ویرایش‌ها

شهید سید غلامرضا قاسمی

۳ بایت حذف‌شده، ‏۲۳ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۰۳
/* خاطرات */
راوی علی اکبر قاسمی
 
زمانی که همسر فرزندم غلامرضا وضع حمل کرده بود من در مشهد وقتی برگشتم ایشان به من گفت :پدر اسم بچه را چه بگذاریم من گفتم: خودت بهتر می دانی . گفت : نه شما پدر من هستید و باید اسم او را انتخاب کنید . گفت : ما می خواستیم میثم بگذاریم که نام یکی از یاوران حضرت علی (ع) بوده گفتم : اسم خوبی است ولی به نظر من نام سید به آن نمی خورد و بهتر است نام امام حسین (ع) را بگذارید و ایشان قبول کرد و روزی که میخواست به جبهه برود آقای رجایی می گوید شما متوجه نبودید غلامرضا 4 یا 5 دفعه برگشته و بچه را بوسیده که فهمید ه بود غلامرضا دیگر بر نمی گردد.
راوی علی اکبر قاسمی
 
هفتمین شبی که فرزندم سید غلامرضا به دنیا آمده بود خواب دیدم ایشان را به کنار نهر علقمه بردم و در آنجا غسل دادم. بعد از آن که این خواب را دیدم منتظر بودم تا اتفاقات مهمی در مورد او رخ دهد تا اینکه او بزرگ شد و به جبهه رفت و به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
راوی علی اکبر قاسمی
 
یک روز من از مسجد آمدم و چون شب قبل نخوابیده بودم دراز کشیدم و به خواب رفتم. یکدفعه فرزندم سید غلامرضا وارد خانه شد و از خواب بیدار شدم و به من گفت: شما خوابیده اید که منافقین این کارها را می کنند من و دوستانم دفتر بنی صدر را گرفته ایم. تعداد منافقین هم زیاد بود و زد و خورد هم کردیم ولی در عین حال ما پیروز شدیم و دفتر را گرفتیم. پس با هم رفتیم که از دفتر مراقبت کنیم و اگر دوباره منافقین آمده و با آنها برخورد کنیم ولی دیگر آنها نیامدند.
۵۰۹
ویرایش