ویرایش‌ها

شهید قاسم علی حسن زاده

۲۳ بایت اضافه‌شده، ‏۱۸ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۱۱
مسئولیت : رزمنده‌
 
 
rId6
 
==خاطرات==
- * یک روز که برادرم قاسم علی به اسفراین رفته بود تا برای خودش لباس بخرد. وقتی‌که از شهر برگشت: دید من بدون روسری جلوی در حیاط در خیابان ایستاده‌ام (البته آن زمان من کودک بودم) مرا دعوا کرد و زد سر مرا شکست. وقتی مادرم متوجه شد با او برخورد کرد و گفت: چرا او را می‌زنی؟ او خواهر کوچک‌تر تو است، زورت به بچه رسیده؟ برادرم گفت: مادر داشتن حجاب و رعایت آن‌که کوچک و بزرگ نمی‌شناسد. به‌هرحال شما باید پشتیبان حضرت زهرا (س) و زینب (س) باشید و در همه حال باید حجاب خود را رعایت کنید. این خاطره‌ای بود که من از ایشان به یاد دارم و همیشه در ذهنم باقی می‌ماند که چقدر به رعایت حجاب توصیه می‌کرد. - در یک روز سرد زمستانی که برف سنگینی هم آمده بود و کسی در خانه نبود که حتی برف روی پشت‌بام را بیندازد و دخترانم هم کوچک بودند که از شدت سرما گریه می‌کردند. تا این‌که مجبور شدم خودم به پشت‌بام بروم و برف‌ها را بیندازم در حال برف پارو کردن بودم که پایم لیز خورد و از بالا به پایین افتادم که این ماجرا به گوش پسرم قاسم علی که در جبهه بود رسید برای همین چند روزی را مرخصی گرفت و به خانه آمد و در این مدتی که من مریض بودم قاسم علی از من مراقبت می‌کرد و نمی‌گذاشت که به کارهای خانه دست بزنم و همانند پروانه‌ای به دور شمع می‌چرخید. تا من هر چه سریع‌تر بهبود یابم و من همان‌جا دست‌هایم را بلند کردم و گفتم خدایا شکرت که چنین پسری را به من عطا کردی تا در راهت که حق است فدا کنم. - زمانی که برادرم قاسم علی می‌خواست به جبهه برود من تازه از جبهه برگشته بودم. ایشان یک نوار ضبط کرده بود که من به جبهه می‌روم و دیگر برنمی‌گردم زیرا این دفعه که بروم شهید می‌شوم و این دفعه‌ی آخر بود که مرا دیدید. مرا در گلزار بهشت شهدای روستای حسین‌آباد به خاک بسپارید و به پدر و مادر هم بگویید برایم گریه نکنند. تا این‌که مدتی از حضور ایشان در جبهه‌های حق علیه باطل نگذشته بود، خبر شهادتش را برایمان آوردند؛ و همان‌گونه که در نوار ضبط‌شده گفته بود ایشان را در گلزار بهشت شهدا به خاک سپردیم.
- یکی از همسایه‌ها خواب قاسم علی را دیده * در یک روز سرد زمستانی که برف سنگینی هم آمده بود و کسی در خانه نبود که این‌گونه برایم نقل کرد: یک‌شب خواب دیدم حتی برف روی پشت‌بام را بیندازد و دخترانم هم کوچک بودند که قاسم در یک باغ بزرگ پر از گل شدت سرما گریه می‌کردند. تا این‌که مجبور شدم خودم به پشت‌بام بروم و گیاه برف‌ها را بیندازم در حال برف پارو کردن بودم که پایم لیز خورد و میوه بالباس‌های بسیجی از بالا به پایین افتادم که این ماجرا به تن داشت ایستاده گوش پسرم قاسم علی که چند درجه هم‌روی شانه‌هایش در جبهه بود. رسید برای همین چند روزی را مرخصی گرفت و به او گفتم قاسم جان خانه آمد و در این باغ چه می‌کنی؟ او گفت: مدتی که من نگهبان این باغ هستم مریض بودم قاسم علی از من مراقبت می‌کرد و این کلیدی نمی‌گذاشت که در به کارهای خانه دست بزنم و همانند پروانه‌ای به دور شمع می‌چرخید. تا من است کلید بهشت است بعد هر چه سریع‌تر بهبود یابم و من از ایشان خداحافظی همان‌جا دست‌هایم را بلند کردم که از خواب بیدار شدم. دیدم کسی دوروبرم نیست و گفتم خدایا شکرت که چنین پسری را به من تنها هستمعطا کردی تا در راهت که حق است فدا کنم.
- آخرین باری * زمانی که برادرم قاسم علی می‌خواست به جبهه برود من در زیرزمینی خانه‌مان در حال قالی‌بافی تازه از جبهه برگشته بودم که . ایشان آمد و گفت: فاطمه جان نمی‌آیی با یک نوار ضبط کرده بود که من خداحافظی بکنی؟ این دفعه‌ی آخر است به جبهه می‌روم و دیگر مرا نمی‌بینی بیا تا آخرین خداحافظی را بکنیم. من هم گریه‌ام گرفت و گفتم برنمی‌گردم زیرا این چه حرفی است دفعه که می‌زنی؟ از بروم شهید می‌شوم و این حرف‌ها نزن دفعه‌ی آخر بود که من طاقت ندیدنت را ندارممرا دیدید. بعد، ایشان را بوسیدم مرا در گلزار بهشت شهدای روستای حسین‌آباد به خاک بسپارید و رفتم یک آیینه به پدر و قرآن آوردم مادر هم بگویید برایم گریه نکنند. تا این‌که مدتی از زیر قرآن عبور دهم و خداحافظی کرد و به جبهه رفت حضور ایشان در جبهه‌های حق علیه باطل نگذشته بود، خبر شهادتش را برایمان آوردند؛ و دیگر برنگشت و به آرزوی دیرینه‌ی خود همان‌گونه که شهادت در نوار ضبط‌شده گفته بود رسیدایشان را در گلزار بهشت شهدا به خاک سپردیم.
- شبی که پسرم * یکی از همسایه‌ها خواب قاسم علی می‌خواست به جبهه برود، من شلوارش را برداشتم و درجایی مخفی کردم تا او فردا صبح نتواند به جبهه برود! اما ایشان رفت شلوار خیسی را دیده بود که شسته بودم را برداشت و آورد روی بخاری گذاشت تا خشک شود این‌گونه برایم نقل کرد: یک‌شب خواب دیدم که حرارت، کمی قاسم در یک باغ بزرگ پر از آن را سوزانده بود گل و گفت مادر جان من خواب‌دیده‌ام گیاه و میوه بالباس‌های بسیجی که این مرتبه به جبهه بروم دیگر برنمی‌گردم و این دفعه شلوارم در ساک خونی برمی‌گردد تن داشت ایستاده که من گریه‌ام گرفت و چند درجه هم‌روی شانه‌هایش بود. به او گفتم قاسم جان در این باغ چه حرفی است که می‌زنی؟ اما می‌کنی؟ او گفت: من حقیقت را می‌گویم نگهبان این باغ هستم و این کلیدی که در دست من است کلید بهشت است بعد من از ایشان خداحافظی کرد و به جبهه رفت و مدتی طول نکشیده بود کردم که از رفتنش که خبر شهادتش را برایمان آوردند خواب بیدار شدم. دیدم کسی دوروبرم نیست و خوابی هم که دیده بود درست بود؛ و این مرتبه که رفت دیگر نیامدمن تنها هستم.
- روزی * آخرین باری که خواهرم بیگلر را از بیمارستان به خانه آورده بودند، برادرم قاسم هم‌خانه بود که گهگاه علی می‌خواست به شوخی می‌گفت: ببین به بیمارستان رفته و حالا تعلیم‌دیده که جبهه برود من در رختخواب بخوابد و بلند نمی‌شود زیرزمینی خانه‌مان در حال قالی‌بافی بودم که حداقل آب ایشان آمد و غذا بخورد و باید آب و غذا به دهانش بدهند، گفت به : فاطمه جان نمی‌آیی با من جاروب را بده خداحافظی بکنی؟ این دفعه‌ی آخر است و دیگر مرا نمی‌بینی بیا تا خانه آخرین خداحافظی را جاروب کنم بعد رفت دوربین عکاسی را آورد بکنیم. من هم گریه‌ام گرفت و یک عکس دسته‌جمعی گرفتیم گفتم این چه حرفی است که گفت: این عکس یادگاری می‌زنی؟ از من بماند چون این دفعه حرف‌ها نزن که من طاقت ندیدنت را ندارم. بعد، ایشان را بوسیدم و رفتم یک آیینه و قرآن آوردم تا از زیر قرآن عبور دهم و خداحافظی کرد و به جبهه بروم شهید می‌شوم رفت و دیگر برنمی‌گردم برنگشت و این دفعه‌ی آخری است به آرزوی دیرینه‌ی خود که من به جبهه می‌رومشهادت بود رسید.
- برادرم * شبی که پسرم قاسم علی در روستای حسین‌آباد کرد می‌خواست از دختری خواستگاری کند برای همین به خواهرم سیصد تومان داده بود جبهه برود، من شلوارش را برداشتم و درجایی مخفی کردم تا او فردا صبح نتواند به جبهه برود ! اما ایشان رفت شلوار خیسی را که شسته بودم را برداشت و آورد روی بخاری گذاشت تا خشک شود که حرارت، کمی از پدر و مادر آن دختر را برایش خواستگاری کند. خواهرم پول را گرفته بود و خرج کرده سوزانده بود و وقتی برادرم قضیه را متوجه شد به او گفت: کار درستی نکردی، تو کلاه‌برداری و نمی‌توانی آن دختر را برایم خواستگاری کنی و مادر جان من خواب‌دیده‌ام که این آرزو در دلم می‌ماند و مرتبه به جبهه می‌روم بروم دیگر برنمی‌گردم و شهید می‌شوم. بعد روزی این دفعه شلوارم در ساک خونی برمی‌گردد که می‌خواست به جبهه برود رو به خواهرم کرد من گریه‌ام گرفت و گفتم این چه حرفی است که می‌زنی؟ اما او گفت: پول را حلالت می‌کنم چون مال دنیا ارزش ندارد، چون برای من حقیقت را می‌گویم بعد خداحافظی کرد و به جبهه رفتن رفت و مدتی طول نکشیده بود از هر چیز بهتر است رفتنش که خبر شهادتش را برایمان آوردند و من آرزوی شهادت رادارمخوابی هم که دیده بود درست بود؛ و این مرتبه که رفت دیگر نیامد.
- زمانی * روزی که برادرم قاسم خواهرم بیگلر را از جبهه بیمارستان به مرخصی آمده خانه آورده بودند، برادرم قاسم هم‌خانه بود خاطره از جبهه را این‌گونه برایمان تعریف کردکه گهگاه به شوخی می‌گفت: یک روز من به‌طور اتفاقی و ناخودآگاه ببین به درون یکی از سنگرهای عراقی رفتم بیمارستان رفته و آن‌ها با دیدن من اسلحه‌شان را به روی زمین انداختند حالا تعلیم‌دیده که در رختخواب بخوابد و تاوَن دستشان را روی سرشان گذاشتند بلند نمی‌شود که حداقل آب و غذا بخورد و باید آب و غذا به دهانش بدهند، گفت به من آن‌ها جاروب را اسیر کردم بدون آن‌که مقاومتی بده تا خانه را جاروب کنم بعد رفت دوربین عکاسی را آورد و یک عکس دسته‌جمعی گرفتیم که گفت: این عکس یادگاری از خود نشان دهند؛ من بماند چون این دفعه که فرماندهمان به خاطر جبهه بروم شهید می‌شوم و دیگر برنمی‌گردم و این عمل شجاعانه دفعه‌ی آخری است که من چند روز مرخصی برایم نوشتبه جبهه می‌روم.
- زمانی که شوهرم که یکی از دوستان * برادرم قاسم علی در روستای حسین‌آباد کرد می‌خواست از دختری خواستگاری کند برای همین به خواهرم سیصد تومان داده بود به تا برود و از پدر و مادر آن دختر را برایش خواستگاری من آمده کند. خواهرم پول را گرفته بود من جواب رد داده بودم که یک روز و خرج کرده بود و وقتی برادرم قاسم علی وارد خانه قضیه را متوجه شد به او گفت: کار درستی نکردی، تو کلاه‌برداری و نمی‌توانی آن دختر را برایم خواستگاری کنی و این آرزو در دلم می‌ماند و به شوخی جبهه می‌روم و شهید می‌شوم. بعد روزی که می‌خواست به جبهه برود رو به خواهرم کرد و گفت: دختر، آدم به این خوبی پول را چرا نمی‌گیری از دستت می‌رود؟ دیگر شوهر پیدا نمی‌کنی؟ حلالت می‌کنم چون مال دنیا ارزش ندارد، چون برای من جبهه رفتن از ایشان شناخت کامل دارم فردی سالم هر چیز بهتر است و دارای خانواده‌ی مذهبی است که عامل اصلی ازدواج من و شوهرم ایشان بودند بعد از آرزوی شهادت برادرم هرگاه به روستای حسین‌آباد می‌رویم شوهرم می‌گوید: اگر ما به حسین‌آباد می‌رویم فقط به خاطر مزار قاسم علی است زیرا اگر اصرار ایشان نبود شما به این وصلت، جواب نمی‌دادیدرادارم.
- پسرم * زمانی که برادرم قاسم چندین مرتبه به‌صورت پنهانی به از جبهه رفته بود و حرفی به ما نزده مرخصی آمده بود تا این‌که دفعه‌ی آخری که می‌خواست به خاطره از جبهه برود را این‌گونه برایمان تعریف کرد: یک روز من در حیاط بودم که پیشم آمد به‌طور اتفاقی و گفت: بابا خداحافظ که من می‌خواهم ناخودآگاه به جبهه بروم درون یکی از سنگرهای عراقی رفتم و دیگر برنمی‌گردم بیا خداحافظی کنیم. آن‌ها با دیدن من گفتم: نه نمی‌خواهد بروی من دست‌تنها هستم بمان اسلحه‌شان را به روی زمین انداختند و تاوَن دستشان را روی سرشان گذاشتند و کمکم کن. گفت: نه پدر من باید بروم چون من سیدی آن‌ها را در خواب دیدم اسیر کردم بدون آن‌که مقاومتی از خود نشان دهند؛ که می‌گوید قاسم چرا ایستاده‌ای؟ چرا نمی‌روی؟ فرماندهمان به من آگاه شده که خاطر این دفعه به جبهه بروم دیگر برنمی‌گردم و شهید می‌شوم. تا این‌که عمل شجاعانه من رضایت دادم که برود؛ اما به م هم آگاه شده بود که شهید می‌شود. خداحافظی کرد و رفت و مدتی از حضورش در جبهه نمی‌گذشت که قاسم در تاریخ 22/10/1365 در عملیات کربلای پنج‌در منطقه عملیاتی شلمچه، براثر اصابت تیر به ناحیه‌ی سرش و متلاشی شدن سرش به درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمد و دیگر برنگشت و ما جنازه‌ی ایشان را تشییع و بنا به گفته‌ی خودش، ایشان را در گلزار شهدای حسین‌آباد کرد به خاک سپردیمچند روز مرخصی برایم نوشت.
منبع سایت یاران رضا* زمانی که شوهرم که یکی از دوستان برادرم قاسم علی بود به خواستگاری من آمده بود من جواب رد داده بودم که یک روز برادرم قاسم علی وارد خانه شد و به شوخی گفت: دختر، آدم به این خوبی را چرا نمی‌گیری از دستت می‌رود؟ دیگر شوهر پیدا نمی‌کنی؟ من از ایشان شناخت کامل دارم فردی سالم و دارای خانواده‌ی مذهبی است که عامل اصلی ازدواج من و شوهرم ایشان بودند بعد از شهادت برادرم هرگاه به روستای حسین‌آباد می‌رویم شوهرم می‌گوید: اگر ما به حسین‌آباد می‌رویم فقط به خاطر مزار قاسم علی است زیرا اگر اصرار ایشان نبود شما به این وصلت، جواب نمی‌دادید.
* پسرم قاسم چندین مرتبه به‌صورت پنهانی به جبهه رفته بود و حرفی به ما نزده بود تا این‌که دفعه‌ی آخری که می‌خواست به جبهه برود من در حیاط بودم که پیشم آمد و گفت: بابا خداحافظ که من می‌خواهم به جبهه بروم و دیگر برنمی‌گردم بیا خداحافظی کنیم. من گفتم: نه نمی‌خواهد بروی من دست‌تنها هستم بمان و کمکم کن. گفت: نه پدر من باید بروم چون من سیدی را در خواب دیدم که می‌گوید قاسم چرا ایستاده‌ای؟ چرا نمی‌روی؟ به من آگاه شده که این دفعه به جبهه بروم دیگر برنمی‌گردم و شهید می‌شوم. تا این‌که من رضایت دادم که برود؛ اما به م هم آگاه شده بود که شهید می‌شود. خداحافظی کرد و رفت و مدتی از حضورش در جبهه نمی‌گذشت که قاسم در تاریخ 22/10/1365 در عملیات کربلای پنج‌در منطقه عملیاتی شلمچه، براثر اصابت تیر به ناحیه‌ی سرش و متلاشی شدن سرش به درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمد و دیگر برنگشت و ما جنازه‌ی ایشان را تشییع و بنا به گفته‌ی خودش، ایشان را در گلزار شهدای حسین‌آباد کرد به خاک سپردیم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6685سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش