ویرایشها
/* خاطرات */
*مسئولین اعزام نیرو به جبهه از مهدی خواسته بودند . در مشهد فعالیتهای خودش را ادامه دهد و به او گفته بودند . " شما را در اینجا بیشتر نیاز داریم تا منطقه " ولی مهدی زیربار نمی رفت هر روز در خواست اعزام به جبهه می کرد . وقتی مسئولین اصرار مهدی را مبنی بر جبهه رفتن دیدند به ایشان گفته بودند : به یک شرط می توانی به جبهه بروی و آن اینکه اگر می خواهی بروی باید بدون حقوق بروی؟ مهدی قبول کرد و پانزده روز مرخصی گرفت و به جبهه رفت . وقتی برگشت گفت : من که آمدم، ولی اینها مرا دوباره برمی گردانند . گفتم چرا؟ گفت : در جبهه در گروه آقای چمران بودم . روزی مأموریت یافتم تا مقداری TNT را در زیر پلی که محل رفت و آمد عراقی ها بود جاسازی کنم و پل را منهدم کنم، که به لطف الهی این مأموریت را با موفقیت به پایان رساندم . آقای چمران نیز به من گفت :" شما جرأت بسیار بالایی داری " سپس با مسئولین تماس گرفته و خواستار حضور مستمر من در جبهه شده است . به هر حال بعداز آن اعزام، دیگر مهدی کمتر در مشهد دیده می شد و همیشه در جبهه حضور داشت .
عشق به جهاد
*زمانی که آقای فاضل الحسنی به خواستگاری من آمده بود به ایشان گفتم : در صورتی که با هم ازدواج کنیم کمتر به جبهه خواهید رفت؟ گفت : همان طور که حضرت امام گفتند فعلا ً مسأله اصلی جنگ است .
اطاعت از فرماندهی
*در عملیات بدر آقای چراغچی مسئول طرح و عملیات لشکر بود . ایشان به عده ای از بچه ها گفته بود که داخل هور بروند و مسیر را برای عبور قایق ها باز کنند . باز کردن مسیر معمولاً به گونه ای بود که بچه ها با قایق ها می رفتند و در طی مسیر نی ها را با داس قطع می کردند . وقتی آقای چراغچی بچه های مسئول گردان ها و گروهان ها را برای توجیه به داخل هور برده بودنی های زیر آب باعث به وجود آمدن مشکلاتی در حرکت قایق شده بود . وقتی آقای چراغچی برگشت گفت : به علت این که نی های زیر آبباعث به وجود آمدن مشکلاتی در حرکت قایق ها می شود بچه های طرح و عملیات باید به زیر آب بروندو نی ها را از پایین تر قطع کنند یا از ریشه بکنند . آقای چراغچی به آقای فاضل الحسینی گفت : شما هم با بچه ها برو و کمکشان کن . ایشان در حالی که قبلاً سرما خورده بود بلند شد و لباس هایش را پوشید . آقای چراغچی گفت : چیه؟از این که به شما گفتم برو این کار را انجام بده ناراحت هستی؟ اگر نمی توانی خودم بروم . فاضل الحسینی خندید و گفت : نه ناراحت نیستم . می روم این کار را انجام می دهم ولی ما یک کم پوست و استخوان بیشتر نیستیم . مواظب ما باش . رفت و این کار را انجام داد . با خودم فکر کردم و گفتم : اگر این کار را به من می گفت به احتمال خیلی زیاد نمی توانستم داخل آب سرد بروم و این کار را انجام دهم .
شجاعت و شهامت
*یک روز که سید حسین به مرخصی آمد از او خواستم تا خاطره ای از منطقه برایم تعریف کند . گفت : روزی دو تن از برادران بسیجی را برای حفر کانال به جلو فرستادم . دیدم بعد از مدت کوتاهی برگشتند . علت برگشتشان را پرسیدم . جواب دادند : جایی که می خواستیم کانال بکنیم در دید عراقی ها بود این احتمال می رفت که عراقی ها مارا با تیر بزنند . به آنها گفتم : شما می ترسید . بیل را گرفتم و برای حفر کانال به جلو رفتم . در حینی که کانال می کندم دیدم یک تیر در کنار پایم به زمین خورد . وقتی به پشت سرم نگاه کردم دیدم یک عراقی در حالی که اسلحه به دست دارد در نزدیک من ایستاده است . بیل را بالا آوردم و با فریاد الله اکبر به طرف او حرکت کردم . او هم پا به فرار گذاشت . بچه ها صدای من را شنیدند و به سمت من حرکت کردند . کاری را که انجام دادم مشاهده کردند . وقتی به من رسیدند به شوخی گفتند : سید با اسلحه بیل دشمن را فراری دادی .
روحیه بسیجی
*در عملیات فتح المبین برای عبور نیروها از رود کرخه پل شناوری را با آکاستیو درست کرده بودند . تعدادی از نیروها از پل عبور کردند . ناگهان دیدم سر و صدای نیروها بلند شد . وقتی نگاه کردم، دیدم طناب پل بر اثر اصابت ترکش گلوله خمپاره یا تیر پاره شده است . آقای فاضل الحسینی که در انتهای گروهان آخری حرکت می کرد با شنیدن سر و صدای بچه ها به محل پل آمد و گفت : چه شده است . گفتم : بر اثر ترکش خمپاره یا اصابت تیر به پل یکی از طنابهای آن پاره شده است . ناگهان دیدم دیدم فاضل الحسینی اسلحه اش را روی زمین گذاشت و تکه طنابی را که آنجا انداخته بود برداشت . گفتم : کجا می خواهی بروی؟ گفت : می روم قسمتی از طناب که پاره شده است را بگیرم . بچه ها را سریع بفرست تا از روی پل رد شوند . داخل آب رفت و طناب پل را از دو طرف گرفت . مدت زمان زیادی طول کشید تا تمام نیروها توانستند از روی پل عبور کنند . وقتی می خواست از آب بیرون بیاید توان حرکت کردن نداشت . ایشان را از آب بیرون آوردیم . دیدم در اثر فشار طناب ها بر دست ایشان شانه شان کبود شده است به گونه ای که توان به دست گرفتن اسلحه را نداشت ولی با همان حال مسئولیت فرماندهی گردان را که به عهده گرفته بود به انجام رساند .
ایجاد روحیه در رزمندگان
*یک بار در یکی از خطوط پدافندی تعدادی از سربازها را مستقر کرده بودیم . آقای فاضل الحسینی آمد و گفت : برای نیروها چه برنامه هایی دارید؟ برنامه هایی که داشتیم برایشان شرح دادیم . گفت : چرا برنامه های متنوع برایشان نمی گذارید؟گفتم : مثلاً چه برنامه هایی؟ جواب داد، مثلاً برای شناسایی می توانید نیروها را به استخر ببرید . ـ استخری در منطقه نبودولی کانال هایی شبیه استخر بود ـ ماشین گرفتیم و بچه ها را برای شنا به محل کانال می بردیم . این مسأله باعث بالا رفتن روحیه نیروها شده بود .
حالات معنوی قبل از شهادت
*یک روز آقای گل محمد غزنوی که ایشان نیز بعداً به شهادت رسید خاطره ای از آقای فاضل الحسینی این گونه برایم تعریف کرد : نیمه های شب دومی که فاو را گرفته بودیم از خواب بیدار شدم . صدای شخصی که بلند گریه می کرد به گوشم رسید بیرون رفتم . دیدم سید حسین است . گفتم : چرا گریه می کنی؟ جواب نداد . اصرار کردم گفت : لحظه ای پیش دو برادرم را که شهید شده اند را در خواب دیدم . به من گفتند چرا پیش ما نمی آیی؟ دلمان برایت تنگ شده است . تا کی می خواهی ما را تنها بگذاری؟ صبح روز بعد ایشان از من جدا شد حدود ساعتهای هفت یا هشت بود که خبر شهادت ایشان را به من دادند . و من از این مسأله بسیار متأثر شدم .
عشق به جهاد
*در عملیات خیبر روزهای سختی را پشت سر گذاشتیم . در این عملیات دشمن آتش زیادی می ریخت . آقای فاضل الحسینی مسئول یکی از محورها بود . یک شب آتش نسبتاً زیادی روی دشمن ریختیم . حدود ساعت ده صبح روز بعد دشمن به تلافی آن شب، آتش زیادی روی سر نیروهای ما ریخت . آتش دشمن همچنان ادامه داشت مسئول عملیات (حاج باقر) به من گفت : باید عقب نشینی کنیم . به آقای فاضل الحسینی و عده ای از برادران دیگر که مشکلات زندگی شان زیاد است بگو هر چه سریعتر منطقه را ترک کنند ـ فاضل الحسینی تازه ازدواج کرده بود ـ با آقای نظر نژاد داخل سنگر فاضل الحسینی رفتیم و به ایشان گفتیم : شما برو عقب . گفت : نه، برای چه؟ گفتم : اولاً شما تازه ازدواج کرده ای و خانمت چشم به راه است و دوماً دو تا از برادرهایت شهید شده اند و اگر توهم شهید شوی دیگر مادرت تحمل غم هجران سه فرزند را ندارد در همان لحظه که با سید صحبت می کردیم یک گلوله تانک به خاکریز ما اصابت کرد و باعث تکان خوردن سنگر شد . فاضل الحسینی خندید و گفت : اگر می خواست قسمت باشد که من شهید شوم . گلوله یک خورده نزدیکتر به خاکریز می خورد و شهید می شدم . دو مرتبه به سید گفتم برو عقب . گفت : اشکالی ندارد، ولی شما اجازه بده هر موقع خواستم خودم به عقب می روم . از ایشان جدا شدم . چند لحظه چشم به ایشان نیفتاد فکر کردم به عقب برگشته است ولی بعد از مدتی دیدم اسلحه به دست گرفته و به طرف عراقی ها شلیک می کند . پیش ایشان رفتم . دستش را کشیدم و گفتم : مگر به شما نگفتم به عقب برو . حاج باقر به من گفته است شما را به عقب بفرستم . گفت : شما به من چه کار دارید، می خواهم امروز اینجا باشم . آقای نظر نژاد آنجا بود . به علت این که آقای نظر نژاد شخصی کشتی گیر بود و قدرت بدنی زیادی داشت به ایشان گفتم : سید حسین را بردار و داخل قایق بگذار و به عقب بفرست . آقای نظرنژاد ایشان را به پشت بست و داخل قایق گذاشت . قایق حرکت کرد . با خودمان فکر کردیم که ایشان به عقب برگشته ولی بعداً متوجه شدیم که ایشان پیش حاج باقر رفته است .
شجاعت و شهامت
*در عملیات فتح المبین آقای فاضل الحسینی فرماندة محور بود . طول محور در حدود پنج کیلومتر بود و فرمانده برای هدایت نیروها باید با موتور رفت و آمد می کرد . ما در یک قسمت محور مستقر بودیم . فاضل الحسینی را دیدم که با موتور آمد و سلام و خسته نباشیدی گفت . اوضاع محور را جویا شدم . گفت : حتی یک نفر از عراقی ها هم این اطراف دیده نمی شود . گفتم : اتفاقاً الآن بچه های گشتی خبر آوردند که نیروهای عراقی از یک جناح می خواهند وارد عمل شوند . رفتیم با دوربین نگاه کردیم . دیدیم عراقی ها تعدادی تانک را آماده کرده اند و می خواهند وارد عمل شوند . گفت : تا یک ساعت دیگر همه شان را تار و مار می کنیم و هیچ مشکلی برایمان به وجود نخواهد آمد . در صورتی که ما به دل دشمن رفته بودیم ولی ایشان به نحوی سخن می گفت که فکر می کردیم دشمن در دل ما است . گفتم سید حسین متوجه هستی ما چگونه در دل دشمن قرار گرفته ایم . با شجاعت تمام گفت : اگر این عراقی ها جرأت دارند سرشان را از پشت خاکریز بالا بیاورند . وقتی شجاعت و شهامت ایشان را می دیدیم روحیة ما هم قوی می شد . شب که شد تعداد زیادی از عراقی ها را اسیر کردیم و این عملیات با موفقیت به پایان رسید .
اهمیت دادن به سلامتی نیروها
*برای شرکت در یکی از عملیات ها به تهران رفتیم و از تهران می خواستیم با قطار به اهواز برویم . سوار قطار شدیم . شخصی که مسافرها را سوار می کرد گفت : بچه های رزمنده باید هشت نفری در کوپه ها بنشینند در حالی که تعدادی از کوپه ها خالی بود . آقای فاضل الحسینی گفت : هر کوپه برای چهار نفر است . و چون شما این طوری می گویید می توانیم شش نفره هم بنشینیم . آن شخص قبول نمی کرد و می گفت بچه ها باید هشت نفره بنشینند . فاضل الحسینی گفت : من پایین می روم تا با مسئول ایستگاه صحبت کنم . هر وقت قطار خواست حرکت کند شما دستگیرة ترمز اضطراری را بکشید تا قطار حرکت نکند . قطار می خواست حرکت کند که دستگیره را کشیدیم . مأمورین داخل قطار متوجه شدند که ما دستگیره را کشیدیم . به کوپة ما آمدند و گفتند چه شده است؟ گفتیم : فرمانده مان پایین است . باید صبر کنید که ایشان بیاید بعد حرکت کنیم . با صحبت فاضل الحسینی در کوپه های دیگر را باز کردند و عده ای از نیروها به آن کوپه ها رفتند . فاضل الحسینی سوار شد و قطار حرکت کرد . از ایشان پرسیدم : چه صحبتی با آنها کردی که حاضر شدند در کوپه های دیگر را باز کنند . گفت : به آنها گفتم این ها رزمنده هستند و به جنگ می روند و باید در جهت رفاه آنها تلاش کنیم و هر کاری که از دستمان بر می آید انجام دهیم . گفت : نه، همین که هست . گفتم تا وضعیت نیروها مشخص نشود قطار حرکت نخواهد کرد . وقتی دیدند من در این امر مصمم هستم مجبور شدند در کوپه ها را باز کنند.
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2015669 یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>