ویرایش‌ها

شهید فضل اله خادمی

۱۱ بایت حذف‌شده، ‏۳۰ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۲۸
یک شب تقریباً ساعت 8 بود که به ما اعلام کردند امشب عملیات داریم. ما هم خودمان را آماده کردیم. تقریباً ساعت 2 نصف شب بود که حرکت کردیم و جلو رفتیم، در آنجا با دشمن درگیری شدیدی پیش آمد. منطقه تاریک بود، ولی توسط دشمن با منور روشن شد و تعداد زیادی از نیروها عقب نشینی کردند. تعدادی از نیروها هم پراکنده شدند و به پاهگاهها رو آوردند. فضل الله هنگامی که می خواست خود را به پناهگاه برساند، تیری به او اصابت نمود و ایشان به زمین افتاد. فضل الله قدرت بلند شدن از جایش را نداشت و کسی هم نمی توانست ایشان را به تنهایی حمل کند. وقتی که روی سر ایشان رفتم، او به من گفت: " شما برو و جان هودت را حفظ کن، من اگر توانستم خودم می آیم. " من هم ناچار او را به کنار تخته سنگی بردم و برای حفظ جان خود او را رها کردم. روز بعد که برگشتم دیدم سرش را روی سنگ گذاشته بود و به شهادت رسیده بود.
روزی ایشان برای آخرین بار به جبهه رفت، من به فضل الله گفتم: " شما که چند بار به جبهه رفته ای، نمی خواهد دیگر به جبهه بروی. " در جواب من گفت: " اگر ناراحت هستی و اگر دوست نداری بچه هایم را ترک کن و برو. من از تو می گذرم ولی از جبهه نمی گذرم. ما باید به جبهه برویم تا بچه هایمان راحت زندگی کنند. "
شب قبل از شهادت ایشان را در خواب دیدم که عصا به دست گرفته و از ناحیه پا مجروح است. من به او گفتم: " بیا بنشین " فضل الله در پاسخ به من گفت: " می خواهم بروم " و گفت: " من از وقتی که به جبهه رفته ام اطراف ما گلوله باران است. " بعد من پرسیدم: " چطور آمدی؟ " ایشان گفت: " من از یک کنار آمده ام و باید به سوی جبهه برگردم. " روز بعد بود که از طرف سپاه خبر شهادت ایشان را به ما دادند.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7710 سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش