ویرایش‌ها

شهید عباس علی تاجی

۴۷ بایت اضافه‌شده، ‏۲۲ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۵۵
==زندگینامه==
عباسعلی تاجی در سال 1347 در روستای قاسم آباد اسفراین دیده به جهان گشود. او پنجمین فرزند خانواده بود. دوره کودکی را در محیط پر از مهر و صفا و صمیمیت زادگاهش گذراند. او دوره ابتدایی تحصیلی را در زادگاهش گذراند. وضع درسی اش خوب و رابطه اش با معلمان و دوستانش ایده آل بود، همه او را به شوخ طبعی می شناختند. او در خانواده ای نمونه رشد کرد. تحرک و تلاش در کارها را از والدینش آموخت. همواره تلاش می کرد تا در کشاورزی به پدرش کمک کند. دوره راهنمایی را در شهر اسفراین ادامه داد، در این دوره نیز فعال و پرجنب و جوش بود. صداقت، مهربانی و دلسوزی از خصیصه های بارز شهید بود، با این ویژگی ها همه او را دوست داشتند. برای پدر و مادرش احترام خاصی قایل بود با
خواهر و برادرش رابطه دوستانه ای داشت. به ورزش بخصوص کشتی و طراحی و نقاشی نیز علاقه زیادی داشت. خوی مردانگی و اخلاق و رفتار ورزشکاری در حالت و رفتار او به وضوح دیده می شد. اوقات فراغت را به انجام دادن کارهای هنری، مذهبی و ورزشی می گذراند.
*پدرش می گوید:
«رابطه اش با معلمان خیلی خوب بود. در کودکی با گل وسایل گلی درست می کرد؛ گاهی هم نقاشی می کرد. دوستان، همسایه ها، معلمین و هم کلاسی ها از وی راضی بودند. وظایف خود را در منزل و بیرون به خوبی انجام و به پاکیزگی و نظافت اهمیت می داد او دارای اخلاق ورزشی بود به دیگران کمک و در موقع لازم دیگران را امر به معروف و نهی از منکر می کرد. خوش اخلاق، خنده رو و منظم بود و هرکاری را به موقع انجام می داد، سعی می کرد مشکلاتش را خودش حل کند، همیشه دوست داشت که معلم شود و می گفت: «خدا کند که من معلم شوم تا به بچه های روستا درس بدهم» فرایض دینی را به نحو احسن انجام می داد. نماز را به موقع می خواند؛ گاهی بعد از نماز قرآن تلاوت می کرد. برای نماز بیشتر ا.قات به مسجد می رفت، بعد از نماز در اکثر دعاهای خود می گفت: «خدایا خودت به اسلام و مسلمین کمک کند تا ریشه ظلم خشک شود.»
*مادرش می گوید:
دوست داشت و آرزو می کرد که کاش یکی از یاران امام حسین (ع) در کربلا می بود تا دوشادوش آنان با دشمنان خدا می جنگید از دوره راهنمایی به عضویت پایگاه مقاومت بسیج درآمد و یکی از اعضای فعال بود.
*برادرش محمد علی تاجی می گوید:
«به پدر و مادرم علاقه زیادی داشت برای اعضای خانواده احترام خاصی قائل بود مودب و خوش اخلاق بود. بعد از اینکه به عضویت بسیج درآمد علاقه زیادی به مسائل نظامی به خصوص جبهه پیدا کرد می خواست به جبهه برود.»
شهید در پایگاه مقاومت بسیج در واحدهای تبلیغات، تدارکات و هنری و ورزشی فعالیتهای زیادی داشت کم کم با آموزشهای نظامی آشنا گردید. شهادت جوانان و نوجوانان ما در او اثر زیادی گذاشت، علاقه زیادی به جبهه پیدا کرد. به او می گفتند: هنوز کوچک هستی درسهایت را بخوان و بعد به جبهه برو! روزی به مادر می گوید: می خواهم برای کاری به اسفراین بروم، لباسهایش را در ساکش می گذارد و به جبهه می رود.
*همرزمش عباسعلی خاکسار می گوید:
«او فردی پرتلاش و مذهبی، مقاوم و صبور بود. از عملیات ترسی نداشت فردی مومن متعهد بود. قرآن تلاوت و نماز جماعت شرکت می کرد، خوش اخلاق و دلسوز و طرفدار عدالت و برابری بود. سعی داشت اگر به کسی ظلم می شود، حق او را بگیرد. به ورزش بخصوص کشتی علاقه بسیاری داشت. او با علاقه به جبهه و جنگ و براساس رهنمودهای امام (ره) و دفاع از میهن اسلامی و جلوگیری از ظلم و ستم و غارتگری دشمنان به جبهه رفت تا رودررو با دشمن بجنگد. مخالف هر گونه ظلم و ستم و بی عدالتی بود، می گفت: ما باید مثل امام حسین (ع) با ظالمان بجنگیم و خون خود را در این راه بدهیم.»
«بار اول که می خواستیم با هم به جبهه برویم عباسعلی موهایش را کاملاً کوتاه کرده بود. گفتم که عباس! چرا موهایت را کوتاه کرده ای؟ گفت: اگر اسیر شدم عراقی ها خوشحال نشوند و موهایمان ابزاری برای شکنجه ما از طرف عراقی ها نباشد. همه برادران خندیدند و گفتند. جنگ نکرده به فکر اسیر شدن هستی.»
*همرزمش علی غزلی می گوید:
«پانزده نفر برای لشگر ویژه انتخاب شدند که عباسعلی نیز جزو آنان بود. برای خداحافظی پیش من آمد. گفتم ما را ترک می کنی؟ گفت: تنها تو نیستی ما همه با هم برادریم و دیگران هستند. به خط مقدم رفت در موقع رفتن گفت: «دوربینی که شریکی خریده بودیم دست تو باشد و از آن استفاده کن؛ اگر پدرم خواست، به اندازه سهم من به او بده، وگرنه به همان اندازه پول به صندوق صدقات بیانداز!»
تلاش و پاسداری از میهن اسلامی در منطقه جنگی ماووت به سال 1366 در محاصره دشمن قرار می گیرد و به درجه رفیع شهادت نایل می گردد. پیکر پاک شهید با حضور چشمگیر مردم شهید پرور اسفراین بخصوص روستاهای دهستان فرطان، قاسم آباد، ولی آباد، دولت آباد و عباس آباد با شکوه تشییع و در مزار روستای زادگاهش به خاک سپرده می شود.
*همرزمش حسین خسرو شیری می گوید:
«عباسعلی در عملیات ماووت عراق به من گفت: بلند شو و آر.پی.جی بزن گفتم برادر تاجی! ما در محاصره دشمن هستیم چطور آر.پی.جی بزنم! نیروها از هم دور شده بودند برادر تاجی اسلحه را برداشت و به جلو رفت که لابلای درخت های بلوط دیده نمی شد. ما ناچار عقب نشینی کردیم؛ بعد متوجه شدیم که او به شهادت رسیده است.»
*همرزمش محمد حسین شاکری می گوید:
«همرزم او برایم تعریف کرد که در ماووت عراق با کردانی درگیر می شوند، در محاصره قرار می گیرند که شهید تاجی می گوید من آنها را سرگرم می کنم، شما فرصت را غنیمت بشمارید و به عقب بروید: او این کار را انجام داد و شهادت را با دل و جان پذیرفت.»
==خاطرات==
- زمانی که می خواستیم با عباسعلی تاجی به جبهه برویم روز اعزام دیدم ایشان سرش را تراشیده است. گفتم: عباسعلی چرا سرت را تراشیدی؟ گفت: اگر اسیر شدم و به دست عراقی ها افتادم نتوانند موهای سرم را بکشند و مرا اذیت کنند و اگر هم خدا قسمتم کرد و لیاقتش را داشتم که به شهادت برسم هنگام غسل دادن اذیت نشوند و راحت تر غسلم دهند که همه برادران اطرافمان این کار ایشان را تحسین کردند .
- عباسعلی و فرزنده دیگرم محمد علی تفاوت زیادی از نظر سنی و قد نداشتند . فقط عباسعلی یک سال از محمد علی بزرگتر بود. هر وقت برای این دو جنسی بر می داشتیم جفت می خریدیم . یادم هست که یک روز به بازار رفتم و برای هر دو فرزندم کفش بخرم . دو جفت هم شماره خریدم . فقط رنگشان فرق داشت . وقتی کفشها را آوردم تا پایشان کنند برای هر دو اندازه بود . گفتم هر رنگی را که دوست دارید بردارید . عباسعلی یک جفت را برای خود انتخاب کرد و برداشت که محمدعلی هم انگشت گذاشت روی همان کفشی که عباسعلی برداشته بود. خلاصه با هم جر و بحث کردند . که در آخر عباسعلی کفشها را به محمد علی داد و جفت دیگر را برداشت و از کار ایشان واقعا خوشحال شدم .
- به یاد دارم که نیمه های شب بود که از خواب بیدار شدم و خیلی تشنه بودم . رفتم سر یخچال تا آب بخورم ناگهان دیدم که چراغ داخل انباری روشن است. با خودم گفتم حتما دزد آمده است. رفتم بیرون و یواش یواش نزدیک اتاق انباری شدم و درب را باز کردم . دیدم برادرم عباسعلی چراغ دستی را روشن کرده و زیر همان نور دارد نماز می خواند. صبر کردم تا نمازش تمام شود تا به ایشان بگویم چرا اینجا نماز می خواند. ولی وقتی نمازش تمام شد شروع کرد به دعا کردن و گریه کردن . وقتی خواستم برگردم پایم به درب خورد و صدا کرد . ایشان فهمیدند پشت درب هستم . گفت : خواهر جان بیا داخل می دانم توئی . وقتی آمدم داخل نشستم . گفت: خواهش می کنم راجع این موضوع با کسی صحبت نکن چون نمی خواهم کسی بفهمد . منبع سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 5116سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش