وقتى مىخواست به مدرسه برود. ما هنوز او را ختنه نکرده بودیم. یک روز آمد و گفت: مامان کِى مىخواهید مرا ختنه کنید. من مىخواهم بروم مدرسه گفتم: باشه یکى دو روز دیگر مىرویم. دو سه روز بعد رفتیم بیمارستان داخل بیمارستان بچه هایى که ختنه مىکردند. وقتى از اتاق بیرون مىآمدند گریه مىکردند. محمود از من پرسید چرا اینها گریه مىکنند مگر گریه دارد. گفتم: تو برو داخل اتاق ببین گریه دارد یا نه بعد نوبت ما شد و محمود رفت داخل اتاق وقتى بیرون آمد گریه نمىکرد و داشت با پرستار مىخندید و پرستار یک قبض لباس به دست محمود داد و گفت: بروید برایش لباس بخرید من قبول نکردم اما محمود گفت: بگیر مادر برویم این لباسها را براى على ببریم. على پول نداشت و این نشانه مهربانى محمود را و احساس مسئولیتش را نشان مىداد.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15542 سایت یاران رضا]</ref>
حالا باید این متن رو در اخر مقاله بذاریم
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:شهید محمود غلامی.jpg
</gallery>
==پانویس==
<references />