شهیدابوالحسن تهامی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
(یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده)
سطر ۱۵۳: سطر ۱۵۳:
 
دست راستی که از دست چپ محروم باشد بی خیر خواهد بود.
 
دست راستی که از دست چپ محروم باشد بی خیر خواهد بود.
 
چند تن از شاعران با (( تهامی)) همآوا گشـته و قصائدي به آهنگ این قصـیده اش سـروده اند از جمله نویسنده ي »نسمه السحر«
 
چند تن از شاعران با (( تهامی)) همآوا گشـته و قصائدي به آهنگ این قصـیده اش سـروده اند از جمله نویسنده ي »نسمه السحر«
که این قصیده را در شرح حال وي آورده است.
+
که این قصیده را در شرح حال وي آورده است.<ref>کتاب شهیدان راه فضیلت- علامه امینی</ref>
  
منبع: کتاب شهیدان راه فضیلت- علامه امینی
+
==پانویس==
 +
<references />

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۳۲

علماي شهید قرن پنجم ابوالحسن تهامی

زندگی نامه

نام وي علی بن محمـد بن الحسن بن محمـد بن عبدالعزیز عاملی شامی است. از شـیوا گویان طرازاول، و از مشایخ شـیعه که به نشـر ادب پرداخته اند. وي دانشـمند توانا بود، اما تعریف و تجلیلی که در در فرهنگ هاي ادیبان از وي شده و سـخن ها که از اسـتادي او در سـخن سـنجی و نقـد شـعر رفته شخصـیت علمی وي را در پرده گرفته و یا دانشـش را از یاد برده است. به همین جهت در شرح حالش در اینجا باید حق هر دو مقام علمی و ادیبش را ادا کنیم. نویسنده ي ((امل الآمل)) می گوید: عالمی پر فضل و شاعري ادیب و نویسنده اي شیوا گو بود، و از او دیوان شعري زیبا هست. ابن خلکـان می نویسـد: ((ابن بسام در حقش گفته است: آثارش زیبا بود و زبانش برا. با توانایی هر چه تمام تر به فنون بیان می پرداخت. شـعرش خود بر زبردستی و پیش دستی وي گواه است بدانسان که نسـیم خنک گواه دمیدن صـبح، چنانکه بر بلندي مقام علمی وي شاهد است، چنان گواهی اي که اشک از عشق نهان می دهد. دیوان شـعر کوچکی دارد که برگزیده ي اشعار اوست. از سرودهاي لطیف و نغزش ابیاتی چند است از قصیده اي که در مدح وزیر ابوالقاسم بن مغربی سروده است: از دوستم که دندان هاي پیش و دندان هاي نیش یار روبرویش به خنده نمایان بود پرسیدم: کدامیک از آنها زیباتر و خوش نماترند؟ گفت: نمی دانم، همه شان صدفند! تهـامی، در روزهـاي آخر عمر، پنهـان به مصـر رفت. کتـاب هـا و نوشـته هاي بسـیار از حسان بن مفرج بن ذغفل بـدوي همراه داشت. چون از منطقه ي قـبیله ي بنی قره خواست بگـذرد او را گرفتنـد. گفت: من از قبیله ي بنی تمیم هسـتم. پس از بررسـی معلوم شـد که او تهـامی است. بازداشت شـد و به زنـدان قاهره به نام »خزان?البنود« افتاد در 26ربیع الخر 416ه، و بعـد در 9 جمادي الاول همان سال پنهانی در همان زندان اعدام شد. خدا بیامرزدش. یکی از دوستانش او را به خواب دید و پرسید: خدا با تو چه کرد؟ گفت: آمرزیـدم. پرسـید: به خاطر چه کاري؟ گفت: به خاطر سـخنم در مرثیه اي که براي بچه ي کوچکم سـرودم و گفتم: به جوار دشمنانم در آمدم و او به جوار پروردگارش، میان جوارم و جوارش تفاوت از زمین تا آسمان است.(1) نویسـنده ي ))دمیه القصـر(( می گویـد: گرچه با انتسابش به ))تهامه(( تاج افتخار بر سـرآن سـرزمین نهاده و با پرداختن اسـتادانه به صنعت شـعر این فن را بیـاراست نشـیمنش در شـام بود تـا از جوار اهلش به جوار پروردگـار کریم رخت کشـید. ریزه کارهاي هنرمنـدانه اش در شـعر، تر دستی طراران را به یـاد می آورد، و لطـافت و تـازگی تعبیراتش اشـک عاشـقانه را. روانی بیانش به پرش روح می مانـد و برداشت کلی اش به سـیطره و شـمول قوانین هستی. و بـدین امتیازات شـگرف، شـعر و سـخنش به کمال پسـندیدگی رسـیده و آرزو گشته است... سرانجام بر اثر خیانت یکی از رفقایش گرفتار گشت و به زندان افتاد در محلی به نام ((منفی)) تا درگذشت. این ابیات از او است: خداي بخشاینده تو را در میان موجودات مقامی بلند بخشیده است بدان بلندي که مقام شب قدر در میان دیگر شبهاست. گرچه از جنس آدمیانی و بر آنان برتري یافته اي، مشک را بوي خوش است که دیگر عطرها را نیست و اینها نیز: سبک سرانه بر سر دارائی دنیا به رقابت برخاسته است، نهایت دارائیش این است که به حال فقر باز آید. ما، در دنیا به سر نشینان کشتی می مانیم که خود را ایستاده می پنداریم، حال آنکه زمان ما را می برد. این هم قصیده اي شیوا و استوار و گرانبار از معنی و خوش بیانش که در رثاي پسر کوچکش سروده است: قانون مردن بر همه ي موجودات حکم فرماست، این دنیا جاي آرمیدن و اقامت گزیدن نیست در حالی که آدمی دنیا را جاي خبرگیري می پندارد، چیزي نمی پاید که خود به خبر و به گذشته تبدیل گردد سرشته دنیا آمیخته به تیرگی و پلیدي است، و تو می خواهی از پلیدي و تبهکاري پاك باشد آن که می خواهد سرشت روزگار را به زور بگرداند، در اعماق دریا به گرد شراره می گردد و هر که در پی کار محال بگردد، امید به هیچ و پوچ بسته باشد. زندگی خواب است و مرگ بیداري، و آدمی میان این دو عالم چون خیال روان بنابراین با شتاب هدف ها تان را تحقق بخشید، زیرا عمرتان صفحه اي از کتابی بیش نیست اسب جوانی بداونید و همت نمایید، تا مگر گوي مقصود در این میدان بربائید روزگار با آرزوها که پیش می آورد فریب می دهد، و هرچه را ساخته اند ویران می سازد زمانه هر چه کنی صلح جو نخواهد شد، طبعش دشمنی با آزادي خواهان است من با شمشیر برانی که براي گرفتن حقم، آماده کرده بودم داغدار شدم از این پشامد چه راضی باشم و چه ناراضی، بی فایده است چون محکوم مقدراتم اي ستاره ي حیاتم! چه عمر کوتاهی داشتی، عمر همه ي ستاره هاي سحر چنین است اي هلال! روزهاي گذشته ام که بدرنا شده ماندي و مهلت تمام و تابان شدن نیافتی! ترا خسوف نابهنگام به زیر پرده کشید، تا پیش از آنکه بدر شوي محو شدي تو را از میان هم سن و سالانت بربود، چنانکه مردمک دیده را از درونش بدر کشند گفتی قلبم قبر اوست و او در اندرونش یکی از اسرار اگر به خاطر کم سالیش کوچک شمرده شود بسا بزرگ که بدیده ناچیز می نماید چنان که ستارگان با همه ي بلندي مقامشان، کوچک به نظر می آیند حال آنکه بسی بزرگ اند بر او می گریم و آنگاه پوزش طلبانه به او می گویم: موفق باشی که پست ترین جایگاه را ترك گفتی من به جوار دشمنانم در آمدم و او به جوار پروردگارش میان جوارم و جوارش تفاوت از زمین تا آسمان است با خویشتن از دوري تو شکوه می کنم و تو در گور اگر نه مرده بودي آواي زاریم را می شنیدي شرق و غرب به یکدیگر نزدیک ترند از دو لبه ي آن گور چند وجبی آوخ که چنگال مرگ گلویت را فشرد، و رهزن عمر عمرت را ترور کرد تو به سوي همان سر منزل رهسپر بودي که من، اما تو رسیدي و پدرت هنوز در راه است اگر لب به سخن بگشایم نخستین سخنم توئی و هرگاه دم فروبندم تو در اندرون منی و آویخته به احساسم آه هایم را که پیاپی بر می آیند در سینه خفه می کنم و اشک هایم را که روانند از ریزش باز می دارم شرارآتش غم را اگر همراهی کنم می سوزاندم و اگر از آن بگریزم، در می گیردم شعله هاي سوز دل را جلو می گیرم، اما بسیار گاه دژ شکیبائیم را درهم می شکند و بر وجودم می زند جامه ي ریا آنچه را به زیرش پنهان است باز می نماید، اما اگر هم خویش بدان پیچم تو عریان می مانی نمی دانم پلک هایم کوتاه شده یا چشمانم گود افتاد که پلک هایم بر هم نمی آیند، یا اص ً لا چشمم بی پلک است خواب به چشمم نمی آید و کمترین چرت وقتی چشم بر هم می نهم چون ضربه ي شمشیري مرا از جا می پراند یا اگر آرامشی به سراغم آید، طومارش را سیل اشکی که از دیده ام می دود در می پیچد شب را به بیداري به سر می آورم واین، مرا می کشد همانگونه که آن را سرزدن سپیده می میراند تا می بینم صبح با دست درخشانش خیمه قیرگون را می درد و پرتو اش ستارگان را فرا می گیرد چنان سیلی که برخورشد و چراغ ها را درغلتاند اگر می شد از تو دفاع کرد می دیدي که جوانمردانی از ما براي دفاع از تو به دریاها فرو می رفتند و بر می آمدند و روي زمین از خون گلگون می ساختند و به آسمان می غلتاندند تا آسمانی تیره گون به پا کنند گروهی که وقتی زره بپوشند پنداري چنگی چون دریا آهنی را به لرزه در انداخته است و اگر دست هاي راستشان را بر آرند آن را به جاي نیزه ي نیزه گذاران توانا به کار می گیرند شیرند، اما شیري که دارائی خویش ایثار کند نه شیر بیشه که آئین ایثار نداند انجمن به شخصیت نیکوشان می آرد چنان که قرص ماه سر را بیاراید با هر که به جوار و تحت حمایتشان در آید مهربانند و گرانبهاترین دارائی شان را به او می بخشند و او را دلسوز تر از مادرند در شام جوانیم ستارگانی دمیدند که پس از مدتی همه جا را سپیند خواهند کرد دو چیز است که دیر نمی پاید دوره ي نوجوانی؛ و دوستی تبهکاران با یکدیگر دور باد پیري با همه ي وفایش خوشا جوانی با همه ي عهد شکنی و بی وفائیش آرزویم از همه دنیا جوانی است و شادکامیش که اگر سپري گشت آرزو و تمنائی نخواهد ماند دوره اش کوتاه است و زیبائی هایش و گمراهی هاي کامرانیش بی پایان هر چه بر دارائی مادي ما بیفزاید غصه دارتر می شویم فقر و نیاز تمام در بسیار داري هر آنچه زائد بر مصرف باشد باز مانده اي است که بر اثر حادثه اي یا به دست میراث خواري یا در ننگ و عاري از بین خواهد رفت. دلم به حال آنها که به من حسد می برند می سوزد، به خاطر شعله ي کینه ي سوزانی که در دل می پرورند نگاه می کنند که خدا به من چه داده است، چشمشان به بهشت دوخته است و دلشان در آتش می سوزد تهامی بکسر تاء منسوب به (( تهامه)) است که بر مکه اطلاق می شود، و به همین جهت پیامبر (ص) را (( تهامی)) خوانده انـد چون از اهـالی مکه بوده است. همچنین بر جبـال و دیـار تهامه که خطه ي پهناوري است میان حجاز و نواحی یمن، اطلاق می شود بـدان سـبب که درجه ي حرارتش بالاـ می رود و باد کم می وزد به آن ((تهامه )) گفته انـد مشـتق از ((التهم)) که شـدت گرمـا باشـد، یـا از آن جهت که هواي آن خطه متغیر است و این کلمه را براي تعبیر از دگرگون شـدن بوي روغن و امثالش به کار می رود به آن ((تهامه)) گفته اند. مرا متهم کرده اند که فضائل خویش پنهان داشته ام، گناهی نکرده ام پوشیه بر چهره ي روز آویخته ام و با فروتنی خویش مایه هاي افتخارم را پوشانده ام اما آنها از بالاي پرده گردن کشیده اند مردان دو گونه اند: معروف، و ناشناخته، چنانکه ستارگان بر دو گونه اند: پنهان و درخشان مردم به هنگام تولد شبیه یکدیگرند تنها به هنگام مردن امتیازات و تفاوتشان بروز می نماید به جان خودم من راه کمال برویشان هموار ساخته ام اما چه کنم که کور شدند و گام از پی ام ننهادند اگر با دیده ي دل نگریسته بودند روشن گشته و راه یافته بودند و کوري دل نتیجه ي کور دلی است چرا مردانه نکوشیدند تا به کمال رسند یا در برابر واقعیت برتري دیگران سر تسلیم فرود آرند رادمردي و وفا از عالم بشر رخت بر بسته و یکسره برفته است به طوري که جز در شعر و حرف باقی نیست خیانت، به افراد قابل اطمینان و دیگران چنان سرایت کرد که باور کردنی نیست و می گوییم عوض می بینیم بسیار می شود که مرد بردبار دانا از نادان کمک می گیرد دست راستی که از دست چپ محروم باشد بی خیر خواهد بود. چند تن از شاعران با (( تهامی)) همآوا گشـته و قصائدي به آهنگ این قصـیده اش سـروده اند از جمله نویسنده ي »نسمه السحر« که این قصیده را در شرح حال وي آورده است.[۱]

پانویس

  1. کتاب شهیدان راه فضیلت- علامه امینی