ویرایش‌ها

شهید علی رضا قربانی محمد آبادی

۱۶۷ بایت اضافه‌شده، ‏۳۰ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۰۷
اینجانب زهرا حیدری‌هایی مادر شهید علیرضا قربانی محمد آبادی می‌خواهم خلاصه‌ای از زندگی نامه شهیدم را برای شما بازگو کنم.
در سال 1342 بود که امام رحمة الله علیه را از شهر مقدس قم به ترکیه تبعید نمودند. با شنیدن این خبر خیلی متأثر شدم و گریه کردم. ما در منزل رساله کوچکی از امام را داشتیم که در آن عکسی از ایشان چاپ شده بود و به عکس نگاه می‌کردم و می‌گریستم. در همان شب در خواب دیدم که در حیاط منزل تاب بازی برپا کردم و با چهار دختر و پسرم دور آن تاب را گرفته و پسر کوچکتر را در آن تاب می دادم، ناگهان صدای در آمد رفتم و در را باز کرده کسی را ندیدم وقتی برگشتم آن پسر کوچکم را ندیدم، از بچه‌ها پرسیدم بچه چه شد آنها گفتند نمی‌دانیم؟ از خواب بیدار شدم و هیجان زده بودم و برای خودم این گونه تعبیر خواب کردم که من دارای شش فرزند خواهم شد که کوچکترین آنها را خداوند از من خواهد گرفت. در حالی که من در سال 1342 فقط یک پسر و دو دختر داشتم و علیرضا در تاریخ 1347/03/10 یعنی پنج سال بعد به دنیا آمد.
زمان به سرعت می‌گذشت و علیرضا بزرگ و بزرگ تر شد و تا کلاس نهم درس خواند. او خود را آماده رفتن به سربازی کرد و دفترچه آماده به خدمت گرفت که برای دو سال بعد نوبت زده بودند، درست زمان پذیرش قطعنامه 598؛ ولی علیرضا با مشورت پدرش آقای عبدالله قربانی قرار شد داوطلبانه به سربازی برود به [[پادگان حر ]] رفت و به پادگان چهل دختر در شاهرود اعزام شد. پس از پایان دوره آموزشی به هوابرد شیراز و از آنجا به منطقه جنگی [[سومار ]] منتقل شد.در زمان خدمت در منطقه با نامه در تماس بودیم تا این که در عملیات [[کربلای 9 ]] مجروح و به تهران منتقل شد و در بیمارستان نیروی دریایی بستری گردید. پس از بهبودی نسبی مجدداً به منطقه جنگی رفت ولی قبل از رفتن به دوستانش گفته بود نگران درد پای من نباشید که هفته دیگر خوب می‌شود و باز می‌گردم. پدرم نهار به شما آبگوشت می دهد ولی شب چلوکباب خواهید خورد. البته این مطلب را دوستانش درست پس از خوردن شام شب غریبان برای ما تعریف می‌کردند و زار زار گریه می‌کردند و می گفتند ما حرف او را به شوخی گرفته بودیم تا این که درست یک هفته بعد از رفتن به منطقه به علت بمباران منطقه توسط دشمن در تپه 402 سومار در تاریخ 1366/4/28 به [[شهادت ]] رسید.روز جمعه بود که از طرف معراج شهدا به منزل ما آمدند و شماره تلفنی به آقای قربانی (پدر شهید) دادند ولی خودشان تماس گرفتند و گفتند که به معراج شهدای ارتش برویم. من و پدرش به همراه یکی از دوستان رفتیم. وقتی نزدیک به معراج شدیم انگار دیگر جانی برایم باقی نمانده بود و توان رفتن نداشتم، در آن وقت گفتم یا امام زمان! حاجت مرا دادی توانش را هم بده، در آن موقع بود که جانی تازه گرفتم. جلوی درب معراج پرسیدند چه می‌خواهید؟ گفتیم شما با ما تماس گرفته بودید من مادر و ایشان پدر علیرضا قربانی که در هوابرد شیراز در منطقه [[سومار ]] خدمت می کند، هستیم.
سپس ما را بر سر تابوت پسرم بردند، دیدم که صورت به سمت چپ گویی با بهشتیان در حال شوخی بود این گونه می‌نمود.
 
 
 
==خاطرات==
خاطره ای از زبان مادر شهید
ساعت 10 صبح همان روز جمعه ای که از طرف معراج شهدا با ما تماس گرفتند، بنابر روال هر جمعه در مسجد الهادی واقع در خیابان مالک اشتر دعای ندبه برای سلامتی و ظهور آقا امام زمان(عجل الله فرجه) برگزار می شود و من خادمه آقا سفره پذیرایی را پهن می کنم و پذیرایی می‌کنم. یکی از خانم های مجلس گفت: حاجیه خانم! می خواهی تمام ثواب را خودتان جمع کنی؟ گفتم: خوب شماها کمک نمی‌کنید. او گفت: حاجیه خانم! دیشب شب جمعه خواب شما را دیدم من گفتم خیر است ان شاء الله گفت: خواب دیدم همه خانم های مسجد با چادر در جلوی مسجد ایستاده اند ولی شما با پای برهنه به آن طرف خیابان می‌روی، من به شما گفتم: چرا کفش به پا نکرده‌ای؟ شما گفتید مگر نمی‌بینی آقا امام زمان آن طرف ایستاده، می‌روم تا سلام و عرض ادب کنم و حاجتم را بگیرم، خیر است ان شاء الله.
در ضمن باید گفت که ما خانواده مذهبی و هیئتی هستیم و من مداح اهل بیت هستم. علی رضا با شهد حسینی بزرگ شده و در راه خمینی شهید گردید. با توفیق روزافزون برای خدمت گذاران به امام و رهبری و درود به دوستداران ولایت فقیه و ولی امرمسلمین.<ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/41511 سایت شهدای ارتش]</ref>==نگارخانه تصاویر==<gallery> Image:1591819KAKA003-001.jpgImage:1591819KAKA004-001.jpg
منبع:سایت شهدای ارتش</gallery>http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails==پانویس== <references /41511>
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش