rId6==خاطرات==*خداوند به من دو فرزند پسر عطا کرد که یکی را از دست داده بودم و به همین دلیل غلامحسین که پسر دوم من بود خیلی اصرار کردم که به جبهه نرود چون ما تنها می شویم و کسی نیست به کارهای ما رسید می کند ما 12 نفر بودیم.من به او پیشنهاد کردم شما این بار به جای رفتن به جبهه پشت جبهه به صورت کمک نقدی به جبهه ها کمک کن او در جواب گفت:مادر پول جلوی گلوله ها را نمی گیرد اگر به پول می بود امام از پول یک کوه می ساخت تا جلوی گلوله ها را بگیرد در مقابل گلوله های صدام باید جان داد باید خون داد او گفت:برادرم شهید شده اگر من هم لیلقت داشته باشم شهید می شوم و شما خانوادة روستا می شوید که دو پسر داشته که هر دو را در راه خدا داده است مردم روستا به شما افتخار می کنند و شما را روی چشمهایشان جای می دهند و نمی گذارند شما تنهایی را احساس کنید و به شما رسیدگثی می کنند .
*وقتی برادر بزرگتر من شهید شده بود غلامحسین خوشحال بود و می گفت:خوشا به حال برادرم من هم باید به جبهه بروم نمی گذارم اسلحه برادرم روی زمین بماند و راه او را ادامه می دهم.گفتم:اگر شما بروی دیگر سرپرستی نداریم و تنها می شویم گفت:خواهر جان من نذر کرده ام 3 ماه به جبهه بروم .او می گفت:ما باید شهید و شهادت را دوست داشته باشیم.و همین عقیده بود که او را به جبهه کشاند .
==خاطرات== - خداوند *با توجه به اینکه برادر غلام حسین شهید شده بود و او هم قصد اعزام به جبهه را داشت من دو فرزند پسر عطا کرد که یکی می خواستم او را از دست داده بودم این کار منصرف کنم . امّا غلامحسین گفت : من نذری کرده ام و باید آن را ادا کنم . گفتم : جریان چیست ؟ گفت : من به همین دلیل غلامحسین جهت درد کلیه اای که پسر دوم داشتم به دکتر مراجعه کردم پزشک از در مان من ناامید بود خیلی اصرار کردم که به جبهه نرود چون ما تنها می شویم و کسی نیست به کارهای ما رسید گفت شما اگر می کند ما 12 نفر بودیمخواهی حالت بهتر شود باید عمل جراحی کنی .من که به او پیشنهاد پول زیاد نیاز دارد . من از پیش پزشک نا امیدانه خارج شدم و در همان لحظه نذری برای امام حسن مجتبی (ع) کردم شما این که گوسفندی بکشم و اگر خوب شدم یک بار دیگر به جای رفتن به جبهه پشت جبهه به صورت کمک نقدی به جبهه ها کمک کن او در جواب گفت:مادر پول جلوی گلوله ها بروم . بعد از برگشتن از پیش دکتر بلافاصله گوسفند را نمی گیرد اگر به پول می بود امام قربانی کردم و همان دارو های قبلی را مصرف کردم . بعد از پول یک کوه می ساخت چند وقت دو باره پیش همان پزشک رفتم تا جلوی گلوله ها یک بار دیگر من را بگیرد در مقابل گلوله های صدام باید جان داد باید خون داد او معاینه کند . دکتر وقتی من را ویزیت کرد و با کمال تعجب گفت:برادرم شهید شده اگر آثاری از بیماری در شما نیست . به من هم لیلقت داشته باشم شهید می شوم و گفت : شما خانوادة روستا می شوید چه کار کردی که دو پسر داشته این گونه نتیجه داد؟ لذا ایشان جهت ادای نذر خود اصرار داشت که هر دو را در راه خدا داده است مردم روستا به شما افتخار می کنند و شما را روی چشمهایشان جای می دهند و نمی گذارند شما تنهایی را احساس کنید و به شما رسیدگثی می کنند جبهه برود .
- وقتی برادر بزرگتر من شهید شده بود *چند روز قبل از اعلام خبر شهادت غلامحسین خوشحال یک شب خواب دیدم در خانه نشستم یکی از همرزمان ایشان وارد منزل شد در حالی که در دستش یک پلاستیک دارو بود با دیدن ایشان از جا بلند شدم و می گفتم:غلامحسین کجاست؟او گفت:خوشا به حال برادرم پشت سر من هم باید به جبهه بروم نمی گذارم اسلحه برادرم روی زمین بماند و راه او را ادامه می دهمآید.من در همان حالت داخل حیاط شدم دیدم که غلامحسین در حیاط است با او گفتم:اگر شما بروی غلامحسین آمدی خوش آمدی تا این جمله را گرفتم او رفت و دیگر سرپرستی نداریم نیامد بعد از اینکه از خواب بیدار شدم گویی به من الهام شد که همسرم شهید شده است فردای آن روز دیدم همان همرزم غلامحسین با همان لباس و تنها می شویم با همان پلاستیک دارو آمد به منزل ما آمد به ایشان گفتم غلامحسین کجاست؟او گفت:خواهر جان دو سه روز دیگر می آید من نذر کرده ام همان جا حدس زدم که خبرهایی است که بعد از 3 ماه به جبهه بروم .او می گفت:ما باید شهید و روز خبر شهادت ایشان را دوست داشته باشیم.و همین عقیده بود که او را به جبهه کشاند برای ما آوردند .
- با توجه *به اینکه برادر غلام حسین نقل از خود شهید شده بود و او هم قصد اعزام به جبهه را داشت من می خواستم او را از این کار منصرف کنم شب با امام جمعة مشهد نماز جماعت خواندم. امّا غلامحسین که خدا ما به راه هدایت کند در خواب نزد یک سیدی رفتم ایشان به من گفت : من نذری کرده ام شب نخواب و باید آن تا صبح نماز بخوان در خواب دیدم که یک بنده خدایی نماز را ادا کنم . خوب یاد نداشت با او گفتم : جریان چیست ؟ این نماز شما فایده ای برایت ندارد او گفت : من به جهت درد کلیه اای این نماز را می خوانم که داشتم به دکتر مراجعه کردم پزشک از رانده شده های در مان گاه خداوند نباشم بعد از این جریان من ناامید بود به سنگر خودم رفتم و خوابیدم خواب دیدم یک جوانی آمده تا از من عکس بگیرد دوستانم مزاهم می شدند و نمی گذاشتند من عکس بگیرم در آن لحظه دیدم که یک فرد ناشناس به جمع ما وارد شد و به من گفت :دشمن شما اگر فردی است که الان وارد خانه می خواهی حالت بهتر شود باید عمل جراحی کنی . من با او در خواب زد و خورد زیادی کردم و پیروز شدم بعد از چند لحظهذ دیدم که آقای شیرازی مرا نزد خود خواست او مرا به پول زیاد نیاز دارد جای بزرگ و روشنی برددر آن جا وارد یک خانه شدیم ایشان به من گفت:وضو داری؟من گفتم:بله ایشان رفتند تا وضو بگیرند. من از پیش پزشک نا امیدانه خارج متوجه در آن خانه شدم دیدم پرده در خانه بالا زده شد و فضای آن جا و هر لحظه نورانی تر می شود فردی شبیه یک روحانی از آن در همان وارد شد در آن لحظه نذری برای امام حسن مجتبی (ع) کردم من با خودم گفتم:خدایا چه کار کنم؟دوباره دیدم یک خانم قد بلند نورانی وارد خانه شد به طرف من آمد در حالی که گوسفندی بکشم و اگر خوب شدم در دستش یک بار دیگر خمیر بود همه به جبهه بروم . بعد از برگشتن از پیش دکتر بلافاصله گوسفند ایشان می گفتند بیبی این خمیر را قربانی کردم و همان دارو های قبلی را مصرف کردم به ما بدهید. بعد از چند وقت دو باره پیش همان پزشک رفتم تا یک بار دیگر آن خانم گفت:من خودم می دانم که این خمیر را معاینه کند به چه کسی بدهم. دکتر وقتی نزدیک من رسیدند خمیر را ویزیت کرد جلوی بینی من گرفتند تا من به ه.