شهید علیرضا عباس: تفاوت بین نسخهها
Bagheri9711 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «rId4 کد شهید : 5907075 نام : علیرضا محل تولد : مشهد نام خانوادگی : عباس تاریخ...» ایجاد کرد) |
|||
| (۳ نسخههای متوسط توسط ۳ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | |
| + | |نام فرد = علیرضا عباس | ||
| + | |تصویر = | ||
| + | |توضیح تصویر = | ||
| + | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | ||
| + | |شهرت = | ||
| + | |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] | ||
| + | |تولد = [[مشهد]] | ||
| + | |شهادت = [[۱۳۵۹/۱۰/۱]] | ||
| + | |وفات = | ||
| + | |مرگ = | ||
| + | |محل دفن = [[خواجه ربیع]] | ||
| + | |مفقود = | ||
| + | |جانباز = | ||
| + | |اسارت = | ||
| + | |نیرو = | ||
| + | |یگانهای خدمت = | ||
| + | |طول خدمت = | ||
| + | |درجه = | ||
| + | |سمتها = رزمنده | ||
| + | |جنگها = [[جنگ ایران و عراق]] | ||
| + | |نشانهای لیاقت = | ||
| + | |عملیات = | ||
| + | |فعالیتها = | ||
| + | |تحصیلات = | ||
| + | |تخصصها = | ||
| + | |شغل = | ||
| + | |خانواده = نام پدر[[حجی]] | ||
| + | }} | ||
| − | |||
| − | + | ==خاطرات== | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | خاطرات | + | |
خواب و رویای شهید | خواب و رویای شهید | ||
| سطر ۶۸: | سطر ۷۴: | ||
| − | به خاطر دارم یک شب به بیابان رفته بودیم . و در حدود 25 کیلومترى تا روستا فاصله داشتیم و یک بارى هم به همراه داشتیم . که باید با پشت حمل مىکردیم . و زمانى که مىخواستم آن بار را با پشت خود حمل کنم . علیرضا گفت چون شما عادت به این کار ندارى و نمىتوانى این همه راه را پیاده روى کنى . این بار را بده به من، چون من در جبهه کوله پشتى زیاد حمل کردهام . و مىتوانم این مسیر را بیاورم و هر چه اصرار کردم . بار را به من نداد و تا ده خودش بار را حمل کرد . | + | به خاطر دارم یک شب به بیابان رفته بودیم . و در حدود 25 کیلومترى تا روستا فاصله داشتیم و یک بارى هم به همراه داشتیم . که باید با پشت حمل مىکردیم . و زمانى که مىخواستم آن بار را با پشت خود حمل کنم . علیرضا گفت چون شما عادت به این کار ندارى و نمىتوانى این همه راه را پیاده روى کنى . این بار را بده به من، چون من در جبهه کوله پشتى زیاد حمل کردهام . و مىتوانم این مسیر را بیاورم و هر چه اصرار کردم . بار را به من نداد و تا ده خودش بار را حمل کرد.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014218 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references /> | |
| + | ==رده== | ||
| + | {{ترتیبپیشفرض:علیرضا عباس}} | ||
| + | [[رده: شهدا]] | ||
| + | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
| + | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | [[رده: شهدای استان خراسان رضوی]] | ||
| + | [[رده: شهدای شهرستان مشهد]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۸ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۳۷
| علیرضا عباس | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | مشهد |
| شهادت | ۱۳۵۹/۱۰/۱ |
| محل دفن | خواجه ربیع |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدرحجی |
خاطرات
خواب و رویای شهید
موضوع خواب و روياي شهيد
راوی برات علی عباسی
متن کامل خاطره
دفعه آخرى که مىخواست به جبهه برود، صبح از خواب بیدار شد و گفت : دیشب خواب دیدم یک اسب سفیدى در اختیار من است و من هم سوار بر این اسب هستم و به هر جا که اراده مىکنم . این اسب را ببرم خودش جلوتر مىرود . و بعد از اینکه این خواب را برایم تعریف کرد به جبهه اعزام شد و همین بار بود که رفت و شهید شد .
احساس مسؤلیت
موضوع احساس مسؤليت
راوی برات علی عباسی
متن کامل خاطره
یک روز به اتفاق علیرضا بنایى مىکردیم . و خانه هم متعلق به خانواده شهید بود . هنگام ظهر که کار را تعطیل کردیم . متوجّه شدیم که روى دیوار با خط درشت به امام توهین نوشتهاند . و معلوم بود که کار منافقین است و علیرضا از من اجازه گرفت که نیم ساعتى برود تا جایى برگردد . و من هم اجازه دادم، پس از نیم ساعت او آمد و یک قوطى رنگ از پایگاه بسیج آورد و روى این شعارها را رنگ کرد به طورى که دیگر خوانده نمىشد .
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی برات علی عباسی
متن کامل خاطره
زمانى که مىخواست به جبهه برود . به تحصیل اشتغال داشت . و من به ایشان گفتم : فعلاً درست را بخوان هنوز سِنّت کن است . و برادرانت هم در جبههاند . گفت : درس را بعداً هم مىشود خواند . موقعیت امروز از درس خواندن واجبتر است . و شما بهتر است کارهایتان را رها کنید و به جبهه بروید . که الآن زمان رفتن به جبهه است .
حرمت والدین
موضوع حرمت والدين
راوی برات علی عباسی
متن کامل خاطره
به خاطر دارم یک شب به بیابان رفته بودیم . و در حدود 25 کیلومترى تا روستا فاصله داشتیم و یک بارى هم به همراه داشتیم . که باید با پشت حمل مىکردیم . و زمانى که مىخواستم آن بار را با پشت خود حمل کنم . علیرضا گفت چون شما عادت به این کار ندارى و نمىتوانى این همه راه را پیاده روى کنى . این بار را بده به من، چون من در جبهه کوله پشتى زیاد حمل کردهام . و مىتوانم این مسیر را بیاورم و هر چه اصرار کردم . بار را به من نداد و تا ده خودش بار را حمل کرد.[۱]