خاطرات:
خواب دیدم که به همراه مادر بزرگش در مکه معظمه بودیم و من در حالیکه در بیابان به دنبال چیزی می گشتم. دائم می گفتم: گلی گم کرده ام می جویم او را به هر گل می رسم می بویم او را این خواب را چندین بار دیدم. تا اینکه روزی برادر کوچکش قاسم که در عملیات کربلای 4و5 شرکت کرده بود، مرخصی آمد و چون 4 ماه بود که ما از احمد بی خبر بودیم او را به سومار فرستادیم تا شاید خبری بیاورید. او به سومار رفت و متوجه برادرش احمد در میان جمعیت شد و پس از پیدا کردن فرمانده اش متوجه شد که او در سومار در شب وفات حضرت فاطمه زهرا مطابق با 24 / 10 / 64 در عملیات کربلای 6 به مقام بلند شهادت نایل آمده است و از دوستانش خبردار شده بود که هنگامی که مین منفجر شده، پایش بسویی پرتاب گشته است. با برانکارد می خواستیم او را به اورژانس ببریم اما او گفت مرا به زمین بگذارید و بعد ساعتی را از پشت دستش باز کرده و به دوستش داد و گفت: این را به پدرم بدهید و به او تبریک بگویید و بعد در حالی که می گفت: الله اکبر شهید شد.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11635 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]
==کدگزاری==jabegallery