ویرایشها
محل آرامگاه: اردبیل – خلخال - منامین
==زندگینامه :==
دم دمای صبح بود كه قلم را به خدا سپردیم و یا علی گویان وارد ساحل زیبای عشق و شهادت شدیم تا شاید در صفای صبحگاهی قطره ای از عطر دل انگیزش را در مشاممان بیابیم.
زبان در كمال لكنت، قلم در نهایت سكون، دل در اوج تاریكی و مغز در آستانه ی خموشی با هم پیمان اخوت بستند تا حق مطلب را ادا كرده باشند، ولی چه راه سخت و طاقت فرسایی است و چه مسیر پر پیچ و خم و سنگلاخی برای ماها.
از دوران كودكی دستیار پدر و مادر در كارها بود و در روستا پسر بچه ای كه به مدرسه نمی رود محكوم به چوپانی است و دوران كودكی و نوجوانی را در صحراها و كوههای روستا به چوپانی گذراند و از آنجایی كه قوی پنجه و بلند قد تر بود از هم سن و سالانش یكی دو سال بزرگتر نشان می داد.
دیگر جوان رعنایی شده بود با جوانان روستا مسابقه می گذاشتند و در هر بازی (بازی های روستا شامل كمر بند زنی (قیش وردی) بییس بال (توپ آقاجی و توپ وردی)) و مسابقه (وزنه برداری و مچ زنی) حتماً نفر اول بود. در حالی كه دوستانش توانایی تكان دادن وزنه را نداشتند ایشان چندین بار آنرا بالای سر می برد. یكی از همسالانش را با دست راست و دیگری را با دست چپش بر می داشت و میدان روستا را دور می زد.
به بازی بگویند همسال من به ,,,,به ابر اندر آمد چنین یال من
روحیات خاصی داشت و به همه احترام می گذاشت، با كوچكترها كوچك و با بزرگترها بزرگ بود، اخلاقش زبانزد همه بود، همیشه خنده بر لب داشت و با شوخی اطرافیانش را شاد نگه می داشت، در بدترین وضع مزاجیش دیگران را می خنداند و با اینهمه خصوصیات، آدم با احساسی بود طوری كه با كوچكترین اختلاف پدر و مادر، حالش بهم می ریخت و زار زار گریه می كرد و اصلاً دوست نداشت كسی را بی حال ببیند و كسی به یاد ندارد كه با او باشد و بی حال و عبوس بماند. هر جا او بود آنجا محفل طنز و شوخی و خنده بود، طوری كه اطرافیان از خنده زیاد دل پیچه می گرفتند.
ما خنده را به روی مردم بی غم گذاشتیم , , ,گل را به شرح چشمی شبنم گذاشتیم
حتی با حیوانات هم مهربانی می كرد، بزها را روی شانه هایش می گرفت تا از برگهای درختان بخورد و گاهی با آنها هم شوخی می كرد.
در دسته های مذهبی هم همیشه در صف اول بود و ارادت خاصی به امامان داشت. در ماه محرم و شبهای عزا زنجیر بر دل دل می زد و غم بر سینه ی سوخته خود، با نوحه ها و رجزهایی كه زمزمه می كرد خودش را آرام می كرد.
حركت از زیر ارتفاعات كله قندی شروع شد و از شیارها و دره های عمیق و از كنار آبشارها كه صفای دیگری به آن منطقه داده بود و شرشر آب در تاریكی و سكوت شب آرامش كوهستان را بهم ریخته بود و صدای آب آبشارها در كوهها طنین انداز می كرد و وجود این آبشارها خود امنیتی بود در ارتفاعات سنگ معدن كه صدای حركت سربازان را می بلعید. برفها نرم شده بودند و داشتند از سنگها و كوهستانها وداع می كردند. مسیر راه به علت صخره و سنگلاخ عاری از مین بود و در مسیر راه از پرتگاه های خطرناكی رد می شدند و یك لحظه غفلت كافی بود كه به عمق دره های تنگ و تاریك سقوط كنند بطوریكه حركت بكندی صورت می گرفت ولی این راه سخت و خطرناك برای آنهایی كه مثل علی دوران خود را در كوهها و پرتگاهها و دره های امثال روستای منامن سپری كرده اند زیاد سخت نبود و علی می توانست آنجاها را با سرعت برود ولی بخاطر اینكه به دوستانش كمك می كرد، مواظب آنها بود كه نكند پایشان بلغزد. بالأخره آن مسیرها را پشت سرگذاشتند و خود را به چند متری عراقیها رساندند بطوری كه صدای عراقیها و بوی سیگار آنها را می شد فهمید. گروهان مستقر شد و تیربارچی ها آماده شلیك شدند.
حدود ساعت دو بامداد عملیات بیت المقدس 5 با رمز ابا عبدالله الحسین شروع شد و در یك چشم بهم زدن دیدبانهای عراقی را زدند و بلافاصله خود را به كانال رساندند و سیم خاردارهای ورودی كانال را كه دشمن جاسازی كرده بود را از سر راه برداشتند و وارد كانالهای پدافندی دشمن شدند. عراقیها كاملاً غافلگیر شده بودند و از ترس و دستپاچگی زمین و زمان را به آتش بسته بودند و زیر شدیدترین آتش قرار داده بودند بطوریكه منطقه به جهنمی از دود و آتش تبدیل شده و دیگر جایی برای بلند شدن از كانال نبود و در همین اوضاع و احوال خون و آتش علی باز داشت با بچه ها شوخی می كرد. جایی كه دزدیدن گوش از آتش دشمن با آن قد و قامت خیلی سخت بود و تیرها از بغل گوش علی زوزه می كشیدند. او روحیه ی عجیبی داشت حتی با زخمی ها و شهدا شوخی می كرد.
ای گل! كه موج خنده ایت از سر گذشته است آماده ,,, آماده باش گریه تلخ گلاب را
نزدیكی های صبح بود، تو گویی در ادبیات به آن لحظه صبح صادق می گفتند، در حال مبارزه سخت با دشمن بودند كه ناگهان خمپاره ای زوزه كشان داخل كانال افتاد و علی را همراه چند تا از همرزمان از زمین كند و به آسمان برد. گویا آسمان می خواست از شلوغی گرد و غبار استفاده كند تا علی را برباید، میان زمین و آسمان كشمكش بود، آسمان به همت افلاك از خورشید (كه كم كم وقت آمدنش بود) یاری می جست و زمین هم به تنهایی مقابله می كرد، خدایا چه تماشایی بود، دعوای آسمان و زمین، بالأخره زمین بر آسمان با آنهمه جلال و جبروتش چیره گشت و علی را در آغوش گرفت. تیرهای خمپاره بدن علی را سوراخ كرده بود، یكی از پا، آن یكی از سینه و دیگری از صورت و بازو و شانه.
تا تیر در كمان بود، رنگ نشان ندیدم ,,, چون شد نشانه پیدا، تیر و كمان ندیدم
گویا میهمانی تیر بود، علی آغوشش را باز كرد و جشن تیر به راه انداخت و به هیچ كدام از تیرها جواب رد نداد. تو گویی خون شوق و خون شادی داشت جاری می شد، سیل خون به راه افتاده بود و كانال خونها را می مكید، چقدر شیرین بود برای كانال.
آری تیر عشق بود، آری جشن تیر ریزان بود، آری جشن و پایكوبی بود، داشت لبخند می زد، از بس كه جوان رعنا و خوش اندامی بود، تو گویی با ملائك شوخی می كند، تو گویی استقبال گرمی داشت، تو گویی بر روی پران ملائك حركت می كرد.
مكن آشفته موی چون سنبل
صدای جنگ به گوش پدر و مادر رسیده بود، همرزمان علی برگشتند روستا، ولی علی با آنها نبود، آنها جریان را فهمیده بودند! بی سر و صدا آمدند روستا، نكند كه پدر و مادر علی بفهمد و سراغش را از ما بگیرد. آمدن آنها به گوش پدر و مادر علی رسید، پدر با دل خود خلوت كرد و ساخت ولی مادر به در یك یك آنها رفت ولی همه شان یك حرف می زدند و آن اینكه او با ما نبود و ما در جای دیگر بودیم.
یوسف گمگشته باز آید به كنعان غم مخور ,,,, كلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ولی مگر می شود دل مادر را آرام كرد و بهش دروغ گفت. كم كم چیزهایی گیرش آمد.
هر روز منتظر در زدن علی بود، و به امید آمدن پسرش زنده بود.
در این چهار سال خدا می داند كه چه ها بر پدر و مادر و دیگران نگذشت، یك روز خبر می آوردند كه زنده است و در عراق اسیر است، یك روز می گفتند كه نامه ای از علی آمده است و روز دیگر خبری دیگر.