تاریخ تولد : 1349/12/05
نام : قاسمعلی محل تولد : اسفراین
نام خانوادگی محل تولد : حسنزاده تاریخ شهادت : 1365/10/22اسفراین
نام پدر : نصرتاله مکان شهادت خانوادگی :حسنزاده
تحصیلات : نامشخص منطقه تاریخ شهادت :1365/10/22
شغل : یگان خدمتی نام پدر :نصرتاله
گروه مربوط مکان شهادت : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت تحصیلات : سایر شهدا مسئولیت : رزمندهنامشخص
منطقه شهادت :
rId6شغل :
یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
==خاطرات==نوع عضویت : سایر شهدا
- یک روز که برادرم قاسم علی به اسفراین رفته بود تا برای خودش لباس بخرد. وقتی که از شهر برگشتمسئولیت : دید من بدون روسری جلوی در حیاط در خیابان ایستاده ام(البته آن زمان من کودک بودم) مرا دعوا کرد و زد سر مرا شکست. وقتی مادرم متوجه شد با او برخورد کرد و گفت: چرا او را می زنی؟ او خواهر کوچکتر تو است، زورت به بچه رسیده ؟ برادرم گفت : مادر داشتن حجاب و رعایت آن که کوچک و بزرگ نمی شناسد. به هر حال شما باید پشتیبان حضرت زهرا ( س) و زینب(س) باشید و در همه حال باید حجاب خود را رعایت کنید. این خاطره ای بود که من از ایشان به یاد دارم و همیشه در ذهنم باقی می ماند که چقدر به رعایت حجاب توصیه می کرد .رزمنده
- در یک روز سرد زمستانی که برف سنگینی هم آمده بود و کسی در خانه نبود که حتی برف روی پشت بام را بیندازد و دخترانم هم کوچک بودند که از شدت سرما گریه می کردند. تا این که مجبور شدم خودم به پشت بام بروم و برفها را بیندازم در حال برف پارو کردن بودم که پایم لیز خورد و از بالا به پایین افتادم که این ماجرا به گوش پسرم قاسم علی که در جبهه بود رسید برای همین چند روزی را مرخصی گرفت و به خانه آمد و در این مدتی که من مریض بودم قاسم علی از من مراقبت می کرد و نمی گذاشت که به کارهای خانه دست بزنم و همانند پروانه ای به دور شمع می چرخید. تا من هر چه سریعتر بهبود یابم و من همانجا دست هایم را بلند کردم و گفتم خدایا شکرت که چنین پسری را به من عطا کردی تا در راهت که حق است فدا کنم .
- زمانی ==خاطرات== * یک روز که برادرم قاسم علی می خواست به جبهه برود اسفراین رفته بود تا برای خودش لباس بخرد. وقتیکه از شهر برگشت: دید من تازه از جبهه برگشته بدون روسری جلوی در حیاط در خیابان ایستادهام (البته آن زمان من کودک بودم) مرا دعوا کرد و زد سر مرا شکست. ایشان یک نوار ضبط کرده بود که من وقتی مادرم متوجه شد با او برخورد کرد و گفت: چرا او را میزنی؟ او خواهر کوچکتر تو است، زورت به جبهه می روم بچه رسیده؟ برادرم گفت: مادر داشتن حجاب و دیگر بر نمی گردم زیرا این دفعه که بروم شهید می شوم رعایت آنکه کوچک و این دفعه ی آخر بود که مرا دیدیدبزرگ نمیشناسد. مرا در گلزار بهشت شهدای روستای حسین آباد به خاک بسپارید بههرحال شما باید پشتیبان حضرت زهرا (س) و به پدر زینب (س) باشید و مادر هم بگویید برایم گریه نکننددر همه حال باید حجاب خود را رعایت کنید. تا این خاطرهای بود که مدتی من از حضور ایشان به یاد دارم و همیشه در جبهه های حق علیه باطل نگذشته بود، خبر شهادتش را برایمان آوردند. و همان گونه ذهنم باقی میماند که در نوار ضبط شده گفته بود ایشان را در گلزار بهشت شهدا چقدر به خاک سپردیم رعایت حجاب توصیه میکرد.
- یکی از همسایه ها خواب قاسم علی را دیده بود که این گونه برایم نقل کرد: * در یک شب خواب دیدم روز سرد زمستانی که قاسم برف سنگینی هم آمده بود و کسی در یک باغ بزرگ پر خانه نبود که حتی برف روی پشتبام را بیندازد و دخترانم هم کوچک بودند که از گل شدت سرما گریه میکردند. تا اینکه مجبور شدم خودم به پشتبام بروم و گیاه برفها را بیندازم در حال برف پارو کردن بودم که پایم لیز خورد و میوه با لباس های بسیجی از بالا به پایین افتادم که این ماجرا به تن داشت ایستاده گوش پسرم قاسم علی که چند درجه هم روی شانه هایش در جبهه بود. رسید برای همین چند روزی را مرخصی گرفت و به او گفتم قاسم جان خانه آمد و در این باغ چه می کنی؟ او گفت: مدتی که من نگهبان این باغ هستم مریض بودم قاسم علی از من مراقبت میکرد و این کلیدی نمیگذاشت که در به کارهای خانه دست بزنم و همانند پروانهای به دور شمع میچرخید. تا من است کلید بهشت است بعد هر چه سریعتر بهبود یابم و من از ایشان خداحافظی همانجا دستهایم را بلند کردم که از خواب بیدار شدم. دیدم کسی دور و برم نیست و گفتم خدایا شکرت که چنین پسری را به من تنها هستم عطا کردی تا در راهت که حق است فدا کنم.
- آخرین باری * زمانی که برادرم قاسم علی می خواست میخواست به جبهه برود من در زیر زمینی خانه یمان در حال قالی بافی تازه از جبهه برگشته بودم که . ایشان آمد و گفت: فاطمه جان نمی آیی با یک نوار ضبط کرده بود که من خداحافظی بکنی؟ این دفعه ی آخر است به جبهه میروم و دیگر مرا نمی بینی بیا تا آخرین خداحافظی را بکنیم. من هم گریه ام گرفت و گفتم برنمیگردم زیرا این چه حرفی است دفعه که می زنی؟ از بروم شهید میشوم و این حرفها نزن دفعهی آخر بود که من طاقت ندیدنت را ندارممرا دیدید. بعد، ایشان را بوسیدم مرا در گلزار بهشت شهدای روستای حسینآباد به خاک بسپارید و رفتم یک آیینه به پدر و قرآن آوردم مادر هم بگویید برایم گریه نکنند. تا اینکه مدتی از زیر قرآن عبور دهم و خداحافظی کرد و به جبهه رفت حضور ایشان در جبهههای حق علیه باطل نگذشته بود، خبر شهادتش را برایمان آوردند؛ و دیگر بر نگشت و به آرزوی دیرینه ی خود همانگونه که شهادت در نوار ضبطشده گفته بود رسید ایشان را در گلزار بهشت شهدا به خاک سپردیم.
- شبی که پسرم * یکی از همسایهها خواب قاسم علی می خواست به جبهه برود ، من شلوارش را برداشتم و در جایی مخفی کردم تا او فردا صبح نتواند به جبهه برود! اما ایشان رفت شلوار خیسی را دیده بود که شسته بودم را برداشت و آورد روی بخاری گذاشت تا خشک شود اینگونه برایم نقل کرد: یکشب خواب دیدم که حرارت، کمی قاسم در یک باغ بزرگ پر از آن را سوزانده بود گل و گفت مادر جان من خواب دیده ام گیاه و میوه بالباسهای بسیجی که این مرتبه به جبهه بروم دیگر بر نمی گردم و این دفعه شلوارم در ساک خونی بر می گردد، تن داشت ایستاده که من گریه ام گرفت و چند درجه همروی شانههایش بود. به او گفتم قاسم جان در این باغ چه حرفی است که می زنی ؟ اما میکنی؟ او گفت: من حقیقت را می گویم نگهبان این باغ هستم و این کلیدی که در دست من است کلید بهشت است بعد من از ایشان خداحافظی کرد و به جبهه رفت و مدتی طول نکشیده بود کردم که از رفتنش که خبر شهادتش را برایمان آوردند و خوابی هم که دیده بود درست بودخواب بیدار شدم. دیدم کسی دوروبرم نیست و این مرتبه که رفت دیگر نیامد من تنها هستم.
- روزی * آخرین باری که خواهرم بیگلی را از بیمارستان به خانه آورده بودند ، برادرم قاسم هم خانه بود که گهگاهی علی میخواست به شوخی می گفت: ببین به بیمارستان رفته و حالا تعلیم دیده که جبهه برود من در رختخواب بخوابد و بلند نمی شود زیرزمینی خانهمان در حال قالیبافی بودم که حداقل آب ایشان آمد و غذا بخورد و باید آب و غذا به دهانش بدهند، گفت به : فاطمه جان نمیآیی با من جاروب را بده خداحافظی بکنی؟ این دفعهی آخر است و دیگر مرا نمیبینی بیا تا خانه آخرین خداحافظی را جاروب کنم بعد رفت دوربین عکاسی را آورد بکنیم. من هم گریهام گرفت و یک عکس دسته جمعی گرفتیم گفتم این چه حرفی است که گفت: این عکس یادگاری میزنی؟ از من بماند چون این دفعه حرفها نزن که من طاقت ندیدنت را ندارم. بعد، ایشان را بوسیدم و رفتم یک آیینه و قرآن آوردم تا از زیر قرآن عبور دهم و خداحافظی کرد و به جبهه بروم شهید می شوم رفت و دیگر بر نمی گردم برنگشت و این دفعه ی آخری است به آرزوی دیرینهی خود که من به جبهه می روم شهادت بود رسید.
- برادرم * شبی که پسرم قاسم علی در روستای حسین آباد کرد می خواست از دختری خواستگاری کند برای همین میخواست به خواهرم سیصد تومان داده بود جبهه برود، من شلوارش را برداشتم و درجایی مخفی کردم تا او فردا صبح نتواند به جبهه برود ! اما ایشان رفت شلوار خیسی را که شسته بودم را برداشت و آورد روی بخاری گذاشت تا خشک شود که حرارت، کمی از پدر و مادر آن دختر را برایش خواستگاری کند. خواهرم پول را گرفته بود و خرج کرده سوزانده بود و وقتی برادرم قضیه را متوجه شد به او گفت: کار درستی نکردی، تو کلاه برداری و نمی توانی آن دختر را برایم خواستگاری کنی و مادر جان من خوابدیدهام که این آرزو در دلم می ماند و مرتبه به جبهه می روم بروم دیگر برنمیگردم و شهید می شوم. بعد روزی این دفعه شلوارم در ساک خونی برمیگردد که می خواست به جبهه برود رو به خواهرم کرد من گریهام گرفت و گفتم این چه حرفی است که میزنی؟ اما او گفت: پول را حلالت می کنم چون مال دنیا ارزش ندارد، چون برای من حقیقت را میگویم بعد خداحافظی کرد و به جبهه رفتن از هر چیز بهتر است رفت و من آرزوی شهادت مدتی طول نکشیده بود از رفتنش که خبر شهادتش را دارم برایمان آوردند و خوابی هم که دیده بود درست بود؛ و این مرتبه که رفت دیگر نیامد.
- زمانی * روزی که برادرم قاسم خواهرم بیگلر را از جبهه بیمارستان به مرخصی آمده خانه آورده بودند، برادرم قاسم همخانه بود خاطره از جبهه را این گونه برایمان تعریف کردکه گهگاه به شوخی میگفت: یک روز من ببین به طور اتفاقی بیمارستان رفته و ناخودآگاه به درون یکی از سنگرهای عراقی رفتم حالا تعلیمدیده که در رختخواب بخوابد و آنها با دیدن من اسلحه شان را به روی زمین انداختند بلند نمیشود که حداقل آب و فورا دستشان را روی سرشان گذاشتند غذا بخورد و باید آب و غذا به دهانش بدهند، گفت به من آنها جاروب را اسیر کردم بدون آن بده تا خانه را جاروب کنم بعد رفت دوربین عکاسی را آورد و یک عکس دستهجمعی گرفتیم که مقاومتی گفت: این عکس یادگاری از خود نشان دهند . من بماند چون این دفعه که فرمانده مان بخاطر به جبهه بروم شهید میشوم و دیگر برنمیگردم و این عمل شجاعانه دفعهی آخری است که من چند روز مرخصی برایم نوشت به جبهه میروم.
- زمانی که شوهرم که یکی از دوستان * برادرم قاسم علی بود در روستای حسینآباد کرد میخواست از دختری خواستگاری کند برای همین به خواهرم سیصد تومان داده بود تا برود و از پدر و مادر آن دختر را برایش خواستگاری من آمده کند. خواهرم پول را گرفته بود من جواب رد داده بودم که یک روز و خرج کرده بود و وقتی برادرم قاسم علی وارد خانه قضیه را متوجه شد و به شوخی او گفت: دختر، آدم به این خوبی کار درستی نکردی، تو کلاهبرداری و نمیتوانی آن دختر را چرا نمی گیری از دستت می رود؟ دیگر شوهر پیدا نمی کنی؟ من از ایشان شناخت کامل دارم فردی سالم برایم خواستگاری کنی و دارای خانواده ی مذهبی است، که عامل اصلی ازدواج من این آرزو در دلم میماند و شوهرم ایشان بودند به جبهه میروم و شهید میشوم. بعد از شهادت برادرم هر گاه به روستای حسین آباد می رویم شوهرم می گوید: اگر ما روزی که میخواست به حسین آباد می رویم فقط جبهه برود رو به خاطر مزار قاسم علی خواهرم کرد و گفت: پول را حلالت میکنم چون مال دنیا ارزش ندارد، چون برای من جبهه رفتن از هر چیز بهتر است زیرا اگر اصرار ایشان نبود شما به این وصلت، جواب نمی دادید و من آرزوی شهادت رادارم.
- پسرم * زمانی که برادرم قاسم چندین مرتبه به صورت پنهانی به از جبهه رفته بود و حرفی به ما نزده مرخصی آمده بود تا این که دفعه ی آخری که می خواست به خاطره از جبهه برود را اینگونه برایمان تعریف کرد: یک روز من در حیاط بودم که پیشم آمد بهطور اتفاقی و گفت: بابا خداحافظ، که من می خواهم ناخودآگاه به جبهه بروم درون یکی از سنگرهای عراقی رفتم و دیگر بر نمی گردم بیا خداحافظی کنیم. آنها با دیدن من گفتم: نه نمی خواهد بروی من دست تنها هستم بمان اسلحهشان را به روی زمین انداختند و تاوَن دستشان را روی سرشان گذاشتند و کمکم کن. گفت: نه پدر من باید بروم چون من سیدی آنها را در خواب دیدم اسیر کردم بدون آنکه مقاومتی از خود نشان دهند؛ که می گوید قاسم چرا ایستاده ای ؟ چرا نمی روی؟ فرماندهمان به من آگاه شده که خاطر این دفعه به جبهه بروم دیگر بر نمی گردم و شهید می شوم. تا این که عمل شجاعانه من رضایت دادم که برود. اما به م هم آگاه شده بود که شهید می شود. خداحافظی کرد و رفت و مدتی از حضورش در جبهه نمی گذشت که قاسم در تاریخ 22/10/1365 در عملیات کربلای پنج در منطقه عملیاتی شلمچه، بر اثر اصابت تیر به ناحیه ی سرش و متلاشی شدن سرش به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد و دیگر بر نگشت و ما جنازه ی ایشان را تشییع و بنا به گفته ی خودش ، ایشان را در گلزار شهدای حسین آباد کرد به خاک سپردیم چند روز مرخصی برایم نوشت.
منبع سایت یاران رضا* زمانی که شوهرم که یکی از دوستان برادرم قاسم علی بود به خواستگاری من آمده بود من جواب رد داده بودم که یک روز برادرم قاسم علی وارد خانه شد و به شوخی گفت: دختر، آدم به این خوبی را چرا نمیگیری از دستت میرود؟ دیگر شوهر پیدا نمیکنی؟ من از ایشان شناخت کامل دارم فردی سالم و دارای خانوادهی مذهبی است که عامل اصلی ازدواج من و شوهرم ایشان بودند بعد از شهادت برادرم هرگاه به روستای حسینآباد میرویم شوهرم میگوید: اگر ما به حسینآباد میرویم فقط به خاطر مزار قاسم علی است زیرا اگر اصرار ایشان نبود شما به این وصلت، جواب نمیدادید.
* پسرم قاسم چندین مرتبه بهصورت پنهانی به جبهه رفته بود و حرفی به ما نزده بود تا اینکه دفعهی آخری که میخواست به جبهه برود من در حیاط بودم که پیشم آمد و گفت: بابا خداحافظ که من میخواهم به جبهه بروم و دیگر برنمیگردم بیا خداحافظی کنیم. من گفتم: نه نمیخواهد بروی من دستتنها هستم بمان و کمکم کن. گفت: نه پدر من باید بروم چون من سیدی را در خواب دیدم که میگوید قاسم چرا ایستادهای؟ چرا نمیروی؟ به من آگاه شده که این دفعه به جبهه بروم دیگر برنمیگردم و شهید میشوم. تا اینکه من رضایت دادم که برود؛ اما به م هم آگاه شده بود که شهید میشود. خداحافظی کرد و رفت و مدتی از حضورش در جبهه نمیگذشت که قاسم در تاریخ 22/10/1365 در عملیات کربلای پنجدر منطقه عملیاتی شلمچه، براثر اصابت تیر به ناحیهی سرش و متلاشی شدن سرش به درجهی رفیع شهادت نائل آمد و دیگر برنگشت و ما جنازهی ایشان را تشییع و بنا به گفتهی خودش، ایشان را در گلزار شهدای حسینآباد کرد به خاک سپردیم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6685سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />