یک روز من از مسجد آمدم و چون شب قبل نخوابیده بودم دراز کشیدم و به خواب رفتم. یکدفعه فرزندم سید غلامرضا وارد خانه شد و از خواب بیدار شدم و به من گفت: شما خوابیده اید که منافقین این کارها را می کنند من و دوستانم دفتر بنی صدر را گرفته ایم. تعداد منافقین هم زیاد بود و زد و خورد هم کردیم ولی در عین حال ما پیروز شدیم و دفتر را گرفتیم. پس با هم رفتیم که از دفتر مراقبت کنیم و اگر دوباره منافقین آمده و با آنها برخورد کنیم ولی دیگر آنها نیامدند.
منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16368یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references/>