ویرایش‌ها

شهید غلام علی حیدری

۱ بایت اضافه‌شده، ‏۱۰ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۴۱
==خاطرات:==
به خاطر دارم من و غلامعلی برای رفتن به منطقه از مریوان به راه افتادیم . همه سرخسیها با هم بودیم که ما را تا 500 متری محل عملیات آوردند. در آنجا ما را تقسیم کردند و از همدیگر جدا شدیم . من به محل کله قند می رفتیم . نزدیکیهای ساعت یک بود که عملیات شروع شد . مکان بچه ها خیلی تاریک بود ولی نور منور منطقه عملیات راروشن کرده بود . درگیری شروع شد و غلامعلی به دستور فرمانده به جای دیگری رفت . آنقدر عملیات شدید بود که ما قدرت رفتن به نوک قله را نداشتیم و به حالت سفره مانند در سینه کوخ ماندیم تا آتش کمتر شد . ساعتهای دو و نیم بود که ما رفتیم روی کله قندی و دور تا دور آن هم کانال بود . یکی از بچه ها صدای ناله اش بلند شد .نزد اور فتم و دیدم که پایش تیر خورده در همان لحظه فرمانده آمد و گفت : بلند شو : می خواهیم به جلو نفوذ کنیم . رفتیم جلو و تمام گلوله های آر پی جی را شلیک کردیم . بدون مهمات شده بودیم و به عقب بر گشتیم . در همین لحظه پاتک دشمن شروع شد . بچه ها با وجود نداشتن مهمات ناچار به عقب نشینی شدند. در ابتدای رسیدن به منطقه خط راس جغرافیا کانالی وجود داشت که در یک لحظه خودم را به داخل کانال انداختم . هنگامی که بیرون آمدم دیدم که غلامعلی در همانجا نزدیک کانال افتاده و به فیض عظیم شهادت رسیده است .
بعد از اینکه غلامعلی به شهادت رسید ، من می خواستم به مکه بروم . موقع حرکت سر مزار شهید رفتیم و گفتم : غلامعلی من تنها دارم به مکه می روم و نایب الزیاره شما نیز هستم مطمئن باش جایت خوب است و فراموشت نکردم . در مکه شب جمعه رفتیم داخل قبرستان بغیع بچه ها حال عجیبی پیدا کرده بودند . نصف شب بود و رفتم هتل که بخوابم همان شب خواب دیدم که شهید حیدری در مکه است و در خیابان راه می رود یک مرتبه سرم را بالا کردم دیدم شهید حیدری است با خودم گفتم : خوابم یا بیدار به سمت من آمد ، گفتم : حیدری تو اینجا چه کار می کنی چرا ریشت سفید شده و اینقدر پیر شدی ، گفت : به خودت نگاه کن ، ما که با هم ، هم سن و سال نیستیم ، خیلی خوشحال شدم گفتم : خواب می بینم یا نه بله من خواب نبودم ، او را دیدم که چهره اش به سن الآنش بود یعنی اگر زنده بود اکنون در همان شکل قرار داشت.
==پانویس==
<references/>
 
 
== رده‌ها ==
{{ترتیب‌پیش‌فرض:غلامعلی_حیدری}}
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش