ویرایش‌ها

شهید غلامحسین پازهر امامی

۳۰ بایت اضافه‌شده، ‏۱۱ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۴۴
گلزار : بهشت‌رضا
  rId6   ==زندگینامه==
غلام‌حسین پازهر امامی - فرزند علی - در تاریخ بیـستم مهرمـاه سـال 1310 در شهرسـتان درگـز چشم به جهان گشود . پدر و مادرش به خاطر علاقه‌ی خاصی که به امام حسین ( ع ) داشتند نام او را غلام‌حسین گذاشتند . در سنین کودکی مادرش را از دست داد و به رنج و محنت افتاد . پس‌ازآن عمـه و پـدربزرگش او را بزرگ کردند . در همان کودکی قرآن را یاد گرفت . بـه مراسـم سینه‌زنی و قرائـت قـرآن می‌رفت . نوجوانی باایمان بود . در اوقات بیکاری به کشاورزی و چوپانی پرداخت .
==خاطرات==
- درعملیات قادر 1 ایشان مجروح می شود. به دلیل شدت عملیات و پاتک سنگین دشمن شهید و دیگر مجروحین همانجا می مانند. بعد از اینکه نیروهای عراقی منطقه را می گیرند به طرف مجروحین رفته و به آنها تیر خلاصی شلیک می کنند و همه مجروحین را به شهادت می رسانند. بچه های اطلاعات عملیات شاهد نحوه شهادت این عزیزان بودند، عراقی ها این شهدا را تله گذاری می کنند و قله مجددا به دست ایرانی ها می افتد به دلیل خطر انفجار و نبود نیروهای متخصص این شهدا را به عقب نمی آورند که باز دوباره نیروهای عراقی حمله کرده و قله را پس می گیرند و جنازه این شهید 6 سال تمام آنجا می ماند .
- درعملیات احمد قریب بعد از 48 ساعت راهپیمای یک منطقه ای را به تصرف در آوردیم . بعد از اتمام عملیات شهید کاوه نیروها را در منطقه تقسیم کرد و یک قسمت را نیز به آقای پازهرامامی داد . آقای پازهرامامی نیز نیروها را دسته بندی کرد و خودش آمد و کنار ما نشست . نیروها خیلی گرسنه شده بودند . آقای پازهرامامی جهت تهیه نان پایین قله رفت و از دره گذشت و داخل روستا شد و بعد از اندک زمانی ایشان در حالی که 20 تا 25 قرص نان و مقداری ماست در دست داشت برگشت و نانها را بین گروهان تقسیم کرد و گفت : بچه های سایر گروهانها کجایند و رفت به آنها نیز نان داد . همه سؤال می کردند.حاج آقا این نانها را از کجا آورده ای ؟معجزه کردی ؟می گفت:این کار خداست و من فقط وسیلة آوردن آنها بودم. این ها را کومله و منافقین برای خودشان تهیه کرده بودند.ولی با حمله سپاهیان اسلام همه را جا گذاشته و فرار کرده بودند که شهید پازهر امامی رفته وآنها را آورده بود .
- خاطره ای که دارم مربوط به زمانی است که من به تیپ ویژة شهدا مأمور شده بودم آن زمان در گردان ذوالفقار در قسمت ادوات بودم . پدرم (شهید) با درک این موضوع و اطّلاع از مکان من ، به سرعت خودش را مأمور به گردان ذوالفقار کرد و من درخواست کردم که پدرم در کنار خودم باشد . یادم هست در یک عملیّات که موسوم به هنگ آباد بود ، در قسمت مهاباد - بانه . ما در آنجا روی یک تپّه مسقرشده بودیم و موقعیّت جغرافیایی تپّه به صورتی بود که کاملاً مشرف به روستای مورد نظر بود همراهان یک گروهان شناسایی از قسمت دیگری وارد روستا شدند تا عملیّات را شروع کنند . پدرم با اصرار زیاد از تپّه پایین رفت تا ببیند در پایین تپّه چه خبر است . بعد از یک یا یک ساعت و نیم که از رفتن پدرم گذشت . صدای تیراندازی داخل روستا شدّت گرفت و نیروی شناسایی که داخل روستا بود آنها هم درگیر شده بودند . تا دو یا سه ساعت اوضاع به همین منوال بود تا اینکه دیدیم تیراندازیها متوقّف شد . وقتی من این امر را مشاهده کردم به دوستانم گفتم بروم به دنبال پدرم ببینم کجا رفته داشتم از تپّه پایین می آمدم که شنیدم پدرم چهار نفر از کوموله دموکرات را اسیر کرده و داره میاره وقتی که من از دوستانم سوال کردم که چگونه این کار را انجام داده ، در جواب گفتند : ما برای شناسایی در داخل روستا بودیم که ناگهان صدای تیراندازی را شنیدیم و بعد پدر شما را دیدیم که چند نفر را کشته و چهار نفر را اسیر کرده و آورده و وقتی که این موضوع را از پدرم پرسیدم . گفت : من داشتم آهسته به داخل روستا می رفتم دیدم که 6 یا 7 نفر مسلّح در کمین گروه شناسایی نشسته اند من هم نارنجک را انداختم و سپس به رگبارشان بستم و این چهار نفر را اسیر کردم و حالا دارم می برمشان . منبع سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 4658سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش