شه ی د هاشم اقران ی ارگ ی
تار ی خ تولد :1348/06/20
تار ی خ شهادت : 1366/12/30
محل شهادت : نامشخص
محل آرامگاه :خراسان رضو ی - مشهد - حرم مطهر
rId4
زندگی نامه: شه ی د در تا ی خ 1348/06/20 در مشهد مقدس پا به عرصه وجود نهاد و ی پس از ط ی مرحله طفول ی ت علاقه ز ی اد ی به تحص ی ل از خودشان نم ی داد و از رفتن او مشاهده م ی شد که علاقه بس ی ار ی به فعال ی ت در زم ی نه ها ی کشاورز ی و دامدار ی دارد تا ا ی نکه رفتار ب ی پا ی ه و سختگر ی چند ی از معلم ی ن و ی را به ی ک ی از تحص ی ل دلسرد نمود تا آنجا که پس از ط ی 5 کلاس تحص ی بل نمود و بعد از آن مدت ی را وقف کمک به پدر در مغازه کوچک جنب کنزل نمود در ا ی ن مدت اخلاق او بس ی ار نر و خوشرو بود به طور ی که تمام افراد من برا ی خر ی د نزد و ی م ی آمدند ز ی را که با آنها بس ی ار خوش برخور د بود و در بس ی ار ی از مسائل آنها را ی ار ی م ی نمود مثلا اگر بار سنگ ی ن را حمل م ی کردند به ی ار ی آنها م ی رفت و حت ی مغازه را رها م ی نمود تا به پ ی رزن مسن ی که سبد سنگ ی ن ی را حمل م ی کند کمک نما ی د تا بار را به مقصد رساند و پس از آن برا ی مدت کوتاه ی مشغول آموختن هنر در موسس ه فن ی و حرفه ا ی شد .
از نظر مسائل د ی ن ی وشرع ی بس ی ار معتقد بود نماز را به موقع م ی خواند و در شبها ب محرم در نوحه خوان ی ها و ی سنه زن ی ها ی مسجد شرکت م ی نمود و با توجه به سن کمک روزه در ماهها ی رمضان را ترک نم ی نمود . در زمانها ی قبل از انقلاب بعلت ا ی نکه کودک ی ب ی ش نبود و حدودا 8 ی ا 9 سال داشت فعالت ی به آن صورت نداشت بعد از پ ی روز ی انقلاب ا ی لام ی که گاه ی بعلت کوچک ی از قب ی ل سرود خوان ی همرا ه بس ی ج مسجد در دوره ها ی قرآن و کلاسها ی آموختن قرآن بطور تکم ی ل ی انجام م ی داد و پس از جنگ تحم ی ل ی شور وحال د ی گر ی برا ی رفتن به جبهه داشت و با ا ی نکه جثه ی نسبتا بزرگ ی داشت اما سن او پا یی ن بود و هم ی ن دل ی ل ی بود که او را به جبهه اعزام ننما ی د و از طرف ی هم پسر بزرگ خانواده بود و با ی د کمک خرج خانواده 10 نفر ی خود م ی بود و پدر را در تام ی ن معاش ی ار ی م ی رساند و به هم ی ن دل ی ل نم ی توانست ..رها نما ی د ول ی د ی گر نتوانست تحمل نما ی د و د ر سن 17 سالگ ی به بهانه خدمت سرباز ی آشنا یی را در حوضه ثبت نام سرباز ی پ ی دا کرد و از او خواست که او را به عنوان سرباز وارد ارتش ت=نما ی د اما و ی در خواست او را رد نمودند و هر بار با اصرار و پا قشار ی او رو به رو م ی شد تا ا ی نکه و ی تسل ی م شد و کار او را درست کرد و د ر سن 17 سالگ ی او را به خدمت سرباز ی در ارتش فرستاد و به علت جثه ی بزرگ و قد و بلند و در خواست خود به آموزش تکاور ی پرداخت و به ت ی پ 88 هوابرد ش ی راز فرستاده شد تا ا ی نکه پس از ی ک سال جنگ عل ی ه دشمن خونخوار گروهان آنها به افتخارات بزرگ ی نائل شد بود.... عراق نام آ نها را عقرب س ی اه گذاشته بود و به خاطر هم ی ن افتخارات آنها را به دست بوس ی امام قدس فرستاده بودند و پس از ی کسال و چند ی مبارزه در تار ی خ 1366/12/29 خبر مفقود ی و ی به خانواده اش رس ی د و پس از ی کسال بعد از گذشت ا ی ن خبر خبر شهادت او توسط خانوادهاش در ی افت شد و از جثه ی بزرگ وقد بلند ی ک مترو 80 سانت ی ی ک بقچه ا ی حاو ی ی ک چکمه و ی ک جمجمه و دوقطعه استخوان ساق پا ی خرد شده تحو ی ل خانواده اش گرد ی د و همسا ی گان و پ ی رزنان محله خانواده اش را دچار سوگوار ی ابد ی گردان ی د . آخر ی ن نوشته او در نامه اش که 8 روز قبل از شهادت نوشته بود ا ی ن بو ده است که پدر ومادر عز ی زم من در مرخص ی به علت ا ی نکه در مسافرت بود ی د افتخار د ی دن شما را نداشتم به هم ی ن دل ی ل من نگران حال شما هستم مرا از حال خود مطلع کن ی د و متاسفانه با ی د بگو ی م که ا ی ن آخر ی ن مرخص ی من و خواهد بود.
وصیت نامه:
نام: هاشم
نام پدر: محمدتقى
تار ی ختولد تاریختولد: 1348/06/20
ش .ش: 746
محلصدورشناسنامه : مشهد
تار ی خ تاریخ شهادت: 1366/12/30
نوع حادثه: حوادثمربوطبهجنگتحم ی لىحوادثمربوطبهجنگتحمیلى
شرح حادثه: حوادث ناشى ازدرگ ی رى مستق ی م ازدرگیرى مستقیم بادشمن-توسطدشمندرجبهه
استان : بن ی ادشه ی داستانخراسانبنیادشهیداستانخراسان
شهر : ادارهبن ی ادشه ی دمشهدادارهبنیادشهیدمشهد
بسم الله الرحمن الرح ی م==زندگی نامه==[[شهید]] در تایخ 1348/06/20 در [[مشهد]] مقدس پا به عرصه وجود نهاد وی پس از طی مرحله طفولیت علاقه زیادی به تحصیل از خودشان نمیداد و از رفتن او مشاهده میشد که علاقه بسیاری به فعالیت در زمینه های کشاورزی و دامداری دارد تا اینکه رفتار بی پایه و سختگری چندی از معلمین وی را به یکی از تحصیل دلسرد نمود تا آنجا که پس از طی 5 کلاس تحصیبل نمود و بعد از آن مدتی را وقف کمک به پدر در مغازه کوچک جنب کنزل نمود در این مدت اخلاق او بسیار نر و خوشرو بود به طوری که تمام افراد من برای خرید نزد وی میآمدند زیرا که با آنها بسیار خوش برخورد بود و در بسیاری از مسائل آنها را یاری مینمود مثلا اگر بار سنگین را حمل میکردند به یاری آنها میرفت و حتی مغازه را رها مینمود تا به پیرزن مسنی که سبد سنگینی را حمل می کند کمک نماید تا بار را به مقصد رساند و پس از آن برای مدت کوتاهی مشغول آموختن هنر در موسسه فنی و حرفه ای شد.
سلام خدمت مادر از نظر مسائل دینی وشرعی بسیار معتقد بود [[نماز]] را به موقع میخواند و پدر عز ی ز در شبها ب محرم در نوحه خوانی ها و مهربانم، بارى د یسنه زنی های [[مسجد]] شرکت مینمود و با توجه به سن کمک [[روزه]] در ماههای رمضان را ترک نمینمود. در زمانهای قبل از [[انقلاب]] بعلت اینکه کودکی بیش نبود و حدودا 8 یا 9 سال داشت فعالتی به آن صورت نداشت بعد از پیروزی انقلاب ایلامی که گاهی بعلت کوچکی از قبیل سرود خوانی همراه [[بسیج]] مسجد در دوره های قرآن و کلاسهای آموختن [[قرآن]] بطور تکمیلی انجام میداد و پس از [[جنگ تحمیلی]] شور وحال دیگری برای رفتن به [[جبهه]] داشت و با اینکه جثه ی گر ام ی دوارم كه حالتان خوب باشد نسبتا بزرگی داشت اما سن او پایین بود و ه همین دلیلی بود که او را به جبهه اعزام ننماید و از طرفی هم پسر بزرگ خانواده بود و باید کمک خرج خانواده 10 نفری خود میبود و پدر را در تامین معاش یاری میرساند و به همین دلیل نمیتوانست..رها نماید ولی دیگر نتوانست تحمل نماید و در سن 17 سالگی به بهانه [[خدمت سربازی]] آشنایی را در حوضه ثبت نام سربازی پیدا کرد و از او خواست که او را به عنوان سرباز وارد [[ارتش]] ت=نماید اما وی در خواست او را رد نمودند و هر بار با اصرار و پا قشاری او رو به رو میشد تا اینکه وی تسلیم شد و کار او را درست کرد و در سن 17 سالگی او را به خدمت سربازی در ارتش فرستاد و به علت جثه ی چ گونه نگرانى بزرگ و كسالتى نداشته قد و ندار بلند و در خواست خود به [[آموزش تکاوری]] پرداخت و به [[تیپ 88 هوابرد شیراز]] فرستاده شد تا اینکه پس از یک سال جنگ علیه دشمن خونخوار گروهان آنها به افتخارات بزرگی نائل شد بود.... عراق نام آنها را عقرب سیاه گذاشته بود و به خاطر همین افتخارات آنها را به دست بوسی امام قدس فرستاده بودند و پس از یکسال و چندی مبارزه در تاریخ 1366/12/29 خبر مفقودی وی به خانواده اش رسید و پس از یکسال بعد از گذشت این خبر خبر [[شهادت]] او توسط خانواده اش دریافت شد و از جثه ی د بزرگ وقد بلند یک مترو 80 سانتی یک بقچه ای حاوی یک چکمه و یک جمجمه و دوقطعه استخوان ساق پای خرد شده تحویل خانواده اش گردید و همسایگان و پیرزنان محله خانواده اش را دچار سوگواری ابدی گردانید. آخرین نوشته او در نامه اش که 8 روز قبل از شهادت نوشته بود این بوده است که پدر ومادر عزیزم من در مرخصی به علت اینکه در مسافرت بودید افتخار دیدن شما را نداشتم به همین دلیل من نگران حال شما هستم مرا از حال خود مطلع کنید و متاسفانه باید بگویم که این آخرین مرخصی من و خواهد بود.
مادر جان، من خ ی لى دلم مىخواست شما را حتى براى ن ی م ساعت هم شده بب ی نم ولى مثل ا ی نكه خدا نخواست من به پدر و مادرم برسم،قبلا 2 روز هم غ ی بت كردم ولى از شما خبرى نشد خ ی لى نگران شما هستم آنوقت فكر كردم كه اتفاقى براى شما افتاده است، من مىخواستم به فرودگاه ب ی ا ی م، واحد اجازه نداد گفت هر جا باشد پ ی دا ی شان مىشود تا شب باز هم صبر كردم ولى از شما خبرى نشد صبح روز بعد براى بل ی ط رفتم خ ی لى ناراحت بودم نامهاى هم برا ی م ن ی امده است من خ ی لى ناراحت شما هستم خدا نكند اتفاقى براى شما ب ی فتد .==وصیت نامه==
بسم الله الرحمن الرحیمسلام خدمت مادر و پدر عز ی ز، روز موعود فرا رس ی ده است، امروز كه روز 4 شنبه است 1366/12/26 امشب عمل ی ات است ا ی ن هم نامه گفته مىشود عزیز و هم وص ی ت نامه. خوب مادر جان علت مزاحمت من به خاطر ا ی ن است مهربانم، بارى دیگر امیدوارم كه ا ی ن نامه آخر ی ن نامه شهادت نامه من است انشاء الله خدا نكند كه ا ی ن طور بشود حالتان خوب باشد و هیچ گونه نگرانى و كسالتى نداشته و ندارید.
مادر جان، چون ا ی ن عمل ی ات در پ ی ش است نمىتوان تمام سرنوشت زندگىام من خیلى دلم مىخواست شما را برا ی تان بازگو كنم فقط ی ك مقدار پول حتى براى نیم ساعت هم شده ببینم ولى مثل اینكه خدا نخواست من به پدر و مادرم برسم،قبلا 2 روز هم غیبت كردم ولى از عباس كلالى طلبكار شما خبرى نشد خیلى نگران شما هستم به مقدار 900 تومان است. خوب مادر جان نمىخواهم وقت گرانبهاى آنوقت فكر كردم كه اتفاقى براى شما را بگ ی رم اگر شه ی د شدم مرا در حرم امام رضا (ع) خاكم كن ی د آنجا خ وب است اقلا نمىخواهد ا ی ن همه راه را افتاده است، من مىخواستم به بهشت رضا برو ی د، فرودگاه بیایم، واحد اجازه نداد گفت هر كسى كه ب ی ا ی د ز ی ارت انگار كه آمده جا باشد پیدایشان مىشود تا شب باز هم صبر كردم ولى از شما خبرى نشد صبح روز بعد براى بلیط رفتم خیلى ناراحت بودم نامهاى هم برایم نیامده است سر قبر من خیلى ناراحت شما هستم خدا نكند اتفاقى براى شما بیفتد.
خوب مادر و پدر جان، تمام قوم، خو ی ش، همسا ی گان را سلام ز ی ادى برسان ی د، خواهر عزیز، روز موعود فرا رسیده است، امروز كه روز 4 شنبه است 1366/12/26 امشب عملیات است این هم نامه گفته مىشود و برادر، تمام را ی كى ی كى سلام ز ی ادى برسان ی د هم وصیت نامه. خداحافظ خوب مادر و پدر عز ی زمجان علت مزاحمت من به خاطر این است كه این نامه آخرین نامه شهادت نامه من است انشاء الله خدا نكند كه این طور بشود.
پسرتان هاشم - امضاءمادر جان، چون این عملیات در پیش است نمىتوان تمام سرنوشت زندگىام را برایتان بازگو كنم فقط یك مقدار پول از عباس كلالى طلبكار هستم به مقدار 900 تومان است. خوب مادر جان نمىخواهم وقت گرانبهاى شما را بگیرم اگر شهید شدم مرا در حرم [[امام رضا (ع)]] خاكم كنید آنجا خوب است اقلا نمىخواهد این همه راه را به بهشت رضا بروید، هر كسى كه بیاید زیارت انگار كه آمده است سر قبر من.
در ضمن خوب مادر و پدر جان، مشغول الذمها ی د كه سر قبر من گر ی ه كن ی د در ضمن مادر جان، ی كى از بچهها مىآ ی د در خانه به آن مقدارى؟؟؟ مىخواهم ی ك قبر سادهاى برا ی م بگ ی ر ی د كه ه ی چ خرجى نداشته باشدتمام قوم، خویش، همسایگان را سلام زیادى برسانید، خواهر و برادر، تمام را یكى یكى سلام زیادى برسانید.خداحافظ مادر و پدر عزیزم
پسرتان هاشم - امضاءمنبع:سایت شهدای ارتش در ضمن مادر و پدر جان، مشغول الذمهاید كه سر قبر من گریه كنید در ضمن مادر جان، یكى از بچهها مىآید در خانه به آن مقدارى؟؟؟ مىخواهم یك قبر سادهاى برایم بگیرید كه هیچ خرجى نداشته باشد.<ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/38519سایت شهدای ارتش]</ref>==پانویس== <references />