یک روز که دلم خیلی گرفته بود به سر مزار برادر شهیدم اسماعیل قاسمی رفتم و گریه زیادی کردم و با خود می گفتم این درست نیست که ما در خانه بخوابیم و برادرم در زیر خاک بخوابد. بعد از چند ساعتی حضور در آنجا به خانه برگشتم و به علت خستگی خوابیدم. در خواب دیدم که به مزار اسماعیل رفته ام و فاتحه می خوانم. ناگهان سنگ قبر کنار رفت و او به بیرون آمد و به من گفت چرا خواهر جان اینقدر ناراحت هستی بیا و ببین که من در چه جایی زندگی می کنم. با او وارد قبر شدم ناگهان دیدم که در وسط یک باغ بزرگ و زیبا هستم که آواز بلبلان آرامش خاصی به انسان می دهد او راه افتاد و من به دنبالش رفتم به یک قصری بزرگ و شیشه ای رسیدیم ایشان به من گفتند اینجا را که می بینی محل زندگی من است پس دیگر ناراحت نباش چون من جای خوبی دارم.در همین حال از خواب بیدار شدم.
منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16377یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references/>