شهید محمود قدرتی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
(یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
rId4
+
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
 +
|نام فرد                = محمود قدرتی
 +
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link
 +
|توضیح تصویر            =
 +
|ملیت                  = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
 +
|شهرت                  =
 +
|دین و مذهب            = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
 +
|تولد                  =  [[مشهد ]]
 +
|شهادت                  = [[ ۱۳۶۲/۵/۱۷]]،[[ مهران]]
 +
|وفات                  =
 +
|مرگ                    =
 +
|محل دفن                = [[ گلزار بهشت رضا ]]
 +
|مفقود                  = 
 +
|جانباز                =
 +
|اسارت                  =
 +
|نیرو                  =
 +
|یگانهای خدمت          =
 +
|طول خدمت              =
 +
|درجه                  =
 +
|سمت‌ها                  = رزمنده
 +
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]
 +
|نشان‌های لیاقت          =
 +
|عملیات‌              =
 +
|فعالیت‌ها              =
 +
|تحصیلات                = نامشخص
 +
|تخصص‌ها                =
 +
|شغل                    =
 +
|خانواده                =  نام پدر [[ رجبعلی ]]
 +
}}
  
کد شهید : 6219340
+
==خاطرات==
 
+
نام : محمود
+
 
+
نام خانوادگی : قدرتی‌
+
 
+
نام پدر : رجبعلی‌
+
 
+
تاریخ تولد :
+
 
+
محل تولد : مشهد
+
 
+
تاریخ شهادت : 1362/05/17
+
 
+
مکان شهادت : مهران
+
 
+
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
+
 
+
شغل : یگان خدمتی :
+
 
+
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
+
 
+
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
+
 
+
گلزار : بهشت‌رضا
+
 
+
خاطرات
+
  
 
سرکشی از خانواده شهدا
 
سرکشی از خانواده شهدا
 
موضوع سرکشي از خانواده شهدا
 
  
 
راوی محمود اسماعیلیان
 
راوی محمود اسماعیلیان
  
متن کامل خاطره
 
  
 +
یکی دیگر از رزمندگان واقعی که حرکات به نماز، وضو، برخورد و جنگیدنش با هم فرق داشت،محمود قدرتی بود . در زمانیکه شدت آتش اجازه حتی خواندن را به کسی نمی داد و همگی مجبور بودیم بصورت نشسته و با پوتین نماز می خواندیم این عزیز به دنبال آب می گشت تا وضو بگیرد و پس از آن در پناه تانکی سعی می کرد تا نمازش را بصورت عادی و ایستاده بخواند . او جوانی حدود 17 ساله بود، با برخوردی گرم و صمیمی با همه . در هوای گرم و گرد و خاک فراوان کیسه ها را خاک کرده و روی هم می گذاشت . در این موقع که تشنگی همه ار عذاب می داد . از محمود قدرتی پرسیدم : آیا آب داری؟ او بلافاصله قمقمه اش را به من داد . در این فاصله دو نفر دیگر هم در کنار من ایستاده و منتظر بودند تا آنها هم آب بخوردند ، اما در قمقمه فقط یک جرعه آب بود و آن هم در یک ثانیه تمام شد . با تمام شدن آن یک جرعه آب، متوجه نگاه حیرت آمیز قدرتی شدم . او می خواست همان مقدار کم آب را به هر سه نفرمان بدهد . در دل از گذشت و ایثار این مرد درس گرفتم . ساعتی بعد برای آوردن آب هر کدام به یک طرف حرکت کردیم . قدرتی به چپ و من به راست خاکریز حرکت کردیم . از پیدا کردن آب منصرف شده و برگشتیم، اما قدرتی در آوردن آب هم از من پیشی گرفته بود و کی کلمن اب یخ در دست آمد و با خنده گفت : بخوردید و بجنگید . بعدازظهر آن روز محمود قدرتی خود را به پشت خط رسانده حمام کرد . لباس نو پوشید، برگشت و در حالیکه به ما روحیه می داد و می گفت : بیایید در برابر اینها مردانه بایستیم . او در حالیکه با تیربار به طرف افراد پیاده دشمن رگبار می زد از ناحیه پیشانی مورد اصابت قرار گرفت و شهید شد . خون تازه او بر روی کیسه های خاک به زیبایی لاله بود که ما را به مقاومت وا می داشت . در حالیکه جنگ شدید ادامه داشت . تعداد تانکهای منهدم عراق از حد شمارش گذشته بود و در دشت وسیع روبرو به طور نامنظم از کار افتاده بود . در پاتکهای بعدی تانکهای شان حتی تا روی خاکریز ما نیز آمدند و توسط همان رزمندگان که با پای برهنه می دویند و تکبیر گویان آرپی چی می زدند، به آتش کشیده شدند . اجساد بعثی ها بوی گندی گرفته بود و دیگر برای نفس کشیدن هم مشکل داشتیم . شب هنگام چند نفر کیسه های خاک بر دوش به طرف این اجساد رفته تا خاک رویشان بریزند، اما فایده ای نداشت، بر روی خاکهای نرم چیزی پرده مانند پراکنده بود . بعد از فکر زیاد متوجه شدم آن پرده مانند که بر روی خاک پف کرده بود . چیزی نیست بجر پوست و گوشت قطعه قطعه شهیدان که به من توصیه می کردند را ما ، هدف ما و ولایتمان را نگهدارید.
  
یکی دیگر از رزمندگان واقعی که حرکات به نماز، وضو، برخورد و جنگیدنش با هم فرق داشت،محمود قدرتی بود . در زمانیکه شدت آتش اجازه حتی خواندن را به کسی نمی داد و همگی مجبور بودیم بصورت نشسته و با پوتین نماز می خواندیم این عزیز به دنبال آب می گشت تا وضو بگیرد و پس از آن در پناه تانکی سعی می کرد تا نمازش را بصورت عادی و ایستاده بخواند . او جوانی حدود 17 ساله بود، با برخوردی گرم و صمیمی با همه . در هوای گرم و گرد و خاک فراوان کیسه ها را خاک کرده و روی هم می گذاشت . در این موقع که تشنگی همه ار عذاب می داد . از محمود قدرتی پرسیدم : آیا آب داری؟ او بلافاصله قمقمه اش را به من داد . در این فاصله دو نفر دیگر هم در کنار من ایستاده و منتظر بودند تا آنها هم آب بخوردند ، اما در قمقمه فقط یک جرعه آب بود و آن هم در یک ثانیه تمام شد . با تمام شدن آن یک جرعه آب، متوجه نگاه حیرت آمیز قدرتی شدم . او می خواست همان مقدار کم آب را به هر سه نفرمان بدهد . در دل از گذشت و ایثار این مرد درس گرفتم . ساعتی بعد برای آوردن آب هر کدام به یک طرف حرکت کردیم . قدرتی به چپ و من به راست خاکریز حرکت کردیم . از پیدا کردن آب منصرف شده و برگشتیم، اما قدرتی در آوردن آب هم از من پیشی گرفته بود و کی کلمن اب یخ در دست آمد و با خنده گفت : بخوردید و بجنگید . بعدازظهر آن روز محمود قدرتی خود را به پشت خط رسانده حمام کرد . لباس نو پوشید، برگشت و در حالیکه به ما روحیه می داد و می گفت : بیایید در برابر اینها مردانه بایستیم . او در حالیکه با تیربار به طرف افراد پیاده دشمن رگبار می زد از ناحیه پیشانی مورد اصابت قرار گرفت و شهید شد . خون تازه او بر روی کیسه های خاک به زیبایی لاله بود که ما را به مقاومت وا می داشت . در حالیکه جنگ شدید ادامه داشت . تعداد تانکهای منهدم عراق از حد شمارش گذشته بود و در دشت وسیع روبرو به طور نامنظم از کار افتاده بود . در پاتکهای بعدی تانکهای شان حتی تا روی خاکریز ما نیز آمدند و توسط همان رزمندگان که با پای برهنه می دویند و تکبیر گویان آرپی چی می زدند، به آتش کشیده شدند . اجساد بعثی ها بوی گندی گرفته بود و دیگر برای نفس کشیدن هم مشکل داشتیم . شب هنگام چند نفر کیسه های خاک بر دوش به طرف این اجساد رفته تا خاک رویشان بریزند، اما فایده ای نداشت، بر روی خاکهای نرم چیزی پرده مانند پراکنده بود . بعد از فکر زیاد متوجه شدم آن پرده مانند که بر روی خاک پف کرده بود . چیزی نیست بجر پوست و گوشت قطعه قطعه شهیدان که به من توصیه می کردند را ما ، هدف ما و ولایتمان را نگهدارید.
 
 
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2016538 یاران رضا]</ref>
 
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2016538 یاران رضا]</ref>
  
 
==پانویس==
 
==پانویس==
 
<references/>
 
<references/>

نسخهٔ کنونی تا ‏۳۱ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۱۱

محمود قدرتی
200px
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد مشهد
شهادت ۱۳۶۲/۵/۱۷، مهران
محل دفن گلزار بهشت رضا
سمت‌ها رزمنده
جنگ‌‌ها جنگ ایران و عراق
تحصیلات نامشخص
خانواده نام پدر رجبعلی


خاطرات

سرکشی از خانواده شهدا

راوی محمود اسماعیلیان


یکی دیگر از رزمندگان واقعی که حرکات به نماز، وضو، برخورد و جنگیدنش با هم فرق داشت،محمود قدرتی بود . در زمانیکه شدت آتش اجازه حتی خواندن را به کسی نمی داد و همگی مجبور بودیم بصورت نشسته و با پوتین نماز می خواندیم این عزیز به دنبال آب می گشت تا وضو بگیرد و پس از آن در پناه تانکی سعی می کرد تا نمازش را بصورت عادی و ایستاده بخواند . او جوانی حدود 17 ساله بود، با برخوردی گرم و صمیمی با همه . در هوای گرم و گرد و خاک فراوان کیسه ها را خاک کرده و روی هم می گذاشت . در این موقع که تشنگی همه ار عذاب می داد . از محمود قدرتی پرسیدم : آیا آب داری؟ او بلافاصله قمقمه اش را به من داد . در این فاصله دو نفر دیگر هم در کنار من ایستاده و منتظر بودند تا آنها هم آب بخوردند ، اما در قمقمه فقط یک جرعه آب بود و آن هم در یک ثانیه تمام شد . با تمام شدن آن یک جرعه آب، متوجه نگاه حیرت آمیز قدرتی شدم . او می خواست همان مقدار کم آب را به هر سه نفرمان بدهد . در دل از گذشت و ایثار این مرد درس گرفتم . ساعتی بعد برای آوردن آب هر کدام به یک طرف حرکت کردیم . قدرتی به چپ و من به راست خاکریز حرکت کردیم . از پیدا کردن آب منصرف شده و برگشتیم، اما قدرتی در آوردن آب هم از من پیشی گرفته بود و کی کلمن اب یخ در دست آمد و با خنده گفت : بخوردید و بجنگید . بعدازظهر آن روز محمود قدرتی خود را به پشت خط رسانده حمام کرد . لباس نو پوشید، برگشت و در حالیکه به ما روحیه می داد و می گفت : بیایید در برابر اینها مردانه بایستیم . او در حالیکه با تیربار به طرف افراد پیاده دشمن رگبار می زد از ناحیه پیشانی مورد اصابت قرار گرفت و شهید شد . خون تازه او بر روی کیسه های خاک به زیبایی لاله بود که ما را به مقاومت وا می داشت . در حالیکه جنگ شدید ادامه داشت . تعداد تانکهای منهدم عراق از حد شمارش گذشته بود و در دشت وسیع روبرو به طور نامنظم از کار افتاده بود . در پاتکهای بعدی تانکهای شان حتی تا روی خاکریز ما نیز آمدند و توسط همان رزمندگان که با پای برهنه می دویند و تکبیر گویان آرپی چی می زدند، به آتش کشیده شدند . اجساد بعثی ها بوی گندی گرفته بود و دیگر برای نفس کشیدن هم مشکل داشتیم . شب هنگام چند نفر کیسه های خاک بر دوش به طرف این اجساد رفته تا خاک رویشان بریزند، اما فایده ای نداشت، بر روی خاکهای نرم چیزی پرده مانند پراکنده بود . بعد از فکر زیاد متوجه شدم آن پرده مانند که بر روی خاک پف کرده بود . چیزی نیست بجر پوست و گوشت قطعه قطعه شهیدان که به من توصیه می کردند را ما ، هدف ما و ولایتمان را نگهدارید.

[۱]

پانویس

  1. یاران رضا