ویرایشها
اسحاق چند شب مانده به عملیات برایم زنگ زد، به اسحاق گفتم : مادر جان مگر نمی خواستی 75 روزه برگردی؟ اسحاق گفت : چرا مادر جان برمی گردم نگران نباش و از پشت تلفن با هم خداحافظی کردیم یکی از دوستانش آمده بود مرخصی من کمی بادام ، تخمه و پسته به دوستش دادم تا برای او ببرد بعداً دوستش برای من تعریف کرد که اسحاق همانروز که شب عملیات بود همه بادامها و تخمه ها و پسته ها را بین بچه ها تقسیم کرد من گفتم : این ها را نگه دارید تا شب موقع عملیات اگر گرسنه شدیم بخوریم . اسحاق گفت : من می خواهم برای آخرین بار دست رنج مادرم را بخورم شب عملیات دیدم اسحاق دارد اسمش را روی یقه ، سر آستین لباسش می نویسد وقتی علتش را از او پرسیدم گفت : می خواهم اگر [[شهید ]] شدم مرا بشناسند .
خبر شهادت
وقتی او می خواست به جبهه اعزام شود و سن وی هم اقتضاء نمی کرد مادر به او توصیه میکرد که شما سنگر مدرسه خود را حفظ کنید مثل آن است که به جبهه رفته ای اما او می گفت مادر شما که می روید و در مجلس [[امام حسین ]] شرکت می کنید و برای امام حسین اشک می ریزد فردا قیامت چطور میخواهید جواب مادرتان [[حضرت زهراء ( س ) ]] را بدهید مگر امام حسین برای چه به [[شهادت ]] رسید غیر از این بود که برای یاری اسلام بود پس امروز هم پیام امام بزرگوار این است رفتن به جبهه واجب است و باید بروم تا خون شهیدان که در این انقلاب به شهادت رسیدند پایمال نشود .
نوافل و نماز شب
یک روز که من سر مزار شهید رفته بودم جوانی آمد و سر مزار او نشست . مدتی به عکس نگاه کرد و گفت : اسحاق خوش به حالت آن هنگام که تو [[نماز شب ]] می خواندی و من در خواب بودم تو شهید شدی و من لیاقت شهادت نداشتم . به من گفت : شما مادر اسحاق هستید .. گفتم : بلی & از او خواستم اگر خاطره ای از اسحاق دارد برایم بگوید . گفت : چه بگویم او هر شب [[دعا ]] و [[نماز ]] می خواند . یکی از همرزمان که مسن تر از همه بود گفت : من می خواهم امشب از اسحاق زودتر برای نماز بیدار شدم اما وقتی بیدار شدم دید که اسحاق نماز می خواند او خیلی ناراحت شده بود که از جوان 16 ساله ای عقب مانده بود و می گفت : من یک عصر در خواب غفلت بودم . منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14313%2014313 سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:اسحاق عباسی}}