نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : مسئول واحد
گلزار : خواجهربیع
موقعی که غلامعلی 13 ساله بود و در مدرسه درس می خواند چون دانش آموز ممتازی بود به عنوان نماینده دانش آموزان حزب رستاخیز معرفی شد. درآنجا قرار بر این شده بود که ایشان در خصوص وضعیت جوانان و دانش آموزان صحبت کند ولی وقتی به جایگاه رفته بود شروع به اعتراض علیه نظام و وضعیت جامعه کرده بود که پس از مقداری صحبت او را از جلسه اخراج کرده بودند و فردای آن روز ساواک پدرم را احضار کرد ولی گفته بودند چون سنش کم است این بار گذشت می کنیم ولی باید دید با چه کسانی رفت و آمد می کند و این افکار خطرناک را از چه کسانی می آموزد.
بعد از شهادت فرزندم گاهی اوقات می گفتم شهادت غلامعلی کمرم را شکست ، داغ غلامعلی کمرم را شکست ، تا اینکه شب خواب دیدم غلامعلی به خانه آمد و جورابهای من را پایم کرد . گفتم: مادر جان چه کار می کنی ؟ گفت : می خواهم شما را به دکتر ببرم . گفتم : برای چه ؟ گفت : شما همیشه می گویید غلامعلی کمرم را شکست می خواهم شما را نزد دکتر ببرم تا ببینم کدام قسمت کمر شما شکسته شده ؟ خلاصه چادر و مقنعه ام را سرم کردو مرا به درمانگاه برد .دکتر یک سیدی بود که شال سبزی در گردن داشت . به من گفت مادر کدام قسمت کمرت شکسته ؟ گفتم : آقا من اشتباه کردم ، معذرت می خواهم کمرم درد نمی کند . هر چه اصرار کردم فایده ای نداشت . دکتر به غلامعلی گفت : مادرت را به روی تخت بگذار تا او را معاینه کنم ببینم کدام قسمت کمرش شکسته . غلامعلی مرا بلند کرد و روی تخت گذاشت و دکتر شروع به معاینه کرد . به هر جا اشاره کرد من گفتم درد نمی کند . غلامعلی گفت : مادر شما هر جا می نشیند می گویید : غلامعلی کمرم را شکست و من از این موضوع ناراحتم حالا اگر کمرتان شکسته به آقا بگویید ، تا شما را معالجه کند . من مجددا عذرخواهی کردم و غلامعلی مرا به خانه برد و گفت : دوباره این حرفها را نگویی و خداحافظی کرد و رفت .
همسر شهیدی که مستأجر ما بود می گفت: یک شب خواب دیدم شب جمعه جهت خواندن دعای کمیل با هم به حرم امام رضا (ع) رفته ایم. شما مشغول غذا کشیدن بودید و من هم به شما کمک می کردم نا گهان دیدم غلامعلی در زیر ایوان طلا دارد بندهای کفشهایش را می بندد تا بیرون بیاید. با خودم گفتم: به شما چیزی نگویم تا ببینم وقتی به هم می رسید چه عکس العملی از خودشان می رسید. وقتی به نزدیک شما رسیداز پشت چشمهای شما را گرفت و شما اسم چند نفر را گفتید. سپس شما گفتید:غلامعلی جان تویی مادر؟ گفت: بله منم. شما فکر می کنید در موقع به حرم می آید من شما را نمی بینم در اینجا نگهبان آقای هاشمی نژاد هستم.منبع سایت یاران رضا HYPERLINK "<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6234" http:سایت یاران رضا]<//yaranerezaref>==نگارخانه تصاویر==<gallery> Image:6234.irjpg </ShowSoldier.aspx?SIDgallery>=6234=پانویس== <references />