ویرایشها
نام : الماسی مقدم / عباسعلی
نام پدر : علی اکبر
تاریخ تولد : ۱۳۴۳-۴-۱
محل تولد : آران وبیدگل
تاریخ شهادت : ۱۳۶۲-۵-۲۲
محل شهادت : عملیات والفجر مقدماتی یک
شهرستان : آران وبیدگل
یگان :
مسئولیت : رزمی تبلیغی
تحصیلات :
محل تحصیل :
گلزار : گلزار شهدای آران و بیدگل
==زندگی نامه==
طلبة شهيد: عباس علي الماسي مقدم در سال 1343 دستان پيرخمين بر آسمان بود و چشمانش منتظر. در سرزميني دور، پگاه آدينه اي در فرداهاي ايران را به انتظار مي كشيد تا گلبانگ آزادي را بر مناره هاي اين مرز و بوم فرياد كند. پير خمين آن روزها تنها بود و خدا برايش گل هاي بهشتي را به ياوري مي فرستاد. دست تقدير يكي از اين شكوفه ها را در «آران» و در خانوادة «الماسي مقدم» نشاند و «عباسعلي» نام نهاد و به دستان پاك و پر توان پدر به رسم امانت سپرد. دوازده سال بعد، عباسعلي كوچك، نوجواني خوش قد و بالا و تحصيل كرده بود كه با شور و اشتياق، تحصيل در حوزه و نوكري امام زمان- عجل الله تعالي فرجه الشريف- را براي ادامة زندگاني خاكي برگزيد. او كه مي دانست نيك سيرتان روزگار در حجره هاي كوچك مدارس علميه به جايي رسيده اند، به مدرسة «آيت الله يثربي» رفت و نزد آن فرزانه، علم و ادب آموخت. قاصدك جانش را روانة كوچه باغ هاي انتظار كرد و در هجر مولايش بس سوخت. آغاز طلبگي عباس هم زمان با دوران پرتب و تاب انقلاب بود و او در برگزاري تظاهرات و پخش اعلاميه در بين مردم بسيار كوشيد. پس از پيروزي انقلاب به قم، هجرت كرده و تحصيل را در حوزة آن ديار ادامه داد. طلبة آگاه و غيور آراني با آغاز جنگ تحميلي همواره منتظر فرصتي بود تا دِين خويش را به امام و انقلاب ادا كند. او مي دانست كه امروز نهال نورسيدة انقلاب محتاج خون جواناني مانند او است. سرانجام برات حضور در سنگرهاي خاكي نصيب وي نيز گشت و او به همراه پدر عازم ديار آتش و خون شد. بارها توفيق حضور در جبهه را يافت و از كيان اسلام دفاع كرد. در پنجمين اعزام عاشقانه بود كه كرشمه هاي شبانه اش به شيدايي صبح درآميخت و نگاه حضرت دوست را به سوي خود كشانيد. در عمليات «والفجر يك» در منطقة «فكّه» نه با پا و نه با سر كه با همة وجود، ققنوس وار در آتش يار بسوخت و از چشمان آلودة ما خاكيان پنهان گشت. 22 فروردين سال 62 روزي بود كه براي هميشه رفت و چشمان پدر را در حسرت حتّي يك نشانه بر در گذاشت. سال ها گذشت و موهاي پدر در هجران يوسف گم گشته سفيد شد. چشمانش كم سو و قامتش خميد. در مرداد سال 74 13 با بازگشت عباس لبخندي بر لبان پدر نقش بست، به استقبالش رفت و با ديدنش آسمان چشمش باز باريدن گرفت. تابوتي سه رنگ به سبكي روح عباس در خيل دستان مردم اين سو و آن سو مي رفت و به سمت گلزار شهداي « آران» تشييع مي شد. پدر، اينك در درياي غرور خويش غوطه ور بود و به استخوان هاي عباس مباهات مي كرد. «روح پاكش با اهل بيت محشور باد».
==وصیت نامه==