ویرایش‌ها

شهید علی ترک جوکار

۵۵ بایت اضافه‌شده، ‏۳۰ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۱۳
گلزار : حرم‌مط‌هرامام‌رضا ( ع )
 
rId6
 
 
==خاطرات==
 
- « روزی که شهدا در معراج بودند و برای تشییع آماده بودند من خیلی ناراحت بودم که دیدم در اطراف شهید روشنایی زیادی دیده می شود وقتی به خانه برگشتم با خواهرم صحبت کردم و موضوع را گفتم که چرا نورافکن روشن کرده بودند و خواهرم تعجب کرد و گفت: اصلاً آنجا چیزی روشن نبوده است. بعد از چند شب شهید با یک حالت متبسم و خوشحالی بخوابم آمد می گفتم شما خیلی ناراحتی و سختی کشیده اید چون ترکش به بدن شما اصابت کرده است و ایشان گفتند: اصلاً من دردی احساس نکردم، و موضوع شهادتش را برایم تعریف کرد که، وقتی ترکش به من خورد، دو نفر آقای نورانی که حضرت رسول (ص) و حضرت امیر (ع) بودند بالای سرم آمدند و حضرت امیر (ع) سرم را روی دامنش گذاشت و حضرت رسول (ص) ظرف آبی را برداشتند و کمی به صورتم پاشیدند و کمی هم به من دادند و خوردم و اصلاً احساس درد و ناراحتی نمی کردم فقط بوی عطری به مشامم می رسید و بعد خوابیدم. آن نوری که شما در معراج دیده اید از همان آبی بود که حضرت رسول به صورتم زدند و پاشیدند. وقتی که از خواب بیدار شدم حالت خیلی خوبی داشتم مثل این بود که شهید واقعاً زنده بود و رو در روی من صحبت می کرد و با وجود اینکه جنازه ایشان چند روزی در منطقه و در روکش پلاستیک بود ولی بوی خوش عطری می داد که همه را متعجب ساخته بود .»
- شهید خواهر زاده ای دارد که مدتها قبل دچار کلفت زبان بوده و به مشهد آمده بود تا به حرم امام رضا(ع) متوسل شود. شبی شهید در عالم خواب می بیند که به حرم مطهر امام رضا(ع) رفته و صحن خلوت است. فقط یک بزرگواری نزدیک نزدیک ضریح مطهر نشسته است. شهید قصد نزدیک شدن به آن بزرگوار را داشته که شیری حمله می کند و با اشاره آن بزرگوار شیر آرام می گیرد و سپس شهید خودش را به امام ( ع) می رساند و مورد لطف قرار گیرد. سپس امام (ع) به شهید می فرماید : خواهر زاده ات شفا پیدا می کند. خودت را ناراحت نکن، سپس شهید بیدار شده و خوابش را تعریف می کند و پس از چند روز رفته رفته خواهر زاده ایشان شفا پیدا می کند و الان در کمال صحت است .
- یکی از شبهای جمعه که ایشان برای رفتن به دعای کمیل آماده شده بود، به من پیشنهاد نمود که با هم برویم ولی چون آن موقع بچه ام کوچک بود خودم نیز ناراحتی داشتم، گفتم: من امشب نمی آیم. ایشان گفت: شما با بچه ها بخوابید من می روم. پس من به حالت شوخی به شهید گفتم: اگر شما بروید من راضی نیستم و بعد خوابم برد. بعد از یک ساعتی که بیدار شدم، دیدم شهید رادیو را روشن کرده، صدایش را کم نموده و با مراسمی که از پخش می شد زمزمه می کند و این خیلی روی من تاثیر گذاشت چرا که بخاطر حرفی که زده بودم شهید نرفت و آن شب در خانه بودو این در طول زندگی برایم درسی بزرگ بود <ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%205203 5203 سایت شهدای یاران رضا]</ref>==نگار خانه تصاویر==<gallery> Image:5203 (1).jpg  </gallery> 
==پانویس==
<references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش