شهیدبشیر فرزانه: تفاوت بین نسخهها
| (۴ نسخههای متوسط توسط ۴ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | بسمه تعالی | |
| − | + | شهید بشیر فرزانه | |
تاریخ تولد : 20/12/1342 | تاریخ تولد : 20/12/1342 | ||
تاریخ شهادت : 30/08/1367 | تاریخ شهادت : 30/08/1367 | ||
| سطر ۹: | سطر ۹: | ||
==زندگینامه== | ==زندگینامه== | ||
| − | شهید شهید بشیر فرزانه به سال 1342 در روستای زمانآباد از توابع شهرستان اسفراین دیده به جهان گشود. از همان کودکی به مسائل مذهبی و دینی و بیش از همه خواندن قرآن علاقه داشت. بسیار مهربان و فداکار بود و به خواندن نماز اول وقت اهمیت میداد و همواره به ائمهی اطهار(ع) به ویژه مولای متقیان علیابنابیطالب(ع) توسل میجست. در کارهای خود بسیار دقیق و جدی بود و همواره به پدر خود کمک مینمود. با شروع جنگ تحمیلی او که آرزو داشت تا روزی به وظیفهی والای دفاع از کشور خویش عمل نماید، با تلاش بسیار و با کسب رضایت پدر خویش به جبهه رفت و با پوشیدن لباس فاخر سربازی به جمع یاران صاحب الزمان(عج) پیوست و قریب به یک سال در جبهههای حق علیه باطل مبارزه میکرد. ایشان در سال 1362 بر اثر اصابت ترکش خمپاره در منطقهی سومار از ناحیه سر و صورت مجروح گردید و به درجهی جانبازی نائل آمد ولی همواره آرزو داشت که به جمع دوستان شهید خود بپیوندد. حدود پنج سال از عمر مبارکش این هدیه جنگ را با خود داشت تا اینکه در سال 1367 به علت احساس ناراحتی در ناحیهی سر و صورت به بیمارستان طالقانی اسفراین مراجعه و از آنجا به بیمارستان هاشمینژاد مشهد اعزام گردید، ولی تلاش پزشکان بیثمر ماند و بعد از گذشت چهار روز به درجهی رفیع شهادت نائل آمد | + | شهید شهید بشیر فرزانه به سال 1342 در روستای زمانآباد از توابع شهرستان اسفراین دیده به جهان گشود. از همان کودکی به مسائل مذهبی و دینی و بیش از همه خواندن قرآن علاقه داشت. بسیار مهربان و فداکار بود و به خواندن نماز اول وقت اهمیت میداد و همواره به ائمهی اطهار(ع) به ویژه مولای متقیان علیابنابیطالب(ع) توسل میجست. در کارهای خود بسیار دقیق و جدی بود و همواره به پدر خود کمک مینمود. با شروع جنگ تحمیلی او که آرزو داشت تا روزی به وظیفهی والای دفاع از کشور خویش عمل نماید، با تلاش بسیار و با کسب رضایت پدر خویش به جبهه رفت و با پوشیدن لباس فاخر سربازی به جمع یاران صاحب الزمان(عج) پیوست و قریب به یک سال در جبهههای حق علیه باطل مبارزه میکرد. ایشان در سال 1362 بر اثر اصابت ترکش خمپاره در منطقهی سومار از ناحیه سر و صورت مجروح گردید و به درجهی جانبازی نائل آمد ولی همواره آرزو داشت که به جمع دوستان شهید خود بپیوندد. حدود پنج سال از عمر مبارکش این هدیه جنگ را با خود داشت تا اینکه در سال 1367 به علت احساس ناراحتی در ناحیهی سر و صورت به بیمارستان طالقانی اسفراین مراجعه و از آنجا به بیمارستان هاشمینژاد مشهد اعزام گردید، ولی تلاش پزشکان بیثمر ماند و بعد از گذشت چهار روز به درجهی رفیع شهادت نائل آمد.<ref>[https://ajashohada.ir/MartyrDetails/5798 سایت شهدای ارتش]</ref> |
| − | <ref>[ | + | ==خاطرات== |
| + | حرمت والدین | ||
| + | موضوع حرمت والدين | ||
| + | راوی | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| + | به یاد دارم یک روز فرزندم بشیر را برای تهیه قند فرستادم و ایشان باید برای تهیه قند از سرخ چشمه به سخواست می رفت . بین این دو روستا کال بزرگی است که هر وقت بارندگی می شود وسط آن سیل ایجاد می شود ایشان بخاطر اینکه پسر حرف گوش کنی بود آن روز خودش را به سیل زد واز آنجا عبور کرد تا قند بیاورد. | ||
| + | اعتقاد به ولایت | ||
| + | موضوع اعتقاد به ولايت | ||
| + | راوی | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| + | به یاد دارم چیزی به پیروزی انقلاب نمانده بود که یک شب یکی از دوستانم ، پسرم بشیر و چند نفر از دیگر دوستان را دعوت کرد در آن میهمانی یکی از دعوت شدگان گفت : شاه نمی رود و امام با این وضع نمی تواند به ایران وارد شود . که ناگهان بشیر از جایش بلند شد و یقه طرف را گرفت . بطوری که نزدیک بود دعوای شدیدی رخ دهد که ما نگذاشتیم و سعی کردیم که بشیر آرام شود ولی آنقدر ناراحت بود که به حرف کسی گوش نمی داد. | ||
| + | عشق به جهاد | ||
| + | موضوع عشق به جهاد | ||
| + | راوی | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| − | + | به یاد دارم موقعی که فرزندم بشیر می خواست به خدمت مقدس سربازی برود هنگام خداحافظی به من گفت : که پدر برای من دعا کنید من هم از خدا آرزوی سلامتی برای شما دارم و اگر برنگشتم مرا حلال کنید . | |
| + | لحظه و نحوه شهادت | ||
| + | موضوع لحظه و نحوه شهادت | ||
| + | راوی | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| − | + | پسرم بشیر در منطقه سومار در عملیات شرکت و در آنجا ترکش خمپاره به سرش اصابت کرده و موجی شده بود از همان موقع در بیمارستان بستری و بعد از مدتی که رنج و عذاب زیادی کشید بالاخره در همانجا شهید شد . | |
| + | صبر و تحمل و توصیه به آن | ||
| + | موضوع صبر و تحمل و توصيه به آن | ||
| + | راوی | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| + | |||
| + | به یاد دارم وقتی که بشیر مجروح شده بود وقتی ایشان را دیدم سر تا پایش باند پیچی بود و فقط چشمهایش معلوم بود ولی فرزندم بشیر به من گفت: فقط ترکش خمپاره به وسط پیشانی ام اصابت کرده است . | ||
| + | شجاعت و شهامت | ||
| + | موضوع شجاعت و شهامت | ||
| + | راوی | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| + | |||
| + | اگر مشکلی برای برادر فرزانه پیش می آمد ایشان با آن مشکل مقابله می کرد در این مورد بیاد دارم یکبار که برای آوردن مهمات نیرو می خواستند با اینکه نماز ظهر بود وخطر زیادی نیز این کار داشت ولی ایشان برای این کار اقدام کرد . | ||
| + | خاطرات نحوه مجروحیت | ||
| + | موضوع خاطرات نحوه مجروحيت | ||
| + | راوی | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| + | |||
| + | به یاد دارم که هنوز وارد عملیات نشده بودیم که برادر فرزانه برای آوردن مهمات به عقب برگشت درمیان راه خمپاره ای از نزدیکی ایشان عبور کرده بود وتکه ای از آن به وسط پیشانی اش اصابت و ایشان مجروح شده بود . برادران فکر می کردند که وی به شهادت می رسد و او را به بیمارستان منتقل کرده بودند ولی بعد از 20 روز خبرش رسید که نجات پیدا کرده است بعد از چند سال آن ترکش خمپاره به مغزش رسیده بود و شهید شد . | ||
| + | ==خاطرات== | ||
| + | حرمت والدین | ||
| + | موضوع حرمت والدين | ||
| + | راوی | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| + | |||
| + | به یاد دارم یک روز فرزندم بشیر را برای تهیه قند فرستادم و ایشان باید برای تهیه قند از سرخ چشمه به سخواست می رفت . بین این دو روستا کال بزرگی است که هر وقت بارندگی می شود وسط آن سیل ایجاد می شود ایشان بخاطر اینکه پسر حرف گوش کنی بود آن روز خودش را به سیل زد واز آنجا عبور کرد تا قند بیاورد. | ||
| + | اعتقاد به ولایت | ||
| + | موضوع اعتقاد به ولايت | ||
| + | راوی | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| + | |||
| + | به یاد دارم چیزی به پیروزی انقلاب نمانده بود که یک شب یکی از دوستانم ، پسرم بشیر و چند نفر از دیگر دوستان را دعوت کرد در آن میهمانی یکی از دعوت شدگان گفت : شاه نمی رود و امام با این وضع نمی تواند به ایران وارد شود . که ناگهان بشیر از جایش بلند شد و یقه طرف را گرفت . بطوری که نزدیک بود دعوای شدیدی رخ دهد که ما نگذاشتیم و سعی کردیم که بشیر آرام شود ولی آنقدر ناراحت بود که به حرف کسی گوش نمی داد. | ||
| + | عشق به جهاد | ||
| + | موضوع عشق به جهاد | ||
| + | راوی | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| + | |||
| + | به یاد دارم موقعی که فرزندم بشیر می خواست به خدمت مقدس سربازی برود هنگام خداحافظی به من گفت : که پدر برای من دعا کنید من هم از خدا آرزوی سلامتی برای شما دارم و اگر برنگشتم مرا حلال کنید . | ||
| + | لحظه و نحوه شهادت | ||
| + | موضوع لحظه و نحوه شهادت | ||
| + | راوی | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| + | |||
| + | پسرم بشیر در منطقه سومار در عملیات شرکت و در آنجا ترکش خمپاره به سرش اصابت کرده و موجی شده بود از همان موقع در بیمارستان بستری و بعد از مدتی که رنج و عذاب زیادی کشید بالاخره در همانجا شهید شد . | ||
| + | صبر و تحمل و توصیه به آن | ||
| + | موضوع صبر و تحمل و توصيه به آن | ||
| + | راوی | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| + | |||
| + | به یاد دارم وقتی که بشیر مجروح شده بود وقتی ایشان را دیدم سر تا پایش باند پیچی بود و فقط چشمهایش معلوم بود ولی فرزندم بشیر به من گفت: فقط ترکش خمپاره به وسط پیشانی ام اصابت کرده است . | ||
| + | شجاعت و شهامت | ||
| + | موضوع شجاعت و شهامت | ||
| + | راوی | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| + | |||
| + | اگر مشکلی برای برادر فرزانه پیش می آمد ایشان با آن مشکل مقابله می کرد در این مورد بیاد دارم یکبار که برای آوردن مهمات نیرو می خواستند با اینکه نماز ظهر بود وخطر زیادی نیز این کار داشت ولی ایشان برای این کار اقدام کرد . | ||
| + | خاطرات نحوه مجروحیت | ||
| + | موضوع خاطرات نحوه مجروحيت | ||
| + | راوی | ||
| + | متن کامل خاطره | ||
| + | |||
| + | به یاد دارم که هنوز وارد عملیات نشده بودیم که برادر فرزانه برای آوردن مهمات به عقب برگشت درمیان راه خمپاره ای از نزدیکی ایشان عبور کرده بود وتکه ای از آن به وسط پیشانی اش اصابت و ایشان مجروح شده بود . برادران فکر می کردند که وی به شهادت می رسد و او را به بیمارستان منتقل کرده بودند ولی بعد از 20 روز خبرش رسید که نجات پیدا کرده است بعد از چند سال آن ترکش خمپاره به مغزش رسیده بود و شهید شد .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15903 سایت یاران رضا]</ref> | ||
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references /> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۳۱ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۲۵
بسمه تعالی شهید بشیر فرزانه تاریخ تولد : 20/12/1342 تاریخ شهادت : 30/08/1367 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه : خراسان شمالی – اسفراین – امام زاده کوران
محتویات
زندگینامه
شهید شهید بشیر فرزانه به سال 1342 در روستای زمانآباد از توابع شهرستان اسفراین دیده به جهان گشود. از همان کودکی به مسائل مذهبی و دینی و بیش از همه خواندن قرآن علاقه داشت. بسیار مهربان و فداکار بود و به خواندن نماز اول وقت اهمیت میداد و همواره به ائمهی اطهار(ع) به ویژه مولای متقیان علیابنابیطالب(ع) توسل میجست. در کارهای خود بسیار دقیق و جدی بود و همواره به پدر خود کمک مینمود. با شروع جنگ تحمیلی او که آرزو داشت تا روزی به وظیفهی والای دفاع از کشور خویش عمل نماید، با تلاش بسیار و با کسب رضایت پدر خویش به جبهه رفت و با پوشیدن لباس فاخر سربازی به جمع یاران صاحب الزمان(عج) پیوست و قریب به یک سال در جبهههای حق علیه باطل مبارزه میکرد. ایشان در سال 1362 بر اثر اصابت ترکش خمپاره در منطقهی سومار از ناحیه سر و صورت مجروح گردید و به درجهی جانبازی نائل آمد ولی همواره آرزو داشت که به جمع دوستان شهید خود بپیوندد. حدود پنج سال از عمر مبارکش این هدیه جنگ را با خود داشت تا اینکه در سال 1367 به علت احساس ناراحتی در ناحیهی سر و صورت به بیمارستان طالقانی اسفراین مراجعه و از آنجا به بیمارستان هاشمینژاد مشهد اعزام گردید، ولی تلاش پزشکان بیثمر ماند و بعد از گذشت چهار روز به درجهی رفیع شهادت نائل آمد.[۱]
خاطرات
حرمت والدین موضوع حرمت والدين راوی متن کامل خاطره
به یاد دارم یک روز فرزندم بشیر را برای تهیه قند فرستادم و ایشان باید برای تهیه قند از سرخ چشمه به سخواست می رفت . بین این دو روستا کال بزرگی است که هر وقت بارندگی می شود وسط آن سیل ایجاد می شود ایشان بخاطر اینکه پسر حرف گوش کنی بود آن روز خودش را به سیل زد واز آنجا عبور کرد تا قند بیاورد. اعتقاد به ولایت موضوع اعتقاد به ولايت راوی متن کامل خاطره
به یاد دارم چیزی به پیروزی انقلاب نمانده بود که یک شب یکی از دوستانم ، پسرم بشیر و چند نفر از دیگر دوستان را دعوت کرد در آن میهمانی یکی از دعوت شدگان گفت : شاه نمی رود و امام با این وضع نمی تواند به ایران وارد شود . که ناگهان بشیر از جایش بلند شد و یقه طرف را گرفت . بطوری که نزدیک بود دعوای شدیدی رخ دهد که ما نگذاشتیم و سعی کردیم که بشیر آرام شود ولی آنقدر ناراحت بود که به حرف کسی گوش نمی داد. عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی متن کامل خاطره
به یاد دارم موقعی که فرزندم بشیر می خواست به خدمت مقدس سربازی برود هنگام خداحافظی به من گفت : که پدر برای من دعا کنید من هم از خدا آرزوی سلامتی برای شما دارم و اگر برنگشتم مرا حلال کنید . لحظه و نحوه شهادت موضوع لحظه و نحوه شهادت راوی متن کامل خاطره
پسرم بشیر در منطقه سومار در عملیات شرکت و در آنجا ترکش خمپاره به سرش اصابت کرده و موجی شده بود از همان موقع در بیمارستان بستری و بعد از مدتی که رنج و عذاب زیادی کشید بالاخره در همانجا شهید شد . صبر و تحمل و توصیه به آن موضوع صبر و تحمل و توصيه به آن راوی متن کامل خاطره
به یاد دارم وقتی که بشیر مجروح شده بود وقتی ایشان را دیدم سر تا پایش باند پیچی بود و فقط چشمهایش معلوم بود ولی فرزندم بشیر به من گفت: فقط ترکش خمپاره به وسط پیشانی ام اصابت کرده است . شجاعت و شهامت موضوع شجاعت و شهامت راوی متن کامل خاطره
اگر مشکلی برای برادر فرزانه پیش می آمد ایشان با آن مشکل مقابله می کرد در این مورد بیاد دارم یکبار که برای آوردن مهمات نیرو می خواستند با اینکه نماز ظهر بود وخطر زیادی نیز این کار داشت ولی ایشان برای این کار اقدام کرد . خاطرات نحوه مجروحیت موضوع خاطرات نحوه مجروحيت راوی متن کامل خاطره
به یاد دارم که هنوز وارد عملیات نشده بودیم که برادر فرزانه برای آوردن مهمات به عقب برگشت درمیان راه خمپاره ای از نزدیکی ایشان عبور کرده بود وتکه ای از آن به وسط پیشانی اش اصابت و ایشان مجروح شده بود . برادران فکر می کردند که وی به شهادت می رسد و او را به بیمارستان منتقل کرده بودند ولی بعد از 20 روز خبرش رسید که نجات پیدا کرده است بعد از چند سال آن ترکش خمپاره به مغزش رسیده بود و شهید شد .
خاطرات
حرمت والدین موضوع حرمت والدين راوی متن کامل خاطره
به یاد دارم یک روز فرزندم بشیر را برای تهیه قند فرستادم و ایشان باید برای تهیه قند از سرخ چشمه به سخواست می رفت . بین این دو روستا کال بزرگی است که هر وقت بارندگی می شود وسط آن سیل ایجاد می شود ایشان بخاطر اینکه پسر حرف گوش کنی بود آن روز خودش را به سیل زد واز آنجا عبور کرد تا قند بیاورد. اعتقاد به ولایت موضوع اعتقاد به ولايت راوی متن کامل خاطره
به یاد دارم چیزی به پیروزی انقلاب نمانده بود که یک شب یکی از دوستانم ، پسرم بشیر و چند نفر از دیگر دوستان را دعوت کرد در آن میهمانی یکی از دعوت شدگان گفت : شاه نمی رود و امام با این وضع نمی تواند به ایران وارد شود . که ناگهان بشیر از جایش بلند شد و یقه طرف را گرفت . بطوری که نزدیک بود دعوای شدیدی رخ دهد که ما نگذاشتیم و سعی کردیم که بشیر آرام شود ولی آنقدر ناراحت بود که به حرف کسی گوش نمی داد. عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی متن کامل خاطره
به یاد دارم موقعی که فرزندم بشیر می خواست به خدمت مقدس سربازی برود هنگام خداحافظی به من گفت : که پدر برای من دعا کنید من هم از خدا آرزوی سلامتی برای شما دارم و اگر برنگشتم مرا حلال کنید . لحظه و نحوه شهادت موضوع لحظه و نحوه شهادت راوی متن کامل خاطره
پسرم بشیر در منطقه سومار در عملیات شرکت و در آنجا ترکش خمپاره به سرش اصابت کرده و موجی شده بود از همان موقع در بیمارستان بستری و بعد از مدتی که رنج و عذاب زیادی کشید بالاخره در همانجا شهید شد . صبر و تحمل و توصیه به آن موضوع صبر و تحمل و توصيه به آن راوی متن کامل خاطره
به یاد دارم وقتی که بشیر مجروح شده بود وقتی ایشان را دیدم سر تا پایش باند پیچی بود و فقط چشمهایش معلوم بود ولی فرزندم بشیر به من گفت: فقط ترکش خمپاره به وسط پیشانی ام اصابت کرده است . شجاعت و شهامت موضوع شجاعت و شهامت راوی متن کامل خاطره
اگر مشکلی برای برادر فرزانه پیش می آمد ایشان با آن مشکل مقابله می کرد در این مورد بیاد دارم یکبار که برای آوردن مهمات نیرو می خواستند با اینکه نماز ظهر بود وخطر زیادی نیز این کار داشت ولی ایشان برای این کار اقدام کرد . خاطرات نحوه مجروحیت موضوع خاطرات نحوه مجروحيت راوی متن کامل خاطره
به یاد دارم که هنوز وارد عملیات نشده بودیم که برادر فرزانه برای آوردن مهمات به عقب برگشت درمیان راه خمپاره ای از نزدیکی ایشان عبور کرده بود وتکه ای از آن به وسط پیشانی اش اصابت و ایشان مجروح شده بود . برادران فکر می کردند که وی به شهادت می رسد و او را به بیمارستان منتقل کرده بودند ولی بعد از 20 روز خبرش رسید که نجات پیدا کرده است بعد از چند سال آن ترکش خمپاره به مغزش رسیده بود و شهید شد .[۲]