ویرایش‌ها

شهید علی رمضانی عارفخانی

۹۰۳ بایت اضافه‌شده، ‏۳۱ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۰۲
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی کد شهید|نام فرد = علی رمضانی عارفخانی|تصویر = |توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده: 6216268 تاریخ تولد : پرچم ایران.png|22px]] ایرانینام : رمضانعلی‌ محل |شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد : = [[نیشابور]]نام خانوادگی : عارفخانی‌ تاریخ |شهادت : 1362 = [[۱۳۶۲/12۱۲/12۱۲]]نام پدر : اسداله‌ مکان شهادت : |وفات = |مرگ = |محل دفن = |مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمت‌ها = رزمنده|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشان‌های لیاقت = |عملیات‌ = |فعالیت‌ها = |تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : = |تخصص‌ها = |شغل : فرش‌فروش یگان خدمتی : = فرش فروشگروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.|خانواده = نام پدر[[اسداله]]نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌گلزار : }} ==خاطرات== خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی کوکب بذرکار
یک روز ساعت 12 داخل حیاط دراز کشیده بودم که همسرم رمضانعلی را در حالت خوا ب و بیداری دیدم که پشت پنجره ایستاده است. گفتم: رمضانعلی شما هستید گفت: بله گفتم: من خواب می بینم؟ گفت: نه شما خواب نمی بینید و بعد بچه ها را یکی یکی بغل کرد و بوسید و بعد دست مرا گرفت تا از جایم بلند کند و که باز با خود گفتم: حتماً من خواب می بینم و دوباره ایشان تاکید کرد که شما خواب نیستید. دیدم دختر کوچکم کنار دیوار ایستاده و با حسرت پدرش را نگاه می کند گفتم: برو و دختر کوچکت را بغل کن، همه را بوسیدی ولی دختر کوچکت را نبوسیدی ببین با چه حسرتی نگاه می کند. وقتی رفت فرزند کوچکم را بغل کند ، پسرم از محل کارش به خانه آمد و داخل حیاط که شد ذهنم دگرگون شد و از آن حالت بیرون آمدم و گفتم: پسرم، الان پدرت اینجا بود و به دیدن ما آمده بود که وقتی تو آمدی او نا پدید شد و رفت.
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی کوکب بذرکار
متن کامل خاطره
به یاد دارم یکدفعه همسرم رمضا نعلی برایم تعریف کرد که در یک عملیات به هنگام پیشروی ترکشی به پایم اصابت کرده بود ولی همانطور که به جلو می رفتم و به حمله ادامه می دادم که دو مرتبه ترکش دیگری به نا حیه سرم اصابت کرد ولی باز ادامه دادم تا اینکه ضعف بر من غلبه کرد و بر زمین افتادم. بعد به من گفتند: شما همان موقع که پایتان مجروج شده بود باید به عقب برمی گشتید و ادامه نمی دادید. من گفتم: درسته که من پایم تیر خورده ولی من هنوز سالم بودم و می توانستم با دشمن مقابله کنم.
گذشت و اغماض
راوی مرتضی عارف خانی
متن کامل خاطره
یکی از همرزمان پدرم رمضانعلی نقل می کرد که در صحنه عملیات از همه جان گذشته تر بود بطوریکه در عملیات خیبر با اینکه زخمی شده بود و گروه امداد هم حاضر بودند. ایشان از کسی کمک نخواست و خودش به پشت جبهه آمد و گفت: شما مجروحین دیگر را انتقال دهید من حالم خوب است
گذشت و اغماض
موضوع گذشت و اغماض
راوی منصوره عارف خانی
یکی از دوستان پدرم رمضانعلی تعریف می کرد: یکدفعه مجروح شده بود و پایش خونریزی داشت که به همین دلیل چفیه اش را به پایش بسته بود. بعد من به ایشان گفتم دستت رابده تا کمکت کنم ولی ایشان به جوانی که کنارش افتاده بود اشاره کرد که تقاضای کمک می کرد. شهید گفت: به این جوان کمک کن از من واجبتر است، من خودم به عقب برمی گردم.
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی کوکب بذرکار
==پانویس==
<references />
==رده==
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی رمضانی عارفخانی}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش