شهید مصطف ی بخت ی[[شهیدمصطفی بختی]]
نام پدر :
محل تولد: مشهد
تار ی خ [[تاریخ تولد : ۶۱]]
تار ی خ [[تاریخ شهادت: ۹۴/۴/۲۴]]
محل شهادت: تدمر، سور ی هسوریه
محل دفن: مشهد
تعداد فرزندان : ۲ دختر
rId4
زندگ ی ==زندگی نامه :==
شه ی د مصطف ی بخت ی شهید مصطفی بختی از اهال ی اهالی مشهد همراه برادر کوچک ترش با هو ی ت جعل ی هویت جعلی افغانستان ی بعد از چند بار تلاش توانسته بودند به سور ی ه سوریه اعزام شوند. آن ها در گروهان تک ت ی ر تیر انداز ها جهاد م ی می کردند. آنها در جبهه ها علاوه بر شرکت در عمل ی ات ها ی نظام ی عملیات های نظامی ، کارها ی د ی گر ی کارهای دیگری هم انجام م ی داد ند، می دادند، از آماده کردن سفره افطار و سحر برا ی برای همرزمان تا واکس زدن شبانه کفش ها ی های شان .
ا ی ن این دو برادر سر انجام در [[حلب سور ی ه ح ی ن سوریه]] حین مبارزه با ترور ی ست ها ی تکف ی ر ی تروریست های تکفیری به [[شهادت رس ی د ]] رسید و به شهدا ی شهدای مدافع حرم پ ی وست پیوست .
ا ی ن شه ی د این شهید تنها سه روز بعد از حضورش در سور ی ه سوریه به دوستان شه ی دش پ ی وست شهیدش پیوست .
آنها در جبهه ها علاوه بر شرکت در عمل ی ات ها ی نظام ی عملیات های نظامی ، کارها ی د ی گر ی کارهای دیگری هم انجام م ی می دادند، از آماده کردن سفره افطار و سحر برا ی برای همرزمان تا واکس زدن شبانه کفش ها ی شان هایشان .
پ ی کر پیکر مطهر ا ی ن شه ی د این شهید به همراه برادرش روز ۵ شنبه ۲۸ ت ی ر تیر ۹۴ در حرم امام رضا (ع) تش یی ع تشییع و در [[گلزار شهدا ی شهدای بهشت رضا ]] دفن شدند.
==خاطرات و گزارشات :==
دل نوشته دختر شه ی دشهید
نگاه به تصو ی رشان تصویرشان که م ی انداز ی می اندازی انگار ام ی د امید و خوشبخت ی سراز ی ر م ی خوشبختی سرازیر می شود . جوان که باش ی باشی ، ز ی با زیبا و رش ی د رشید هم باش ی باشی ، لباس نظام ی م ی نظامی می ن ی اتور ی هم در تنت شق و رق با ی ستد، مشهد ی بایستد، مشهدی و همسا ی ه د ی وار همسایه دیوار به د ی وار دیوار امام رئوف هم که باش ی باشی ، د ی گر دیگر چه خواهد شد !
اما، بابا مصطف ی مصطفی ! با خودت نگفت ی وقت ی دار ی م ی رو ی نگفتی وقتی داری می روی ، قلبها ی قلبهای دخترکانت را هم با خود به همراه م ی بر ی می بری ؟ نگفت ی نگفتی دل دخترکانت برا ی بابا ی برای بابای قشنگشان تنگ م ی می شود؟ اصلاً نگفت ی نگفتی دختر دار ی داری و بمان ی بمانی کنارشان تا در امن ی ت امنیت کامل مشغول بزرگ کردنشان شو ی شوی و شب جمعها ی جمعهای دستها ی کوچکشا ن کوچکشان را بگ ی ر ی بگیری و آنها را برا ی تفر ی ح برای تفریح به «کوهسنگ ی «کوهسنگی » ببر ی ببری ؟ نگفت ی نگفتی همسرت برا ی برای آمدنت لحظهشمار ی م ی لحظهشماری می کند و بغض ن ی امدنت نیامدنت را با شبنم اشک سر سجادهاش م ی می شکند؟ حتماً به آنها گفت ی م ی گفتی می روم ز ی ارت زیارت و زود برم ی برمی گردم ! لابد قول سوغات ی سوغاتی هم داده بود ی بودی ! آه! که چه سوغات ی آورد ی سوغاتی آوردی …
آقا مجتب ی مجتبی ! شما چطور؟ نگفت ی نگفتی پدر و مادر پ ی ر ی پیری دارم که حالا با ی د باید عصا ی پی دستشان شوم؟ نگفت ی نگفتی هر وقت از در خانه م ی آ یی می آیی تو، قند در دل مادر پ ی رت پیرت آب م ی می شود و دلش آرام م ی گ ی رد؟ نگفت ی وقت ی جلو ی می گیرد؟ نگفتی وقتی جلوی پدرت راه م ی رو ی می روی و او قد رعنا و چهره ز ی با ی ت زیبایت را م ی ب ی ند، ز ی ر می بیند، زیر لب بدون آنکه تو ب فهم ی بفهمی الحمدلله ی م ی گو ی د می گوید و دوست دارد در آغوشت بگ ی رد بگیرد و صورتت را ببوسد، اما حجاب ی وجود دارد که ا ی ن اجازه را نم ی نمی دهد همانطور که تو دوست داشت ی داشتی خم شو ی شوی و پا ی ش پایش را ببوس ی ببوسی ؟ حتماً تو هم گفت ی من با مصطف ی م ی مصطفی می روم که تنها نباشد …
آر ی آری ، قطعاً ا ی نها اینها را با خودتان مرور کرده بود ی د بودید . خ ی ل ی خیلی هم مفصلتر از ا ی نها اینها . هم تو، بابا مصطف ی مصطفی ، دلت برا ی مزهپران ی ها ی برای مزهپرانی های دخترکانت غنج م ی می زد، هم آقا مجتب ی مجتبی ، تو خوب م ی دانست ی می دانستی حالا د ی گر با ی د دیگر باید پشت و پناه پدر و مادرت باش ی باشی . اما انگار از قبلترها نقشها ی کش ی ده نقشهای کشیده و درد دله ا دلها با هم کرده بود ی د بودید .
شا ی د ا ی ن شاید این وسط، تار ی خ تاریخ بغض ۱۴۰۰ ساله ش ی عه شیعه را هم مرور کرده بود ی د بودید و به هم م ی گفت ی د د ی گر نخواه ی م می گفتید دیگر نخواهیم گذاشت، درب ی دربی آتش گ ی رد گیرد و پهلو ی پهلوی مادر ی بشکند و فرق پدر ی پدری بشکافد و جگر برادر ی برادری در تشت بر ی بری زد و سر برادر د ی گر ی رو ی ن ی زه دیگری روی نیزه رود و خواهر ی خواهری به اسارت درب ی ا ی د در بیاید .
بابا مصطف ی مصطفی ! م ی دان ی م میدانیم که دخترانت را چقدر دوست داشت ی داشتی و حتماً هم نگذاشت ی نگذاشتی تا قبل از عروجت، آب ی آبی در دلشان تکان بخورد، اما ا ی ن این را هم م ی دان ی م میدانیم که با خود «لا ی وم ک ی ومک ی ا «لایوم کی ومکیا اباعبدالله» را بارها زمزمه کرد ی کردی و گفت ی گفتی مگر دختران من از دختران دردانه سرورم حس ی ن عل ی هالسلام عز ی زترند؟ حسین علیهالسلام عزیزترند؟ مگر خون همسر من از خون ربابه خاتون سلاماللهعل ی ها رنگ ی نتر سلاماللهعلیها رنگینتر است؟
آقا مجتب ی مجتبی ! م ی دان ی م میدانیم که پدر و مادرت چقدر برا ی ت عز ی ز برایت عزیز بودند, م ی دان ی م می دانیم که «بالوالد ی ن «بالوالدین احسانا» را عملاً معنا کرده بود ی بودی ؛ اما ا ی ن این را هم م ی دان ی م می دانیم که وقت ی وقتی به عبارت «باب ی «بابی انت و ام ی امی » عاشورا ی حس ی ن عاشورای حسین که م ی رس ی د ی می رسیدی دلت م ی لرز ی د می لرزید و چشمانت پر اشک م ی می شد که چه خوب «پدر و مادرم به فدا ی حس ی ن» فدای حسین» را معنا کرد ی کردی !
مصطف ی مصطفی و مجتب ی مجتبی ! خوش به سعادتتان، چه خوب فرصت را غن ی مت شمرد ی د غنیمت شمردید و بر دل دشمن دون هجوم برد ی د بردید و در دفاع از حرم ناموس خدا «ز ی نب کبر ی «زینب کبری سلامالله عل ی ها» علیها» از هم سبقت گرفت ی د گرفتید ! آن هم چه سبقت ی سبقتی ! مثل سبقت قاسم از عبدالله فرزندان سبط اکبر نب ی عل ی نبی علی همالسلام در ظهر عاشورا! و چ ه شباهت ی چه شباهتی ! مثل آن دو نوگل حسن ی در ی ک روز پرپر شد ی د شدید . حالا د ی گر دیگر «بخت» ی ارتان یارتان شد و «عند ربهم ی رزقون» یرزقون» از نعمتها ی اله ی نعمتهای الهی متنعم شد ی د شدید . فقط ا ی ن م ی ان دخترکان ی این میان دخترکانی در صغر سن ی ت ی م یتیم شدند و موها ی همسر ی سف ی د موهای همسری سفید شد و کمر پدر و مادر ی مادری خمتر از گذشته .
راست ی مصطف ی راستی مصطفی جان! خبر رجزخوان ی رجزخوانی دختر کوچکت – نه آنطور که رسانهها با ه ی جان هیجان از متن بررس ی بررسی نشده برجام و ارزان شدن س ی بزم ی ن ی م ی گو ی ند سیب زمینی می گویند - را در گوشه و کنار شن ی د ی م شنیدیم که چگونه سک ی نهوار فر ی اد م ی سکینهوار فریاد می زد که «چشمتان کور! خون بابا ی مان بابایمان ما را زنده کرده است». فتبارکالله احسن الخالق ی ن الخالقین .
آ ی ت آیت الله صد ی ق ی صدیقی در مراسم بزرگداشت شه ی دشهید
در مراسم بزرگداشت هفتم ی ن هفتمین روز شهادت برادران بخت ی آ ی تالله صد ی ق ی بختی آیتالله صدیقی امام جمعه موقت تهران از غربت شهدا ی شهدای مدافع حرم و خانوادهها ی شان خانوادههایشان گفت: شهادت توف ی ق توفیق و رزق اله ی الهی است که به هرکس ی هرکسی عطا نم ی نمی شود . همان گونه که دشمنان ما ائمه اطهار(ع) را به شهادت رساندند، اگر م ی می توانستند و شهدا ی شهدای ما نبودند، حرمها ی حرمهای آنها را ن ی ز نیز از ب ی ن م ی بین می بردند . شهادت در غربت، مظلوم ی ت ی مظلومیتی مضاعف دارد. ز ی را شهدا ی زیرا شهدای مدافع هم از کشور خود و هم از خانواده و زن و بچه خود دور هستند و به دست شرورتر ی ن شرورترین افراد که ادعا ی مسلمان ی ادعای مسلمانی دارند و در حال ی حالی که بو یی از اسلام نبردهاند به شها دت م ی شهادت می رسند . آ ی تالله صد ی ق ی آیتالله صدیقی در ادامه م ی گو ی د می گوید : شهدا ی شهدای مدافع حرم به دست حرملهها ی حرملههای زمان، به دست ابن ز ی ادها ی زیادهای زمان، شه ی د م ی شهید می شوند . هر شه ی د شهید ی که قاتلش رذلتر باشد، مقامش بالاتر است. ا ی نها اینها هم از آن جهت که در کشور خود ن ی ستند نیستند و در کشور اسلام ی د ی گر ی اسلامی دیگری در حال جهاد هستند و هم ا ی نکه اینکه از حضرت ز ی نب زینب (س) و شهدا ی شهدای کربلا که از مظلوم ی ن مظلومین عالمند، دفاع م ی می کنند و در راه دفاع از مظلوم ی ن مظلومین عالم به شهادت م ی می رسند، اجر شهادت شان بس ی ار بسیار مضاعف است. امام جمعه موقت تهران همچن ی ن همچنین خطاب به مادر شه ی دان بخت ی م ی گو ی د شهیدان بختی می گوید : خداوند بحق حضرت ابوالفضل(ع) شه ی دان بخت ی شهیدان بختی را با حضرت ابوالفضل(ع) محشور کند. انشاءالله خداوند آرامش و نور به شما بدهد که شما شاگرد حضرت امالبن ی ن امالبنین (س) هست ی د هستید . منبع: <ref>[http://www.takrimeshahid.ir/2016/09/07/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%80-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%B6%D9%88%DB%8Cسایت تکریم شهدای مدافع حرم]</ref>==پانویس== <references />