شهید عید محمد سلیم رمضانی: تفاوت بین نسخهها
Dorostkar98 (بحث | مشارکتها) (پانویس) |
|||
| سطر ۲۹: | سطر ۲۹: | ||
}} | }} | ||
| − | خاطرات | + | ==خاطرات== |
یک روز عیدمحمد نزد من آمد و گفت: تصمیم دارم که به جبهه بروم بیا با هم به منزلت برویم. می خواهم وصیت نامه ام را بنویسم. گفتم: چرا منزل ما، برویم منزل خودتان. اما عیدمحمد گفت: من که پدر ندارم فقط مادر و همسرم هستند و می خواهم آنچه من در این دنیا بعنوان مال و منال دارم و خداوند تبارک و تعالی به من عطا کرده، سهم مادر و هسمرم را بدهم. بالاخره به منزل ما رفتیم و وصیت نامه اش را تنظیم کرد و از من درخواست کرد که وصیت نامه را به صورت امانت در نزد خودم نگاه دارم و زمانیکه خبری از او شد و یا خبر شهادتش را آوردند وصیت نامه اش را به برادرش بدهم، بعد از چند روز که از اعزامش به جبهه گذشت همان طور که پیش بینی کرده بود به درجه ی رفیع و پر فیض شهادت نائل گشت و خبرش را آوردند و من هم همان طور که قرار بود وصیت نامه اش را به برادرش دادم. | یک روز عیدمحمد نزد من آمد و گفت: تصمیم دارم که به جبهه بروم بیا با هم به منزلت برویم. می خواهم وصیت نامه ام را بنویسم. گفتم: چرا منزل ما، برویم منزل خودتان. اما عیدمحمد گفت: من که پدر ندارم فقط مادر و همسرم هستند و می خواهم آنچه من در این دنیا بعنوان مال و منال دارم و خداوند تبارک و تعالی به من عطا کرده، سهم مادر و هسمرم را بدهم. بالاخره به منزل ما رفتیم و وصیت نامه اش را تنظیم کرد و از من درخواست کرد که وصیت نامه را به صورت امانت در نزد خودم نگاه دارم و زمانیکه خبری از او شد و یا خبر شهادتش را آوردند وصیت نامه اش را به برادرش بدهم، بعد از چند روز که از اعزامش به جبهه گذشت همان طور که پیش بینی کرده بود به درجه ی رفیع و پر فیض شهادت نائل گشت و خبرش را آوردند و من هم همان طور که قرار بود وصیت نامه اش را به برادرش دادم. | ||
یک دفعه عیدمحمد برایم تعریف می کرد که: یک شب خواب یکی از اقواممان که به شهادت رسیده را می دیدم که به من گفت: عیدمحمد این جا دو باب ساختمان ساخته اند که یکی از آنها برای من و دیگری برای توست! بیا ببین چقدر قشنگ است، پسند می کنی؟ بعد می گفت حالا که این خواب را دیده ام تصمیم دارم که بروم و از خون شهید دفاع کنم. شاید مرا نیز خداوند در راه خودش قبول کند و به درجه ی رفیع و پرفیض شهادت نائل گشتم. | یک دفعه عیدمحمد برایم تعریف می کرد که: یک شب خواب یکی از اقواممان که به شهادت رسیده را می دیدم که به من گفت: عیدمحمد این جا دو باب ساختمان ساخته اند که یکی از آنها برای من و دیگری برای توست! بیا ببین چقدر قشنگ است، پسند می کنی؟ بعد می گفت حالا که این خواب را دیده ام تصمیم دارم که بروم و از خون شهید دفاع کنم. شاید مرا نیز خداوند در راه خودش قبول کند و به درجه ی رفیع و پرفیض شهادت نائل گشتم. | ||
| سطر ۴۱: | سطر ۴۱: | ||
پسر عمومی شهید عیدمحمد خبر شهادتش را به چناران آورده بود دوستش آمد گفت عیدمحمد پایش شکسته گفتم: نه او به شهادت رسیده، دروغ است. آن موقع بچه هایش خیلی کوچک بودند فرزند آخرش چهار روزه بود. بچه ها را برداشتیم آمدیم چناران که شهید را با تاجی گل آوردند و تشییع نمودند آن روز تنها همین یک شهید بود که تشییع می شد.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11673 سایت یاران رضا]</ref> | پسر عمومی شهید عیدمحمد خبر شهادتش را به چناران آورده بود دوستش آمد گفت عیدمحمد پایش شکسته گفتم: نه او به شهادت رسیده، دروغ است. آن موقع بچه هایش خیلی کوچک بودند فرزند آخرش چهار روزه بود. بچه ها را برداشتیم آمدیم چناران که شهید را با تاجی گل آوردند و تشییع نمودند آن روز تنها همین یک شهید بود که تشییع می شد.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11673 سایت یاران رضا]</ref> | ||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references/> | <references/> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۷ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۱۱