ش بیایم من یک نفس عمیق کشیدم و یا حسین گفتم و از خواب بیدار شدم .*شبی غلامحسین در سرزمین های کشاورزی مشغول آبیاری بود . همچنین ایشان مسئولیت آبیاری باغی معروف به باغ گمرکی را بر عهده داشت که مربوط به مردم بود در حین آبیاری در باغ با کمال تعجب گفت : آثاری دیدن درختهای هلو حوس کرد که یکی از بیماری آنها را بخورد . وقتی هلو چید و خورد دلشوره عجیبی به دلش می افتد . قلباً از انجام این کار پشیمان می شود . و صاحب باغ هم نبوده تا از او حلالیت بطلبید . اتفاقاً در شما نیست همان شبی که غلامحسین در منزل حضور نداشت یکی از گوسفندان ما بدون هیچ دلیلی از بین رفت . صبح که ایشان به منزل آید بدون هیچ حرفی از من گفت پرسید شب قبل در منزل اتفاقی نیفتاده است من هم برای اینکه او ناراحت نشود جریان را نگفتم . تا اینکه بالاخره فهمید که یکی از گوسفندانش از بین رفته است دستهایش را به آسمان بلند کرد و وگفت : شما چه کار کردی خدایا شکر که به این گونه نتیجه داد؟ لذا ایشان جهت ادای نذر خود اصرار داشت که ترتیب کار بد من را جبران کردی و باعث شدی سالم صاف شده و لقمه حرام به جبهه برود بچه هایم ندهم .
- چند روز *من دو فرزند پسر داشتم که قبل از اعلام خبر شهادت غلامحسین یک شب خواب دیدم در خانه نشستم غلام حسین یکی را از همرزمان ایشان وارد منزل شد در حالی که در دستش یک پلاستیک دارو بود با دیدن ایشان از جا بلند شدم دست داده بودم و گفتم:به غلامحسین کجاست؟او گفت:پشت سر من خیلی اصرار می آید.من در همان حالت داخل حیاط شدم دیدم کردم که نرود چون تنها می شویم به غلامحسین در حیاط است با او می گفتم:غلامحسین آمدی خوش آمدی تا این جمله را گرفتم او رفت و دیگر نیامد چه کسی بعد از اینکه تو از خواب بیدار شدم گویی ما سر پرستی کند؟ به من الهام شد ایشان گفتم که همسرم شهید شده است فردای آن روز دیدم همان همرزم غلامحسین با همان لباس نرود در عوض پول یک بسیجی را حساب کن و با همان پلاستیک دارو آمد به منزل ما آمد دولت بده و خودت نرو! اما غلامحسین گفت که : پول جلوی گلوله را نمی گیرد اگر به ایشان پول می بود امام یک کوه می ساخت تا جلوی گلوله ها را بگیرد برای گلوله های صدام باید جان داد باید خون داد تا اثر کند گفتم نرو خدا قبول می کند ولی غلامحسین کجاست؟او گفت:دو سه روز دیگر می آید برادرم شهید شده من همان جا حدس زدم که خبرهایی است که هم اگر لیاقت داشته باشم شهید می شوم بعد از 3 روز خبر شهادت ایشان شما در روستا پدر و مادر نمونه می شوید که دو پسر داشته و هر دو را برای ما آوردند در راه خدا از دست داده اید و مردم روستا به وجودتان افتخار می کنند و با کمال میل به شما رسیدگی می کنند .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5708 سایت شهدای یاران رضا]</ref>==نگارخانه تصاویر==<gallery>
- به نقل از خود شهید و من شب با امام جمعة مشهد نماز جماعت خواندم.که خدا ما به راه هدایت کند در خواب نزد یک سیدی رفتم ایشان به من گفتImage:شب نخواب و تا صبح نماز بخوان در خواب دیدم که یک بنده خدایی نماز را خوب یاد نداشت با او گفتم:این نماز شما فایده ای برایت ندارد او گفت:من این نماز را می خوانم که از رانده شده های در گاه خداوند نباشم بعد از این جریان من به سنگر خودم رفتم و خوابیدم خواب دیدم یک جوانی آمده تا از من عکس بگیرد دوستانم مزاهم می شدند و نمی گذاشتند من عکس بگیرم در آن لحظه دیدم که یک فرد ناشناس به جمع ما وارد شد و به من گفت:دشمن شما فردی است که الان وارد خانه می شود من با او در خواب زد و خورد زیادی کردم و پیروز شدم بعد از چند لحظهذ دیدم که آقای شیرازی مرا نزد خود خواست او مرا به جای بزرگ و روشنی برددر آن جا وارد یک خانه شدیم ایشان به من گفت:وضو داری؟من گفتم:بله ایشان رفتند تا وضو بگیرند.من متوجه در آن خانه شدم دیدم پرده در خانه بالا زده شد و فضای آن جا و هر لحظه نورانی تر می شود فردی شبیه یک روحانی از آن در وارد شد در آن لحظه من با خودم گفتم:خدایا چه کار کنم؟دوباره دیدم یک خانم قد بلند نورانی وارد خانه شد به طرف من آمد در حالی که در دستش یک خمیر بود همه به ایشان می گفتند بیبی این خمیر را به ما بدهید.آن خانم گفت:من خودم می دانم که این خمیر را به چه کسی بدهم.وقتی نزدیک من رسیدند خمیر را جلوی بینی من گرفتند تا من به ه.ش بیایم من یک نفس عمیق کشیدم و یا حسین گفتم و از خواب بیدار شدم 5708 (1).jpg
- شبی غلامحسین در سرزمین های کشاورزی مشغول آبیاری بود . همچنین ایشان مسئولیت آبیاری باغی معروف به باغ گمرکی را بر عهده داشت که مربوط به مردم بود در حین آبیاری در باغ با دیدن درختهای هلو حوس کرد که یکی از آنها را بخورد . وقتی هلو چید و خورد دلشوره عجیبی به دلش می افتد . قلباً از انجام این کار پشیمان می شود . و صاحب باغ هم نبوده تا از او حلالیت بطلبید . اتفاقاً در همان شبی که غلامحسین در منزل حضور نداشت یکی از گوسفندان ما بدون هیچ دلیلی از بین رفت . صبح که ایشان به منزل آید بدون هیچ حرفی از من پرسید شب قبل در منزل اتفاقی نیفتاده است من هم برای اینکه او ناراحت نشود جریان را نگفتم . تا اینکه بالاخره فهمید که یکی از گوسفندانش از بین رفته است دستهایش را به آسمان بلند کرد و وگفت : خدایا شکر که به این ترتیب کار بد من را جبران کردی و باعث شدی سالم صاف شده و لقمه حرام به بچه هایم ندهم .
- من دو فرزند پسر داشتم که قبل از شهادت غلام حسین یکی را از دست داده بودم و به غلامحسین خیلی اصرار می کردم که نرود چون تنها می شویم به غلامحسین می گفتم چه کسی بعد از تو از ما سر پرستی کند؟ به ایشان گفتم که نرود در عوض پول یک بسیجی را حساب کن و به دولت بده و خودت نرو! اما غلامحسین گفت که : پول جلوی گلوله را نمی گیرد اگر به پول می بود امام یک کوه می ساخت تا جلوی گلوله ها را بگیرد برای گلوله های صدام باید جان داد باید خون داد تا اثر کند گفتم نرو خدا قبول می کند ولی غلامحسین گفت: برادرم شهید شده من هم اگر لیاقت داشته باشم شهید می شوم بعد شما در روستا پدر و مادر نمونه می شوید که دو پسر داشته و هر دو را در راه خدا از دست داده اید و مردم روستا به وجودتان افتخار می کنند و با کمال میل به شما رسیدگی می کنند .</gallery>
<ref>[http://%20%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%205708 سایت شهدای یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />