ویرایش‌ها

شهید محمد تقی غیور انزله

۸ بایت حذف‌شده، ‏۲۷ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۴۵
یکی از روزهای عملیات کربلای 10 حادثه عجیبی رخ داد که مربوط به نحوه شهادت یکی از عزیزیان بسیجی بنام محمد تقی غیور انزله می باشد . جریان از این قرار است که چند روزی از عملیات گذشته بود . در دشتهای ماووت زیر قله بسیار مرتفع گالان قرار داشتیم . سنگر دیده بانی که برای استراحت نیروهای دیده بانی تهیه شده بود پشت تپه قرار داشت و در فاصله 50 متری سنگر دیده بانان ، قبضه های خمپاره را کار گذاشته بودند . سنگر دیده بانی که معمولا برای استراحت بچه ها ساخته می شد معمولا در خط دوم یا سوم جبهه جایی که کمتر گلوله اصابت کند ، قرار داشت تا دیده بانان پس از استراحت بطور نوبتی به خط مقدم اعزام شوند، لذا محدوده سنگر استراحت معمولا آرامتر از خط مقدم بود . آن روز صبح قبل از اذان بیدار شدم به پایین سنگر در کنار رودخانه رفتم تا هم وضو بگیرم و هم برای گذاشتن چای آب بیاوریم . پس از آوردن آب و ریختن آن داخل قابلمه بزرگی ، زیرش را آتش کردیم تا آب بجوشد . کم کم برادران دیده بانی برای نماز صبح بیدار شدند و البته عده ای هم مشغول نمار شب بودند . چند دقیقه ای از اذان صبح گذشته بود که ناگهان باران گلوله شروع به باریدن کرد . دو یا سه نفر از دیده بانان مجروح شدند ، اما اکثر گلوله ها روی قبضه های خمپاره می افتاد در همین هنگام مسئول خمپاره زنها آمد و جهت جواب دادند آتش دشمن از دیده بانان کمک خواست و گفت : تعدادی از قبضه چی ها شهید و مجروح شده اند . قبل از هر چیز اکیب دیده بانی که نوبتشان بود را به طرف خط مقدم روانه کردیم و بقیه بچه ها ، سه به سه بین قبضه های خمپاره تقسیم شدیم تا کمک قبضه چی ها باشیم . قبضه ای که من کمک می کردم مسئولیتش با برادران حاج وحید توکلی فرمانده دیده بانی و شهید معظم محمد تقی غیور انزله بود . شهید غیور اترله که شانزده سال بیشتر سن نداشت برای اولین بار به جبهه اعزام شده بود . او که پدرش روحانی بود ، بچه ای به تمام معنی مومن و عاشق بود به گونه ای که بچه ها وی را « عارف کوچولو » صدا می زدند . این ویژگی های خاص او داشتن اطلاعات فراوان مذهبی بود ، به گونه ای که هر گاه با کسی به خصوص روحانی واحد به بحث مذهبی می پرداخت ضمن بیان آیات و روایات فراوان و سؤالات مشکل ، طرف را کلافه می کرد . نزدیک به یک ساعت بود که مشغول جواب دشمن بودیم . در این لحظه به برادر وحید گفتم : وحید بهتر است تا سنگر تطبیق آتش (فرمانده ای ادوات) برویم و از وضعیت خط و حال بچه های دیده بان بپرسیم شاید خدای نکرده دیده بانان خط طوری شده باشند و نیاز به دیده بان جدید باشد . برادر وحید قبول کرد و هر دو به طرف سنگر هدایت آتش که حدود 30 تا 40 متر بالا تر از قبضه ها و پشت تپه ای بود راه افتادیم ، ولی هنوز ده متر بیشتر نرفته بودیم که گلوله ای از بالای سر ما سوت کشان گذشت و درست کنار قبضه خمپاره به زمین نشست . به حاج وحید گفتم : وحید بلند شو ! فکر می کنم غیور شهید شد . هر دو به طرف قبضه دویدیم . گرد و خاک گلوله که رفع شد دیدیم : یک طرف قبضه ، غیور و طرف دیگرقبضه چی خمپاره افتاده است و هر دو به شهادت رسیده اند ترکش بزرگی گلوی غیور را بریده بود و باعث شهادت سریع وی شده بود . آتش دشمن نیز بعد از آن قطع شد ، گویی تمام آن آتش برای خلق همین حادثه باریده بود . و اینک که غیور شهید شد آتش دشمن نیز قطع گردید . فوراً پیکرهای شهدای عزیز را درون آمبولانس گذاشتیم و بطرف سنگر استراحت رفتیم . بچه ها از شهادت غیور بسیار ناراحت شدند و این نشانه محبوبیت فوق العاده غیور در دل بچه هابود . تعدادی از آنها شدت تأثر گریه می کردند و عده ای بدیگران دلداری می دادند . لحظاتی بعد دیده بان خط که اکیپ قبلی بود از خط مقدم بر گشتند و وارد سنگر شدند . وقتیکه بچه ها ناراحت و غمگین دیدند علت را جویا شدند یکی از بچه ها مسئله شهادت غیور را مطرح نمود و ناگهان برادر خرسند آهی کشید و به زانوی خود زد و گفت : ای وای ! پس او راست می گفت . بچه ها همگی متوجه برادر خرسند شدند و من سئوال کردم : چی راست می گفت ؟ چی شده ؟برادر خرسند رو به بچه ها کردو با چشمانی اشک آلود شروع به صحبت کرد و گفت : سه روز قبل که می خواستم به خط بروم از همه بچه ها خداحافظی کردم اما غیور نبود . از بچه ها سئوال کردم : بچه ها ! غیور کجاست؟ گفتن : کنار رودخانه است آهسته به کنار رودخانه رفتم دیدم غیور کنار رودخانه نشسته و در حال و هوای دیگری است . زمزمه می کند . جلوتر رفتم و متوجه من شد . با حالت خنده و تمسخر گفتم : غیورالتماس دعا ! باز رفتی تو حال ؟ ! ما را در یاب غیور ! اشکهایش را پاک کردم و سئوال نمودم : غیور چی می خوانی ؟ گفت : روضه علی اصغر . گفتم : حالا چرا روضه علی اصغر ؟ ! گفت : آقای خرسندی ! اگر جریانی را تعریف کنم قول می دهی به کسی باز گو نکنی؟ گفتم : بله . گفت : من مثل علی اصغر شهید میشوم لذا دوست دارم روضه علی اصغر بخوانم . با تمسخر گفتم : غیور خیر باشد ! تو را به خط نمی برند ! چون اولین بار است که به جبهه آمده ای . تا اینجا هم که آورده اند برای آشنایی تو با وضعیت جنگی است . غیور سخنم را قطع کرد و گفت : من که نگفتم خط مقدم شهید می شوم نه من همینجا شهید می شوم باز هم خندیدم و گفتم : غیور جان اینجا که گلوله نمی آید . گفت : برادر خرسند اگر قول بدهی تا شهادت من به کسی چیزی نگویی مسئله را برایت باز کنم . من قول دادم و او بعد از آن گفت : سه روز دیگر من به همراه برادران توکلی و عزیزی به کمک قبضه های خمپاره می رویم . یک ناشناس هم با ماست . ناگهان گلوله ای از آسمان می آید . من گلوله را می بینم . عزیزی و توکلی از ما جدا می شوند وگلوله ای کنار ما به زمین می خورد ترکش بزرگی گلوله ای گلوی من را می برد . من و آن ناشناس شهید می شویم . در این هنگام درون سنگر غوغا شد . همه بچه ها ناله می کردند از همه بیشتر من و حاج وحید ناراحت بودیم که چرا از غیور جدا شدیم و این توفیق عظمی و آرزوی دیرینه یعنی شهادت را از دست دادیم اما نظرمان به مقام والای غیور جلب شد . او که آنگونه پیشرفت معنوی کرده بود که چگونگی شهادت خود را به آن صورت دقیق می دانست و با آرامش قلبی تمام آنگونه شهادت را پذیرفته بودو همچون رازی در دل نگهداشته بود . آری ما وارثین اینگونه انسانهای عارف و عاشق و وارسته هستیم .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15633 سایت %2015633 یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش