ویرایش‌ها

شهید علیجان بهلولی

۱۰۸ بایت اضافه‌شده، ‏۳ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۱۹
rId6==خاطرات==
 
خاطرات
- من چون در روستایی که الان دارم زندگی می کنم غریب بودم خیلی به کوه و بیابان اطراف می رفتم و برای از دست دادن پسرم علیجان گریه می گردم صبح و شب کارم شده بود اشک ریختن . در همین ایام یک شب خواب دیدم یک دختر بچه دارم و او را به پشتم بسته ام داشتم به سمت روستای بزنگان می رفتم اول روستا که رسیدم دیدم تعدادی درخت سر سبز و نهر آب جاری بود علیجان هم آنجا بود پرسید مادر اینجا چکار میکنی گفتم : آمده ام خانه تو گفت : درست آمده ای خانه من اینجاست دستم را گرفت دیدم به محلی رفتیم که پله می خورد و به سمت پائین می رفت وقتی از پله ها پائین رفتیم آنجا خانه ای بود که همه چیز تمیز و سفید بود همسرش نیز آنجا بود . دیدم علی بزغاله ای را کشت به او گفتم از جگر بزغاله یک تکه کوچک به من بده تا بخورم دیگر چیزی نمی خواهم . او گفت نه مادر من این بزغاله را برای تو نکشته ام گفتم نه نمی خواهم یک کمی آب به من بده یک جوی آب زلال و روان جلوی خانه بود رفت و برایم آب آورد اما اینقدر این آب شور بود که نمی شد آن را خورد . گفتم مادر این چه آبی است که شما دارید علیجان گفت : مادر این آبی است که تو برای من می فرستی اینقدر گریه نکن تو هر چه اشک می ریزی جمع می کنند و برای من می آورند که بخورم . از آن روز به بعد اشک چشام خشک شد و دیگرهرچه رازونیاز کردم که علی جان را در خواب ببینم ندیدم که ندیدم .
- علیجان وقتی گفت : می خواهم به جبهه بروم گفتم : مادر جان دو نفر از برادرانت رفته اند تو دیگر نمی خواهد بروی بهتر است سرو سامانی به زندگی ات بدهی به فکر زن و بچه ات باشی او گفت : مادر جان این راه دین است و به خاطر حفظ ناموس باید برویم . در آن زمان در روستای بزنگان دوره آموزش نظامی گذاشتند علیجان هم در این دوره شرکت کرد و در طی همین دوره آموزشی به شهادت رسید .
- من با زنان همسایه بیرون نشسته بودم دیدم یک ماشین زرد رنگ آمد جلوی درب حیاط ایستاد. یکی از آشنایان ماهم داخل ماشین بود آمد پائین سلام و احوال پرسی کرد، دیدم رنگش پریده است گفتم چی شده؟ گفت بیا توی ماشین نشستم داخل ماشین رک و راست بدون هیچ مقدمه گفت : علی شهید شده پرسیدم کجا؟ گفت در دوره آموزشی نظامی تیری رها شده و او به شهادت رسید. ما به بزنگان آمدیم خدا شاهد است وقتی جنازه علی را از سردخانه بیرون آوردند و درون تابوت گذاشتند ، تابوت خود به خود جلو می رفت ، اصلا انگار پرواز می کرد مثل اینکه کسی تابوت را نگه داشته بود همه می گفتند : خوش به سعادت علی چقدر راحت تابوتش جلو می رود .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4419 سایت یاران رضا]</ref>==نگارخانه تصاویر==<gallery> Image:4419 (1).jpg  </gallery>
منبع سایت یاران رضا==پانویس==
http:<references //yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 4419>
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش