Jafarnezhad98 (بحث | مشارکتها) |
|||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر مشابهی که نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | ||
|نام فرد = رحیم قدرتی | |نام فرد = رحیم قدرتی | ||
| − | |تصویر = | + | |تصویر = رحیمقدرتی.jpg |
|توضیح تصویر = | |توضیح تصویر = | ||
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | ||
| سطر ۳۳: | سطر ۳۳: | ||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
| − | توجه به امر ازدواج | + | * توجه به امر ازدواج |
| − | + | فرزندم رحیم طی نامه ای نوشته بود گفته بود می خواهد دوازده روز به عید مانده بیاید و از ما هم خواسته بود تا بیاییم شهر که خرید عروسی کنیم . ما پول برداشته بودیم . مادر شهید گفت : من می خواهم به مشهد بروم من طاقت ندارم . رفت و همان شب توسط برادر خانم رحیم به من خبر شهادت را دادند و من چون ناراحتی قلبی داشتم ، قلبم گرفت و نفهمیدم چی شد ؟ بعد متوجه شدم که به هدفش رسیده است.راوی : اکبر قدرتی.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16539 یاران رضا]</ref> | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | فرزندم رحیم طی نامه ای نوشته بود گفته بود می خواهد دوازده روز به عید مانده بیاید و از ما هم خواسته بود تا بیاییم شهر که خرید عروسی کنیم . ما پول برداشته بودیم . مادر شهید گفت : من می خواهم به مشهد بروم من طاقت ندارم . رفت و همان شب توسط برادر خانم رحیم به من خبر شهادت را دادند و من چون ناراحتی قلبی داشتم ، قلبم گرفت و نفهمیدم چی شد ؟ بعد متوجه شدم که به هدفش رسیده است. | + | |
| − | + | ||
| − | <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= | + | |
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references/> | <references/> | ||
| + | ==نگارخانه تصاویر== | ||
| + | <gallery> | ||
| + | Image:رحیمقدرتی.jpg | ||
| + | </gallery> | ||
==رده== | ==رده== | ||
| − | {{ترتیبپیشفرض: | + | {{ترتیبپیشفرض: رحیم_قدرتی}} |
[[رده: شهدا]] | [[رده: شهدا]] | ||
[[رده: شهدای دفاع مقدس]] | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۳۱ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۱۴
| رحیم قدرتی | |
|---|---|
![]() | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | چناران |
| شهادت | ۱۳۶۳/۱۲/۱۷ |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| تحصیلات | نامشخص |
| خانواده | نام پدر اکبر |
خاطرات
- توجه به امر ازدواج
فرزندم رحیم طی نامه ای نوشته بود گفته بود می خواهد دوازده روز به عید مانده بیاید و از ما هم خواسته بود تا بیاییم شهر که خرید عروسی کنیم . ما پول برداشته بودیم . مادر شهید گفت : من می خواهم به مشهد بروم من طاقت ندارم . رفت و همان شب توسط برادر خانم رحیم به من خبر شهادت را دادند و من چون ناراحتی قلبی داشتم ، قلبم گرفت و نفهمیدم چی شد ؟ بعد متوجه شدم که به هدفش رسیده است.راوی : اکبر قدرتی.[۱]
