بایستد همان شب یکی از فامیلهایمان خواب دیده بود صبح زود هنگام نماز آمد دم در گفت شوهرت را خواب دیده ام که گفت همسرم را تنها نگذارید حامله است همین که صدایش را می شنود بلند می شود و می گوید مگر خودت کجا می روی می بینید که نیست فورا آمد و در زد قبل از طلوع آفتاب گفت فورا در را بازکن پرسیدم برای چی این وقت آمدی گفت : یک خواب دیدم بلند شو ببینم چی شده گفتم : هیچی نشده گفت : چیزی شده به من می گویی ؟ گفت :گفتم هیچی نشده دیشب گریه کردم پرسید برای چی ؟ گفت خواب دیدم که شهید برقبانی آمده می گوید برو همسر من را تنها نگذارید که حامله است گفت من شب هامی آیم پهلویت می خوابم . دو شب آمد و خوابید گفتم : خودت که می دانی چه خبر است نمی خواهم بیایی تاکی می خواهی بیایی نگذاشتم که بیاید . گفتم خود ت هم بچه کوچک داری نمی خواهد بیائید .
شبی که امام خمینی را از ترکیه اخراج کرده بودند. علی آقا با تراکتور رفت که برای کسی کار کند. وقتی آمد ما هم که رادیو لندن را گوش کرده بودیم و شنیده بودیم که چی گفته وقتی وارد خانه شد پرسید رادیو چه گفته است؟ مادرش هم نمی دانم بهش گفته بود یا نه اما خودش شنیده بود رختخواب پهن کردم که ایشان بخوابد و من یواشکی بلند شوم چون دلم می خواست گریه کنم به خاطر این که دیدم امام با زن و بچه اش توی صحرا مانده است فکر کردم ایشان می خواهد بخوابد در را بست و من هم پنجره را بستم یکدفعه دیدم دارد بلند بلند گریه می کند در را بستم و پرده را کشیدم که صدا بیرون نرود اما مادرش فهمید و آمد و گفت چه خبر است ؟ گفتم هیچی . دیگر او گریه کرد و من گریه کردم آنقدر گریه کرد که به خواب رفت موقعی که خوابیده بود بلند شد صبح گفت یک خواب دیدم پرسیدم چه خوابی؟ خوابش را اینگونه تعریف کرد: خانه ای را که الان برای مادرست کرده اند در روستا آن زمان زمین خالی بود. گفت خواب دیدم یک سید آمده آنجا سخنرانی می کند. 5 الی 6 سید دیگری هم هستند یکی رفت بالای منبر جمعیت زیادی نشسته بودند منبر را وسط زمین گذاشته بودند وقتی رفت بالای منبر سخنرانی کند من رفتم جلوی منبر این سید بزرگوار نشستم وقتی به من نگاه کرد دست به دعا برداشت و به روی من خندید الان که این خواب را تعریف می کنم بدنم یک جوری می شود یک مشت شن از روی زمین برداشت و بر سر آنها که پشت منبر نشسته بودند ریخت با خودم گفتم پشت منبر که می نشیند؟ گفت همانهایی بودند که می گفتند اعلامیه های امام را خودش - علی برقبانی - می نویسد و می آورد از کجا آقا به ایشان اعلامیه می دهد خیلی به ایشان تهمت می زند فکر کنم آن چیزی را که خدا از ایشان خواسته بود داد خدا انشاالله قبول کرده .
سری آخر که می خواست جبهه برود از ما و خواهرش خداحافظی کرد و گفت بروم از عمو رضا که بچه ندارد خداحافظی کنم وقتی این حرف را زد من گفتم خدایا این دفعه چرا این جوری خداحافظی میکند من از این کارش خیلی تعجب کرده بودم بعد رفت جبهه و پس از مدتی گفتند شهید و مفقود الاثر است با خودم گفتم خدایا می شود ایشان را خواب ببینم آن موقه در خانه بالا می نشستیم از پله ها بالا رفت و همچنین پسر بزرگش دستش را گرفته بود آورد بالاگفت پسر جان خواهرت را اذیت نکن او هم گفت باشه دیدم امام خمینی (ره) کنارش است آمدند باهم گفتم آقا بیایید خانه گفت : نه آقا نمی آید به خانه مادر و از خواب بیدار شدم .منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=405سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />== ردهها =={{ترتیبپیشفرض:علی_برقبانی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ]] [[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]][[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]