ویرایش‌ها

شهید علی فیروز آبادی‌

۷۹۱ بایت اضافه‌شده، ‏۱۲ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۱۴
کد شهید: 6218904 تاریخ تولد : {{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام : فرد = علی محل تولد فیروز آبادی|تصویر = |توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده: پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد = [[قاین]]نام خانوادگی : فیروزابادی‌ تاریخ |شهادت : 1362 = [[ ۱۳۶۲/01۱/24۲۴]]،[[تپه سبز]]|وفات = |مرگ = |محل دفن = [[مزار شهدای فرخ آباد قاین]]|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = لشکر ۲۱ امام رضا|طول خدمت = |درجه = |سمت‌ها = تکاور |جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشان‌های لیاقت = |عملیات‌ = |فعالیت‌ها = |تحصیلات = ابتدایی |تخصص‌ها = |شغل = بیکار|خانواده = نام پدر : [[غلامحسین مکان شهادت : تپه سبز]] }} ==خاطرات==
تحصیلات : ابتدایی منطقه شهادت :
شغل : بیکار یگان خدمتی : لشکر 21 امام رضا
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : تکاور
گلزار : مزار شهدای فرخ آباد – قاین
خاطرات
پیش بینی شهادت
 
موضوع پيش بيني شهادت
 
راوی حسن علیپور
 
متن کامل خاطره
یک شب فیروزآبادی به سنگرش آمد و خواست که برایش نامه ای بنویسیم. پس از شهادت به یگانگی وحدانیت خداوند و شهادت به پیامبری آخرین فرستاده خدا ، حضرت محمد (ص) و جانشینانش ، اینطوربیان کرد: که از امام اطاعت کنید وهیچوقت ایشان را تنها نگذارید و در غم از دست دادن من زیاد گریه نکنید. اگر می خواهید گریه کنید بر مظلومیت امام حسین (ع) گریه کنید. به خواهرانش وصیت نمود که حجاب خود را حفظ کنند و همچنین گفت این نوحه را حتما در تشیع جنازه ام بخوانید ، شیون مکن مادر در مرگ خونبارم ..........به ایشان گفتم : فیروز آبادی نکند خبری است: خندید. گفت چه خبری؟ گفتم : حتما شما هم بار سفر بهشت را بسته ای. گفت خواب دیدم گرچه لایق نیستم. وصیت نامه اش را نوشتم و آن را برای خانواده ا ش پست کردم. پس از چند روز خوابش به حقیقت پیوست و به شهادت رسید.
 
لحظه و نحوه شهادت
 
موضوع لحظه و نحوه شهادت
 
راوی حسن علیپور
 
متن کامل خاطره
در عملیات والفجر 1 بودیم . نماز صبح را پشت خاک ریز دشمن خواندیم . سپس با نام الله به دشمن یورش بردیم حدود ساعت 9 صبح بود که دشمن شروع به پاتک نمود که من بر اثر ترکش گلوله آرپی جی از ناحیه چشم چپ مجروح شدم . علی از کنار من رد شد و به طرف دشمن رفت . کمی که جلو تر رفت . فرمانده دستور عقب نشینی داد . ناگهان دیدم که علی دستش را به شکمش گرفته و بدنش غرق خون است . تیر کالیبر 50 به سمت چپ شکمش اصابت کرده بود و از پشت او بیرون آمده بود و زخم عمیقی ایجاد کرده بود . من بلافاصله به سوی او رفتم تا زخمش را پانسمان کنم که ناگهان یک خمپاره منفجر شد . من علی را به طرف جلو حول دادم و خودم هم دراز کشیدم تا در معرض ترکش خمپاره قرار نگیریم . به یکباره صدای ناله شنیدم و دیدم که ترکش به صورت علی اصابت کرده است . بردران تخلیه مجروح به سرعت وارد عمل شدند و علی را تحویل گرفتند و من هم خودم را به خاکریز رساندم . بعد از چند دقیقه به علت شدت خونریزی علی به شهادت رسید.
 
عشق به جهاد
 
موضوع عشق به جهاد
 
راوی رمضان فیروزآبادی
 
متن کامل خاطره
روزی که من و علی هر دو می خواستیم به جبهه های حق علیه باطل اعزام شویم ، علی را به خاطر قد کوتاهش می خواستند از مشهد برگردانند. ولی او خیلی گریه کرد و برای اینکه قدش بلند دیده شود رفت و و یک جفت کفش پاشنه بلند گرفت و پوشید . تا اینکه اورا هم به جبهه اعزام کنند.منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16171یاران رضا]</ref>==پانویس==<references/>
۶۰۹
ویرایش