ویرایشها
نام : علی محل تولد : گنابادنام خانوادگی : خاکپورریابی نام پدر : محمدحسین محل تولد : گناباد تاریخ شهادت : 1366/02/18نام پدر : محمدحسین شغل : دانش آموز
مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشتقاسم
یک سری که فرزندم از جبه آمده بود دست در گردنش انداختم و گریه ام گرفت . ایشان پرسید چرا گریه می کنی ؟ گفتم : چیزی نیست . بعد به ایشان گفتم چند روزی است که از سپاه تلفن می زنند و می گویند علی آقا کی از جبهه می آید می خواهیم پاداشش را به ایشان بدهیم . روز بعد رفت سپاه و آمد از ایشان سئوال کردم چی گرفتی؟ یک برگ کاغذ را به من داد و گفتم این که سکه نیست . گفت : سکه را گرفتم و به جبهه دادم . پرسیدم چرا به خانه نیاوردی ؟ گفت : ترسیدم که اگر آن را بیاورم شیطان فریبم بده و بگوید آن را به شما بدهم آن وقت من هم نتوانم بدهم .
یادم می آید یک شبی به اتفاق علی خاکپور در حالی که سوار دوچرخه اش بودیم از اتحادیه بر می گشتیم . در طی مسیر مرا نصیحت می کرد و می گفت : آینده مملکت دست شماست . شما درس بخوانید که آیندها ی مملکت به شما نگاه می کند من به شوخی به ایشان گفتم : علی آقا شما رشته ی تجربی هستید و با رشته ی انسانی آینده ای مملکت باید دست شما باشد . در همین حین از جلوی مسجدی رد شدیم که ایشان پیشنهاد داد برویم داخل مسجد و نماز بخوانیم .
در آخرین خداحافظی که برادرم علی با مادرم کرده بود مادرم می گفت : علی اول یک نگاه عمیقی به خانه انداخت و با یک شوق و ذوق وصف ناپذیری مانند یک پرنده ی سبک بال گفت : گریه نکنید من زود بر می گردم .
یکی از هم رزمان برادرم علی خاکپور نقل می کرد که در عملیات کربلای 10 شرکت داشتیم هنگام بازداشت از خط مقدم به ما اعلام کردند کسانی که تمایل دارند در خط بمانند می توانند با شنیدن این حرف آقای خاکپور ساکش را برداشت و گفت : من می مانم و ایشان ماند و در حالی که سنگرهای کمین را به رزمنده ها نشان می داد که باید در آنها مستقر شوند در حین خرج از سنگر یک ترکش به بصل النخاع او اصابت کرد وقتی ایشان را روی برانکارد گذاشتند بدون این که آه و ناله کند دراز کشیده بود یکی از دوستانش به ایشان گفت : علی بلند شو درهمین حین علی آقا چشمانش را باز کرد و گفت : یاحسین ( ع ) و شهید شد .
یک دفعه قبل از شهادت برادرم علی خاکپور خواب دیدم از یکی از دوستانش سوال کردم محل کجاست ؟ ایشان گفت : علی شهید شده است در همین حال برادرم را دیدم در تابوتی گذاشته اند تا به شهرستان بیاورند . من خیلی ناراحت شدم و چون شنیده بودم که خواب را برای کسی نقل نباید کرد صدقه دادم اما چند روز بعد خواب را برای یک روحانی تعریف کردم تا برایم تعبیر کند و آن روحانی گفت : برادرتان زجر می کشد و تا مرز شهادت می رود اما شهید نمی شود و به آغوش گرم خانواده باز خواهد گشت و همین طور هم شد و 9 ماه پس از اعزام به کردستان در حالی که خیلی ضعیف و لاغر شده بود به خانه بازگشت .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7745 یاران رضا]</ref>