| عید محمد سلیم رمضانی | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | چناران |
| شهادت | ۱۳۶۶/۱۲/۲ |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدررمضان |
خاطرات
یک روز عیدمحمد نزد من آمد و گفت: تصمیم دارم که به جبهه بروم بیا با هم به منزلت برویم. می خواهم وصیت نامه ام را بنویسم. گفتم: چرا منزل ما، برویم منزل خودتان. اما عیدمحمد گفت: من که پدر ندارم فقط مادر و همسرم هستند و می خواهم آنچه من در این دنیا بعنوان مال و منال دارم و خداوند تبارک و تعالی به من عطا کرده، سهم مادر و هسمرم را بدهم. بالاخره به منزل ما رفتیم و وصیت نامه اش را تنظیم کرد و از من درخواست کرد که وصیت نامه را به صورت امانت در نزد خودم نگاه دارم و زمانیکه خبری از او شد و یا خبر شهادتش را آوردند وصیت نامه اش را به برادرش بدهم، بعد از چند روز که از اعزامش به جبهه گذشت همان طور که پیش بینی کرده بود به درجه ی رفیع و پر فیض شهادت نائل گشت و خبرش را آوردند و من هم همان طور که قرار بود وصیت نامه اش را به برادرش دادم. یک دفعه عیدمحمد برایم تعریف می کرد که: یک شب خواب یکی از اقواممان که به شهادت رسیده را می دیدم که به من گفت: عیدمحمد این جا دو باب ساختمان ساخته اند که یکی از آنها برای من و دیگری برای توست! بیا ببین چقدر قشنگ است، پسند می کنی؟ بعد می گفت حالا که این خواب را دیده ام تصمیم دارم که بروم و از خون شهید دفاع کنم. شاید مرا نیز خداوند در راه خودش قبول کند و به درجه ی رفیع و پرفیض شهادت نائل گشتم. از همان ابتدا که با عیدمحمد به منطقه اعزام شده بودیم من و دوستانم روحیه و چهره ی معنوی و شهادت گونه ای را در عیدمحمد می دیدیم و از نظرمان فرق کرده بود به او می گفتیم تو شهید خواهی شد در جواب می گفت: از خداوند می خواهم که این موهبت والایش را از من دریغ نکند.
زمانی که از اهواز به طرف منطقه می رفتیم عیدمحمد بعد از اموزشی بلافاصله روانه ی منطقه شده بود و از آنجا که عیدمحمد و من با هم قوم و خویش بودیم از فرمانده خواستیم که ما را در یک منطقه قرار دهد تا از احوالات یکدیگر با خبر باشیم اما فرمانده موافقت نکرد و ما از یکدیگر دور افتادیم و بعد با خبر شدم که عیدمحمد همان اول ورود خود به منطقه جنگی راهی خط مقدم جبهه شده و این موضوع نشانگر شجاعت و خطرپذیری او بود
یکی از همرزمان عیدمحمد که خودش نیز بعدا به شهادت رسید تعریف می کرد می گفت: ما رفته بودیم گشت که یک مین منفجر شد و ترکشی به سر عیدمحمد اصابت کرد و به درجه ی رفیع شهادت نائل گشت چون منطقه توسط عراقی ها شناسایی شده بود و حملات توپخانه ی عراقی ها زیاد شده بود اکیپ حمل مجروحین نمی توانست مجروحین را به پشت جبهه انتقال دهد لذا من پیکر مطهرش را با این که فرمانده اصرار می کرد که این کار را نکن منطقه خطرناک است و ممکن است خودت هم شهید شوی به پشت خط انتقال دادم، منطقه کاملا تخریب شده بود و ما آن جا خداوند را شکر کردیم که به ما توان داد تا پیکر شهید عیدمحمد را به پشت جبهه انتقال دهیم وگرنه دیگر پیکرش پیدا نمی شد.
زمانی که یکی از اقوام به شهادت رسیده بود عیدمحمد خیلی ناراحت بود بعد از چند روزی که از مراسم آن شهید بزرگوار گذشت آن شهید را خواب دیده بود و گفت: تصمیم گرفتم بروم جبهه و یک دفعه علاقه ی شدیدی نسبت به دفاع و جبهه پیدا کرد زمانی که در منطقه بود مثل این که به او الهام شده بود که دیگر بر نمی گردد چون این مطالب را در نامه هایش اشاره می کرد.
پسر عمومی شهید عیدمحمد خبر شهادتش را به چناران آورده بود دوستش آمد گفت عیدمحمد پایش شکسته گفتم: نه او به شهادت رسیده، دروغ است. آن موقع بچه هایش خیلی کوچک بودند فرزند آخرش چهار روزه بود. بچه ها را برداشتیم آمدیم چناران که شهید را با تاجی گل آوردند و تشییع نمودند آن روز تنها همین یک شهید بود که تشییع می شد.[۱]